ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 204

-باور کن نادیا من همه اینا رو جدی میگم . وقتی میگم که تو از همه خواستنی تری اصلا با تو شوخی نداشتم و ندارم . -باشه عزیزم من مردا رو خوب می شناسم . بخور تو .. خوب هلومو بخور لیمومو بخوررو هندونه منو هم بخور و توت فرنگی منم خیلی بهت حال میده . اونو که اون دفعه نوش جونش کرده بودی .اینایی که گفتم اصلا ضرر نداره که هیچ وقتی بخوری دیگه روحت تازه میشه . جونت تازه میشه . فقط حواست باشه خواهر زن تو این طور نیست که بخواد زیر هر کیری دست و پا بزنه . شیر فهم شد . -نمی دونم من چی بگم ؟ -چی بگم نداره . اگه به وقتی میلاد ازت خواست که منو براش جور کنی حواست باشه به این که من از اوناش نیستم . تو باید منو جای همسرت حس کنی یا خواهرت . من نا موس تو هستم این که نمیشه .... با این حرفام در واقع داشتم تو دهن اون حرف مینداختم که به این مسئله فکر کنه .  حرکات میلاد و نوع دوستی اون با پویا نشون می داد که این توقع رو از دوستش داره با توجه به این که این جوابو هم از دامادم شنیده بودم شکم بیشتر به یقین تبدیل شد که اون پسره پر رو منو هم می خواد . حواسمو جفت پویا کرده بودم . چون باید از لحظه های خودم نهایت استفاده رو می کردم .  وقتی کف دست پویا رفت رو شکاف کونم یه حس تاره ای به من دست داد . فکر کردم برای اولین باره که اون داره با من عشقبازی می کنه . راستش هر مردی که برای اولین بار باهام حال می کرد یه حس خاصی رو بهم می داد . یه لذتی  با ویژگی خاص . نادیا تنوع طلب شده بود . هر جور که زندگی کنی به همون عادت می کنی و من نمی تونستم به زندگی تک محوری و یک مرد داشتن سابق بر گردم . -عزیزم چه خوب انگشتاتو بین سوراخ کون و کسم تقسیم کردی . حسابی با این انگشتا داشت به من حال می داد . یه لذتی بی پایان . -نههههههه عزیزم .. جوووووووون .. می خوام .. می خوام امروز زود کیرت رو می خوام . از اون وقت از اون دفعه پیش که به من حال دادی تا حالا دست هیچ مردی بهم نرسیده و اون وقت تو شیطون هر کاری که دلت می خواد انجام میدی . اصلا میگی خواهر زنت مرده یا زنده ؟ خواهر زن به جای خواهر آدمه . ببینم اگه خواهر خودت بود همین رفتار رو با اون داشتی ؟ .. -نادیا تو که نخواستی تقصبر من چیه . -زود باش زود باش . کاش دو تا کیر داشتی و یکی رو فرو می کردی توی کونم و یکی دیگه رو می ذاشتی توی کسم . هر دو تاش مال خودت بود .  داماد شیطون و هیز من .. حواست باشه شیطون . حساب من از بقیه جداست . -می دونم . می دونم نادیا عزیزم . تو خیلی با بقیه فرق می کنی . همه جات تکه .. -حال کن پویا حال کن .. ببین همه جا تک تکه . بیست بیست .. -آخخخخخخخخ اصلا بهت نمیاد شوهر کرده باشی .. -راست گفتی . شوهرخدا بیامرزمن  هم خیلی طبعش سرد بود .. زیاد کاری به کارم نداشت و بعد از اون هم که فقط همین دوبار با تو بودم و قبل از از دواج هم که دختر سر به زیری بودم . معلومه که همچین تن و بدنی تازه می مونه دیگه . سر پویا رفته بود لای کون من .. -اوووووهههههه عزیزم عشق من .. پویا جونم . داماد قشنگم .. بگو بگو چی می بینی .. هر چی رو که می بینی بگو بگو چی داری می خوری .. دهن و دماغش به کس و کون من چسبیده بود و چشاش هم همون تماس رو داشت و دیگه فکر نکنم چیزی رو می تونست ببینه یه جای کار بینی خودشو چسیوند به شکاف کسم . چقدر این کارش برام تنوع داشت . -خوشم میاد این کارو ادامه بده . دوستت دارم . دوستت دارم . عزیزم . جووووووون -نههههههه نهههههههه -چیکار داری می کنی . وقتی نادیا هست تو داری کیرت رو به تشک می ما لونی .. اومد رو من دراز کشید .. -هر دو تا سوراخ منو باهاش ور برو .. ور برو . نادیا می خواد . می خواد . زود باش .. زود باش .. دوستت دارم . دوستت دارم . جوووووووووووون . چشامو بستم و رفتم به عالم تنبلی و خماری . دوست داشتم اون هر کاری که دلش می خوا انجام بده . حس کردم که قرص خواب خوردم . از بس خوشم میومد . لحظاتی بعد این کیر پویا بود که اونو توی کسم حس می کردم .. هر بار که می رفتم کاملا بخوابم چشام دیگه باز نشه کیر با شدت زیادی محکم می خورد به ته کسم و کف کیرو ته بیضه هم می خورد به کونم و با یه حرکت رو یه جلو یه لحظه بیدارم می کرد . -اوووووووههههههه پویااااااااا عزیزم .. زود باش .. من بی حسم دیگه طاقت ندارم .. .. نمی دونم چرا حس کردم دیگه کیری توی کسم نیست . از بس خمار شده بودم  متوجه هیچی نبودم . لحظاتبی بعد حرکات کیر رو توی کسم احساس می کردم . به نظرم اومد این کیر نباید کیر پویا بوده باشه .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

شیدای شی مبل 52

-هووووووووففففففففف هووووووووووففففففف سوختم سوختم .. فری : شیدا منم آبمو خالی کنم توی کونت -نههههههه نههههههههه فعلا زوده .. اینجا عجب کون بازاری راه افتاده ! بذار من اول توی کون هوتن خالی کنم . نمی دونم تازه داشت میومد . چرا حالا نمیاد .. اووووووووووففففففف چرا از بس آب کیرمو کشوندمش عقب تا دیر تر توی کون هوتن خالی کنم و این آقا بیشتر حال کنه حالا با ما ناز داره .. اوووووووووففففففف نههههههههههه دارم آتیشششش می گیرم .. لاله بیا جلو تو قلق منو داری .. لاله اومد نزدیک من . لباشو گذاشت رو سینه هام .. چه حالی می کردم . کیرم توی کون هوتن بود . کیر فری توی کونم بود و حالا هم لاله داشت نوک سینه هامو میک  می زد . از این خوشمزه تر نمی شد . وقتی هم که فروغ خوشبو و خوش اندام اومد پیش من و لباشو با هوس گذاشت رو لبام و با یه عشقبازی زبون به زبون حالمو جا آورد دیگه حس کردم رسیدم به آخر عشق و حال و لذت . دیگه  داغ شده بودم . جووووووووون چه حس خوبی .. کیرم حرکات خیلی آرومی توی کون آقا هوتن داشت ولی حس کردم که آبم داره می ریزه توی کون قشنگ و گرم و تپل و گوشتی و سفید هوتن جون .. هوتن : آخخخخخخخخ شیدا عزیزم .. فداش بشم . کیرت چقدر داغه .. چقدر چسبونه و می چسبه .. اوووووووخخخخخخخ .. بازم بریز بیشتر بیشتر .. هر چقدر بریزی کونم جا داره . می خواد آبت رو می خواد که صفا کنه .. عشق کنه .. حالشو ببره ..  کیرم که از کون هوتن اومد بیرون فروغ دوباره رفت  سراغ آب کیر من که چسیندگی و رنگش کمی با منی مردا فرق می گرد ولی ساختمون و تر کیباتش تقریبا همون بود . فری هم تا دید کیر من از توی کون هوتن بیرون اومده فوری چند تا فریاد کشید و گفت بگیرش .. بگیرش شیدا تو که ما رو کشتی .. -اوووووووههههههه کونم .. کونم فری .. درد منو بیچاره کرده ولی خوشم میاد لذت می برم دارم حال می کنم . همه تونو دوست دارم .. چشامو بسته بودم تا به خوبی حال کنم . حس کردم کیرم توی دهن یکی رفته .. لاله قشنگم بود که کیر وارد کون هوتن شده رو گذاشته بود توی دهنش و داشت یه حال حسابی بهم می داد .-جااااااااان جااااااااااااان فدای همه شما بشه شیدا ... فروغ : فدای شما که این روزا روزای منو می سازین و تازه دارم می فهمم زندگی یعنی چه .. -عشق کن مامان .. عشق کن و هوای من و هوتن جونو داشته باش .. صورت لاله که به زیر شکم من چسبیده بود کمی داغ نشون می داد . می تونستم اون حس تاسفو در صورت و حرکات لاله عزیزم حس کنم . اون هنوز به این فکر می کرد که چرا باید هوتن .. کونی و گی و همجنس باز باشه .دوست پسری که همه چیزش بود . با این حال خیلی عاشقش بود که تونست با هاش مدارا کنه  . شاید من اگه بودم این شرایط و خیانتو تحمل نمی کردم . هر قطره و هر جهشی از آب کیر فری رو که توی کونم حس می کردم یه لذتی هم در کیرم و سینه هام و کل بدنم به وجود میومد .. خیلی بهم مزه می داد .. انگار بازم دارم پرواز می کنم . وقتی این حسمو با لاله عزیزم در میون میذاشتم به من می گفت که این احساس شی میل یه احساس اختصاصیه . شی میل ها یک حسی شبیه به مردای کونی رو دارن . با این تفاوت که تا حدودی اصول و نوع لذت بردن از کون دادن در این دو نفر تفاوت داره .. یعنی برای یک شی میل کون دادن و با کیر کردن یا کس و کون کردن یه  جاذبه حرارتی و برق گرفنگی خاصی رو براش به وجود میاره که تقریبا یکی نشون میدن .. نمی دونم هر چی بود من اسیر این شیرینی ها و لذتهای بی انتها بودم . کاش لاله هم چهره اش در هم نمی بود  و اونم مثل من از زندگی و لحظه هایی که بدنشو در اختیار دیگران می ذاشت و بدن دیگرانو در اختیارش می گرفت لذت می برد . همه مون رو زمین ولو شده بودیم . فروغ بین من و هوتن قرار گرفته بود و با کیر ما دو نفر بازی می کرد . فری : مامان بهت سخت نگذره .. -اوخ پسرم .. تو چی به تو سخت نگذره که هم با کیرت داری حال می کنی و هم با کون دادنهات . وقتی داری کون میدی چهره ات و حرکاتت طوری نشون میده که آدم فکر می کنه از یک زن هم زن تری .. -اینم یک هنره مامان . هنر غریزی -ولی فری جون بابات که کونی نبود .. داشتم به این فکر می کردم چه طور روی همه و مخصوصا این مادر و پسر باز شده که راحت دارن از کون دادن و لذت بردن حرف می زنن . اینم شد یه حرفی ...... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

هرجایی 102

با این افکار خودمو آزارمی دادم . هنوز که چیزی نشده بود . چند روزی گذشت . در این مدت من به رحیم سری نزدم . راستش حال و حوصله و دل و دماغی نداشتم . نیلوفر هر روز می رفت پیشش . می گفت حال بابا داره بهتر میشه . امان از دست دیوونه بازیهای این دختره . می گفت به مسئولیت خودش اونو می بره بیرون و می گردونه بعد دوباره میاره همون جا بستریش می کنه . هر کاری می کرد پدره تابع اون بود و حرفاشو گوش می داد . نیلوفر رفتارشو نسبت به من تغییر نداده بود . شاید توجهش بیشتر شده که کمتر نشده بود . با این حال بازم هراس داشتم از این که اون روز شوم که پدره بهش این پیشنهادو بده از راه می رسه . روزی که روز مرگ واقعی منه . بد ترین روز زندگی من . روزی بد تر از روزی که عصمت و عفت خودمو از دست دادم . بد تر از روزی که حس کردم یتیم و تنهام .. بد تر از روزی که با آرزوهام وداع گفتم .. بعد از چند روز رفتم سراغ خاطرات دخترم . خواستم ببینم چیکار کرده . به تر تیب پیش رفتم .. یه جاهایی رو که خیلی معمولی تر بود ردش کردم .. یه جای کار خیلی جالب بود .....  امروز بابا رو بردم به دبستانی که درش درس می خوندم .. بیست سال از زمانی که من این دبستانو ترک کردم میگذره .. بابا رو بردم اونجا .. چقدر دلم می خواست به اون سالها بر گردم ..ساختمون مدرسه حالتشو حفظ کرده بود . محوطه همون بود .. فقط بعضی از قسمتهاش  رنگ  تازه ای به خودش گرفته بود .. از در و دیوار این مدرسه برام خاطره می بارید . دست بابا رو گرفتم و با هم در حیاط قدم زدیم .. کسی کاری به کارمون نداشت . همه سرشون به کار خودشون گرم بود . شاید فکر نمی کردن که یه دیوونه ای مث من این قدر به خاطراتش اهمیت بده که هوس کنه با بابای پیدا شده اش گپ و قدمی بزنه .. -بابا می دونی چه حسی دارم ؟/؟ به چشام  نگاه کرد و گفت آره .. همون حسی رو که من وقتی بچه بودم و می رفتم به دبستان داشتم . می خواستم یه تکیه گاه داشته باشم . وقتی والدینمو می دیدم که میان سراغم خیلی خوشحال می شدم .-پدر! منم مامانمو داشتم ولی می خواستم هر دو رو داشته باشم .. وقتی می دیدم خیلی از دخترا باباشون میاد سراغشون و اونا رو با ماشین می برن خونه دلم می گرفت .. -ببینم ماشین می خواستی یا بابا .. -راستش بابا ولی حالا که فکرشو می کنم شاید اگه میومدی سراغم ماشینم می خواستم .. پدر ! می تونی احساسمو درک کنی ؟/؟ .. دیدم اشک  چشاش در اومد -عزیزم منم درد کشیدم .. منم هر وقت می دیدم مامان بچه  ها میان سراغشون یه جوری می شدم .. اون وقتا ماشین  به این صورت نبود که دم در مدرسه شلوغ شه -چرا مامانت نمیومد سراغت -واسه این که اون خیلی زود رفت پیش خدا و ما رو تنها گذاشت .. -بابات نمیومد سراغت ؟/؟ -نه اون خیلی کار داشت . من خیلی احساس تنهایی می کردم . -اوخی بابا یی متاسفم . منو ببخش ناراحتت کردم . -نه عزیز دلم حالا می فهم که چی می کشیدی .. -بابا نگاه کن این درختو .. میوه نداره ولی هنوز از اون سالها مونده .. یادم میاد  یه بار یه برف سنگین اومد و همه مون اومدیم کنارش عکس گرفتیم ..بابا توالتشو .. همونه .. بوی گندش آدمو خفه می کرد و هنوزم که همونه .. اصلا بهش رسیدگی نمی کنن . حتما میگن بود جه نداریم . چقدر گدا بازی در میارن . آدم چی بگه به اینا .. واسه یه لحظه حس کردم که پدر رنگ و روش زرد شده . نباید زیاد اونو حرکتش می دادم . خودش هم گفته بود که حالش خوبه .. -پدر حالت خوبه . واسه دیوونگیهای من اومدی بیرون ؟ یاد مامانت افتادی ؟ منو ببخش من می تونم مامانت شم جای خالی اونو واست پر کنم /؟ -عزیزم من خودم از تو دیوونه ترم . تر جیح میدم در عالم دیوانگی و در کنار تو بمیرم ولی عاقل بدون تو نباشم تو رو که دارم دیگه هیچ جای خالی تو زندگیم احساس نمی کنم  .. اونو بغلش زده و گفتم پدر اگه این منم که از خدا اجازه شو می گیرم پنجاه سال دیگه هم زنده نگهت داشته باشه . اگه تو رو همیشه این قدر خوشحال ببینم حاضرم . ولی غیر از من بچه های دیگه هم داری . به مامان منم باید توجه کنی . در همین لحظه یه زنی اومد طرف ما .. فکر کنم باید معاونی مدیری بوده باشه .. چون انگاری اومده بود تا یه چیزی ازمون بپرسه .. چقدر قیافه اش آشنا بود .. خدای من اون خانوم محمودی معلم کلاس اولمون بود . همش به من می گفت تو یه چیزی میشی . من بهترین دانش آموزش بودم . شاگرد اولش .. بی اختیار گریه ام گرفته بود . از خوشحالی و به خاطر خیلی چیزای دیگه .. با این که خیلی در هم شکسته نشون می داد ولی حس می کردم این همون قیافه اون روزهای اونه .. می دونستم که اون روز ها خیلی بشاش تر و جوون تر از حالا بوده .. آخه ما کوچیک ترا در هر سنی که باشیم نسبت به بزرگترا بازم کوچیک تریم . همون تصور اون وقتا رو ازش داشتم . شاید عکس جوونی ها شو می دیدم باورم نمی شد که این همه تغییر کرده .. چند بار نام فامیلشو صدا زدم . راستش اسم کوچیکشو نمی دونستم . من پنج سال در این مدرسه درس خونده بودم .. -شما ؟/؟ .. شما ؟/؟ .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

فاطمه , خورشید حقیقت

فاطمه جان سلام ! آمده ام تا بازهم زادروز ت را به تو تبریک بگویم . ما را چه می شود جهان از آن توست . بهشت خاک زیر پای توست . وقتی که  اراده کردم تا چون گذشته ها  بار دیگر برای تو و از تو بنویسم یگانه خدای عالم را فریاد زدم که به یاریم بشتابد تا بتوانم واژگان را برای تو افسون کنم . فاطمه جان امروز جهان یک دل و یک صدا غرق در شادی و پایکوبیست .. امروز همه دست بر سینه با اشکهای شوق به ملکه بانوی خود سلام می گویند . به شاهزاده تهیدستی که هیچ کس ثروت قلب او را نداشت . ندانستم و نداستیم که تو که بوده ای فاطمه,  فقط می دانیم که معجزه ای دیگر از سوی خدا بوده ای . .آمده ام تا باز هم با زیبا ترین و پرهیز کار ترین و شایسته ترین بانوی جهان از بدو آفرینش تاکنون  سخن بگویم .پیامبر زاده ای که می توانست پیامبر باشد .  می دانم که تنها گفتن از تو کافی نیست . می دانم که چون تو بودن محال است . خداوند به تو قلبی داد سرشار از محبت و عشق و سادگی .. چشمانی داد که آن سوی زمین و آسمانها را ببینی . فاطمه جان تو بهترین زن بهترین مادر, بهترین همسر و بهترین دختر دنیایی . من امروز در وادی گناه و گمراهی سرگردانم .دعای خیرت را بدرقه راه دوستدارانت ساز ..آری امروز جهان خندان است . و رسول خدا سر فرازانه نماز شکرانه می گزارد که خداوند گلی زیبا تر از بهشت را تقدیم او کرده است . نمی دانم چگونه می توان فاطمه شد . تنها خداست که می داند و اراده ای که می تواند . فاطمه جان سلام ! سلام می گویم بر آن دستهای پینه بسته .. برآن جان خسته .. بر آن که می دانست ازکجا آمده است و به کجا می رود . هر آن کس که خداوندگار عالم را دوست می دارد تو را نیز دوست می دارد . به من بگو شاهزاده رویاهای واقعی ! شهبانوی شعر و قصه های عدالت ! بگو تهیدستی را با شاهزادگی چه کار ! بر دستهای پاکت به جای زر پینه می بینم .. بگو ای مهربان و نیک و پاک سرشت ! امروز روز توست .. روز زن , روز مادر , روز دختر ..روز فرشته گونه هایی که بدون آنان به گلستان  جهان باید که می گفتند کویرستان . تو فردایت را به امروز و دینت را به دنیایت نفروختی . زن یعنی عشق , زن یعنی محبت , یعنی یک باور , یعنی استقامت و شکیبایی .. زن یعنی نیمه بیشتر جهان .. زن یعنی شکوه زمین و آسمان ..و تو فاطمه جان باشکوه ترین و شکیبا ترینی .. باز هم از تو می خواهم لختی از بهشت خدا در آیی بر ما منت بگذاری ببینی که چگونه برای تو جشن گرفته ایم برای زن .. برای اسطوره  پاکی و صبر و تلاش .. فاطمه جان بیا و ببین که جهان برای تو نورانیست .. به من بگومن تهیدست گناهکار چه را تقدیم تو پاک بانوی عالم هستی کنم . آخر امروز تولد توست . بگو چه می خواهی ..می دانم از زر و زور و تزویر گریزان بوده ای . می دانم هر آن چه از من بخواهی برای من می خواهی .. چون تو خدا را می خواهی . اشکباران بانوی ما ! صدای نیازمان را به گوش یگانه عالم برسان . شاید که با دعای تو پاک بانوی عالم ملکوت , ما را ببخشاید .. امشب خورشبد در انتظار طلوعی دیگر نشسته است .. امشب ماه باز هم به زیبایی سیما و سیرت ماه بانوی جهان آفرینش شهادت می دهد . راه فاطمه راه تقوا , راه پاکی و نجابت , راه پشت کردن به دنیا و ستمکشی و ستمگران است . بهترین مادر دنیا بهترین فرزندان را دارد . فاطمه یکیست و یکی خواهد ماند چون که محمد (ص ) رسول گرامی ما یکی بوده یکی خواهد ماند . و باز هم از زن خواهیم گفت و خواهیم نوشت . از آن که بی او زندگی جانی ندارد .دنیا بدون او تاریک است حتی اگر خورشید همچنان بدرخشد و ماه پرتو افشانی کند . گاه سکوت یک زن فریاد است و گاه فریادش از درد می گوید . آخر آن که می گویند موجودی ضعیف است قدرتمندانه با مشکلاتی دست و پنجه نرم می کند که یک مرد یارای رود ر رویی با آن را ندارد . تنها شعار زیبا دادن کافی نیست . این که  ما مردان بخواهیم نشان دهیم که یک زن باارزش است یک زن قدرت دارد کافی نیست . این به نوعی باور کردن خودمان یا مردان می باشد . ما باید بپذیریم .. قبول کنیم  که زن با توان جسمانی خود و شرایط اجتماعی که داراست حداقل در جامعه ما بسیار توانمند تر از مرد عمل نموده است پذیرش یک اصل نباید به معنای نوعی منت نهادن باشد . . و امروز زن ایرانی می رود تا به دنیا نشان دهد که ارزشهای انسانی مختص دین و مذهب و نژاد و جامعه خاصی نمی باشد . یک بار دیگر تولد فاطمه پاک , فاطمه مقدس را به تمام موجودات جهان .. به زمین وآسمان و به خدای کون و مکان تبریک و تهنیت عرض نموده ,  باشد که روزی همه مان تنها در شعار نه که در عمل نیز پیرو و رهروماه بانو, فاطمه شاه بانوی خود باشیم . فاطمه جان ! جان به فدای تو باد که هر که با تمام وجود دوستت بدارد خداوندگار عالم نیز دوستش خواهد داشت .. .. پایان ... نویسنده .... ایرانی 

لبخند سیاه 26

-نهههههه نهههههههه .. ولم کن بذار برم .. خواهش می کنم . چرا داری زور میگی .. -فکر می کنی زوره .. تو می خوای .. می دونم که تو هم منو دوست داری .. چشات داره داد می زنه .. واسه حفظ آبروم مجبور بودم سکوت کنم . اگه کسی صدای ما رو می شنید . اگه می فهمیدن که ما اونجاییم . حتما فکر می کردن که  من هم تمایل داشتم و این طور می خواستم . ولی این طور نبود . من نمی خواستم .. لباش  رو لبام فرود اومده بود . با حرارت منو می بوسید . از بوی عطر تنش خوشم میومد . خودمو مجبور کرده بودم که با اون لحظات کنار بیام . نمی خواستم دوستام منو ببینن . حس کنن فرزانه ای که فرزانه صفت خودشو از بازیهای این چنینی دو رنگه داشته در زمان محصلی و مجردی دوست پسر نگرفته حالا که متاهل شده سر و گوشش می جنبه . هر چند که همه شون اهل بر نامه بودند . لباشو از رو لبام حرکت داد و اومد به سمت پابین -نههههه نهههههه بسه خواهش می کنم . اگه دوستم داری . اگه بهم اهمیت میدی برات ارزش دارم رهام کن . ولی اون گوشش به این حرفا بدهکار نبود .. نمی دونم گاهی حس می کردم که حق با اونه . شاید یه گرایشی به اون داشته باشم که خودمم نمی دونم . آخه وقتی می خواست لباشو از چونه ام رد کنه و زیرشو و زیر گلومو ببوسه سرمو بالا تر گرفته بردم عقب تا راحت تر باشه .. می دونم که همین حرکت منم از دید اون مخفی نموند . . با خودم در کلنجار بودم . نههههه نههههههه فرزانه تو چت شده . زود باش خودت رو نجات بده . هنوزم دیر نشده .. هنوزم می تونی خودت رو از این دام خلاص کنی . تار های عنکبوتی تازه یکی دو دور به دورت تنیده شده . می تونی پارش کنی .. ولی اون ول کن نبود .. دستشو گذاشته بود قسمت بالای پیر هنم .. کمی اونو پایین کشید و نصف بیشتر سینه هامو انداخت بیرون .. لباشو گذاشت رو سینه هام .. نوک سینه هام طوری تیز شده بود که دلم می خواست فرزاد اونجا بود و میکشون می زد و بعد هم باهام سکس می کرد . ولی می دونستم که دارم خودمو فریب میدم . فرزادی شوهری در کار نبود .. کف دستشو گذاشته بود وسط بدنم .. همونجایی که داغ کرده بود .. سینه هام تنم همه سست شده بود .. -ولم کن .. خواهش می کنم ولم کن .. بذار برم . اگه دوستم داری بذار برم .. خواهش می کنم .. -فرزانه من دوستت دارم .. این عشقه که منو به هوس و تمنای تو رسونده .. من هوسباز نیستم -هستی هستی ..هستی .. .. با این حال دوست داشتم نوک سینه هامو میک بزنه .. اما حرکت روی یه نقطه یه هوس دیگه رو در من زنده و بیدار می کرد . واسه لحظاتی شوهرم فرزاد و پسرمو به خاطر آوردم .. فکرمو بردم جای دیگه .. هوسم کمتر شد ولی بازم داغ بودم .. -بگو دوستم داری بگو دوستم داری .. .. بگو تا ولت کنم .. بگو تا نشونت بدم چقدر می خوامت .. -دوستت دارم دوستت دارم مهران -این جوری نه همون جوری که داری با احساس بگو .. .. داشت از خودم بدم میومد .. غرق در لذت گناه بودن از یک طرف , عذاب وجدان داشتن از طرفی دیگه و تر س از این که یکی بیاد و ما رو توی حموم حس کنه  هم یک معضل دیگه بود .. واااااییییییی این شق سوم داشت  تحقق پیدا می کرد .. مهرانه : مهران ! فرزانه کجایین شما .. قلبم به شدت می تپید . گریه ام گرفته بود . خودمونو مرتب کرده بودیم .. خدا کنه بوی عطر تن ما رو از این طرف در حس نکنه .. خوشبختانه از مسیر ما دور شده رفته بود .صدای پا و رفتنشو حس می کردیم . مهران درو آروم باز کرد . اول منو فرستاد بیرون ... خودمو بازم مرتب کردم و یه آرایش غلیظی هم رو صورتم انجام دادم که اگه یه نقطه ضعفی هم پیدا شده یه جوری حلش کنم .. چرا این قدر کنه شده . چرا بهم چسبیده . چرا دست از سرم بر نمی داره .. رفتم دستشویی . دستمو رو کسم گذاشته و کمی باهاش ور رفتم .. حس لذت و خوشی من تمومی نداشت .  با این که اون به خواسته اش نرسیده بود ولی احساس یک زن تسلیم شده رو داشتم .اون خیلی جذاب و پر طرفدار بود و من هم سر کش و زیبا .. شاید اگه دیگه اون سرکشی رو براش نمی داشتم جاذبه مو از دست می دادم . ولی همه اینا چه اهمیتی می تونست داشته باشه . من یه پسر کوچولو و یه شوهری داشتم که با تمام وجود دوستم داشته و واسم بال بال می زدند .. احساس یک گناهکارو داشتم دیگه اون شب تا آخر مهمونی وقتی می خواستم به مهران نگاه کنم خجالت می کشیدم . ولی همچنان غرق هوس بودم .  هوسی نه به اون صورت که بخوام حتما با مهران سکس کنم . ولی می دونستم اون اگه خیره تو چشام نگاه کنه چیز دیگه ای می خونه .. وقتی به خونه بر گشتم  پسرم بود خونه مادر بزرگش . فرزاد خواب بود ولی به دیدن من بیدار شد .. خودمو گذاشتم در اختیارش . این که هر کاری که دوست داره با من انجام بده .. این که اون باشه که بهم لذت میده نه یه مرد دیگه .. وقتی دستشو گذاشت رو کسم یه لحظه حواسم رفت پیش مهران این که اون از رو لباسم این کارو واسم کرده بود . اگه یه هوس و خیسی رو کسم نشسته هنوزم اثر اونه .. شاید فکر به اون باشه که به من هیجان میده . مرد من شوهرم فرزاد وقتی لباشو گذاشت رو نوک سینه هام یه حس خاصی بهم دست داد . یه حس شرمندگی .. بعدش گناه و بعد لذت و هوس و نیاز شدید .. حس کردم که لبای مهران رو سینه هام قرار گرفته .. می خواستم با این فکرم بجنگم . مبارزه کنم .. برگردم به عقب .. به گذشته.. به اون وقتی که تحریک نشده بودم . به وقتی که نمی خواستم تحریک شم . چرا این طور شده بود . اصلا چه طور شروع شد . من که ازش نخواسته بودم -فرزانه حالت خوب نیست ؟ خسته ای ؟ -نه عزیزم کارت رو بکن . من هوس دارم .. فکر کنم کباب بره هوس منو زیاد کرده .. چشامو بستم تا غرق در لذت و هوس باشم ولی بیشترش به این خاطر بستم که به جای فرزاد مهرانو نبینم . اما حس می کردم که در رویای خودم اونو می بینم . اون شب خیلی زود تر از شبهای قبل و عشقبازیهای قبل ارگاسم شدم . چون وقتی که فرزاد کسمو می خورد وقتی که کیرشو می کرد توی کسم با این هیجان و فانتزی که مهران داره کسمو میک می زنه و  کیر مهران توی کسم قرار داره خودمو به اوج هوس رسونده و خیلی زود ریزش آب کسمو حس کردم ...... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی