ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من همانم 7

نمی دونم چی شد که از زبونم پرید تو از کجا متوجه شدی که این سگ خانومه ؟به خودم گفتم کامیارآخه  اینم حرف بود که تو زدی ؟
یه نگاهی بهم انداخت که ترس برم داشت .
 -خیلی پررویی .. حقته که تا آخر عمرت همین جور مجرد بمونی . تو اصلا آدم بشو نیستی . اصلا منو بگو که واسه چی وقتمو دارم با تو تلف می کنم ؟!
-ترانه ! من که چیزی نگفتم . همین جوری از دهنم پرید ... نگاه کن آسمون چقدر قشنگه ؟ این درختا ! این گلها و گیاهان چقدر قشنگن ؟ ..
 فوری با کف دستم زدم جلو دهنمو گرفتم ..
 -چی شده ؟! باز چه خرابکاری می خواستی بکنی که عین بچه ها زدی تو دهنت ... راستشو بگو ...
-ناراحت نشی ها
-من از این بچه بازیهای تو ناراحت میشم ..
 -هیچی می خواستم بگم همه اینا قشنگه تو هم خوشگلی ..
 -همین ؟ مگه شک داشتی ؟! ..
چه عجب این یه تیکه رو با من راه اومده ازم دلخور نشده بود .
-بازم همدیگه رو می بینیم ؟ بازم میای با هم قدم بزنیم ؟
 -که چی بشه ؟ من اگه بخوام با تو قدم بزنم میرم با دوستام گپ می زنم .  تو دو کلمه حرف درست حسابی رو زبونت نمیاد . همش آدمو حرص میدی .
 -میگی اصلا حرف نزنم ؟
 -تو با همین حس و حالت می خواستی بری یه دختر پولدارو تو رکنی ؟
-پول که هیچی اخلاق که هیچی , سر مایه برای کار و از دواج که هیچی , همین دو زار قیافه چه به درد آدم می خوره ؟!
 یواش یواش داشت منو عصبی می کرد . بی اراده شونه هاشو گرفتم و گفتم خیلی دیگه داری رو اعصابم راه میری ..
-دستتو بکش دیوونه . این چه کاریه داری باهام می کنی . خجالت بکش ... این جا خیابونه ..
راست می گفت بد جوری از کوره در رفته بودم . دیگه حرفی به هم نزدیم . اصلا با هم خداحافظی هم نکردیم . می ترسیدم چیزی بگم از این که چیز بدی بشنوم . گاهی سکوت  از هزار تا حرف و دفاع  و توجیه هم بهتره .. اما فقط  با یه نوع التماس بهش گفتم بازم همدیگه رو می بینیم ؟
 سری تکون داد که یعنی نه ...یک بار دیگه گفتم ...
 -من چه به دردت می خورم پسر ..مگه یادت رفت دنبال دختر ای پولدار بودی ؟ من همش خرج رو دستت می ذارم .
 ترانه رفت و من موندم و یه دنیا حسی که به اون داشتم . نمی دونم اسم این حس چی بود . ولی هر چی فکر می کردم حسی نبود که بشه اسمشو هوس گذاشت . حسی نبود که بخواد با نیاز بر هنه کردن اون همراه باشه .  یه عادت , شایدم می خواستم بهش نشون بدم که می تونه رو من حساب کنه .  تا حالا  به هیچ دختری اجازه نداده بودم که این طور با هام بر خورد کنه . اون زیبا ترین اونا هم نبود . ولی حس می کردم که برام مهم نیست که چه قیافه ای داشته باشه  یا داره . فقط در نگاهش در حرکاتش یه نیرویی بود که منو به طرف خودش می کشوند . یه خلوص خاصی بود . انگار درونش همونی بود که آشکار می شد . ظاهر و باطنش یکی بود . دلم می خواست با هاش تماس می گرفتم .. ولی می ترسیدم که ناراحتش کنم . لعنت بر تو کامیار بهش فکر نکن . مگه نشنیدی که میگن عاشق شدن کار دیوونه هاست ؟ تو که می خواستی مخ یه دختر پولدارو بزنی چه طور یه دختر فقیر اومد و مخ تو روکار گرفت ؟
اون شب تا صبح نتونستم خوب بخوابم . هی از این پهلو به اون پهلو می کردم . نمی دونستم باید چه خاکی تو سرم بریزم !
 دوروز گذشت ... براش یه پیام دادم و جوابمو نداد . به تلفن منم جوابی نداد . اون نیومده از زندگی من رفته بود . اون بهم متلک انداخته رفته بود ... پدر بهم می گفت چه سر به زیر شدی ! بقیه هم متوجه تغییر حالت من شده بودند . نه .. نه.. کامیار امکان نداره یه دختر اونم با چند تا بد و بیراه گفتن و خیطت کردن این جور توی دلت جا وا کرده باشه . آخه اون که تا حالا کاری نکرده .. حرف رمانتیکی بهت نزده .. تازه اگرم می زد من که اولش اهمیتی نمی دادم .  .. ولی خیلی دلم می خواست چند تا از اون حرفای قشنگ و رمانتیکی که عاشقا به هم می زنن رویاد می گرفتم و بهش می گفتم . این جوری هم که نمی شد دست رو دست بذارم و ببینم اون داره از چنگ من در میره . یعنی توی دانشگاه پسرا هم هستن ؟ ممکنه اون با کس دیگه ای هم بر بخوره ؟ اون داره درس می خونه . کلاسش بالاتره . ولش کن کامیار تو با خیلی خوشگل تر از اون بودی ... ولی خب مثل این بزن در رو نبودن . اون یه جوریه ... هم شیطونه هم نجیبه هم مهربونه .. ولی تو از کجا می دونی همه این چیزایی که فکر می کنی هست ؟ این روزا نمیشه آدما رو شناخت . گاه می بینی دو نفر با هم چند هزار پیام فدایت شوم و تو مال منی و من مال توام ردوبدل  می کنن آخرش یکی شون ضد حال می زنه میره پی کارش ... بی خیالش شو پسر ... خلاصه سرم خیلی خلوت بود و داشتم کف مغازه رو نگاه می کردم که دیدم یه صدایی اومد
 -آقا ببخشید ساندویچ مخصوص سگ دارین ؟
 یهو ازجام پریدم ..
 -وااااااااووووووو ترانه ..
ترانه : چیه شهین خانوم ؟!
یه نگاه غریبی بهش انداختم که متوجه شد چی می خوام بگم ..
 -هیچی دیوونه منو یاد شهین انداختی .. دوستمو می گم .. اونم عادت داره بگه واااااااوووو
-ولی من همین جوری گفتم ..
-حالا می تونم بپرسم چرا این جوری گفتی ؟
-اگه نگم ایراد داره ؟
-نه ..من خودم می دونم . منو دیدی ذوق زده شدی .. این از تو چشات معلومه ... پول مول همرام نیستا ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

خانواده خوش خیال 159

امیر ارسلان به این فکر می کرد که چیکار می تونه بکنه که اعصابش کمتر خرد شه . اون هنوز خودشو به خوبی با این وفق نداده بود که تحمل کنه که بقیه چه جوری زنشو می کنن حالا باید پسرشو می دید که داره در این وضعیت کیرشو کرده توی کس  کسی که زنشه و مادر پسرشه . عجب صحنه ای شده بود! ...
 یه عده اومده بودن دور اونا رو گرفته بودن .
سامان : چه خبرتونه این جا رو شلوغ کردین . طوری رفتار می کنین که انگار ندید بدید هستین . ما پیش این خونواده ها آبرو داریم .
 امیر ارسلان دیگه خیلی حرصش گرفته بود .
فرخ لقا : چیکار داری می کنی مرد . زود باش ادامه بده دیگه . یه چیزی توی تنم سنگینی می کنه . آخخخخخخخخخخ امیر پسرم .. به بابات بگو کیرش رو زود تر بکنه توی کونم تا یه حس خوبی بهم دست بده و توازن بر قرار بشه ...
-مامان خودت بگو  . فکر کنم بابا پکر شده از این که من کردم توی کست .
امیر ارسلان که هنوز بهت زده بود و این همه عجایب و غرایب رو هنوز هضمش نکرده بود نمی دونست چیکار کنه . قالب کون زنشو می دید  . یه نگاهی به اون انداخت و کیرشو به کون زنش فشار داد ...
-آخخخخخخخ ارسلان رفت .. رفت . چه راحت رفت . می دونم که داری کیف می کنی و حالشو می بری . خیلی لذت میده . جوووووووووون .. چه حالی می کنم !  اصلا فکرشو نمی کردم که یه روزی پدر و پسر این جوری به من حال بدن . ارسلان یه خورده تند تر بکن . اگه دردم بیاد چیزی نمیگم . فقط به لذتش فکر می کنم . این که چه جوری به من کیف میده .
 فرخ لقا دو تا کیرو با هم توی کونش حس می کرد .. چه حالی هم بهش می داد . .. هر دو مرد ساکت بودند . یکی داشت مادرشو می کرد و یکی دیگه زنشو . امیر با ترس و لرز دستاشو گذاشته بود رو پهلو های مادرش . از نظر اون این زن به پدرش تعلق داشت .
فرخ لقا : امیر چته . کیرت مثل سابق جون نداره . بزن .. پاره پاره ام کن . بشکاف کس مادرت رو . بی خیال دنیا ..
 امیر که زیر مادرش و طاقباز دراز کشیده کیرشو کرده بود توی کس اون با ایما و اشاره مادرشو متوجه کرد که به خاطر این ناراحته که پدرش پکره و از این که می بینه امیر داره مادرشو می کنه اعصابش خرده .
 فرخ لقا : امیر جان ناراحت نباش .. این جا غریبه ها منو کردند و بابات عادت کرد . تو که پسرشی باید حق آبچک داشته باشی یا نه ؟ بابات خیلی فر هنگش بالاست . همه اینا رو درک می کنه . خیلی خوبه بابات ... فدای کیر هر دو تاتون ...
ارسلان که این جور حرف زدن زنشو شنید یه حس رقابتی هم با پسرش کرد ... سرشو از پهلو به سر زنش نزدیک کرد . صورتشو به صورت اون چسبوند و خواست که اونو ببوسه . فرخ لقا سرشو بر گردوند و لباشو گذاشت رو لبای همسرش .. امیر هم دو تا دستاشو گذاشت رو سینه های مادرش و به آرومی اونا رو فشارش می گرفت . و زن به این فکر می کرد که اگه یه وقتی نتونه بیاد این جا و سه تایی شون باشن خونه می تونه لحظات خوبی رو با پسر و شوهرش داشته باشه . ارسلان یواش یواش سرعتشو زیاد کرد  لباشو از رو لبای زنش بر داشت و به اون گفت عزیزم کونت عجب روون شده!
-کیر تو هم خیلی سفت و کاری شده . این چند ساعت بهت بد نگذشته ها . داری رنگ و وارنگ و مدل به مدل می بینی . من خیلی هواتو دارم . به هر حال زن و شوهر باید با هم تفاهم داشته باشن و همو درک کنن .
 امیر هم رفته رفته شجاع تر شده بود و با سرعت بیشتری  کیرشو از زیر به سقف کس مادرش می زد . ارسلان دو تا کیر رو می دید که وارد دو تا سوراخ زنش میشه و بر می گرده . کیر امیر غرق خیسی هوس مادرش بود . اون کمی هم حسادت می کرد  ارسلان : پسر یواش تر .. مادرت دردش  می گیره ..
 بالاخره اون سکوت رو شکسته و با پسرش امیر حرف زد . فرخ لقا هم از این حرکت شوهرش خوشحال شده بود و امیر هم گفت ..
- باشه پدر رعایت می کنم .
فرخ لقا : فدات شم ارسی جون از این که به فکر منی ولی ایرادی نداره . امیر هر جور که دوست داره منو بکنه اصلا دردم نمی گیره خیلی هم حال می کنم . ..
 اون طرف عرفان و مادرش فیروزه و سامان سه تایی مشغول بودند ... موبایل فیروزه یه گوشه ای نزدیکش افتاده بود .. چشم فیروزه به موبایلش که سایلنت بود افتاده و دید که یکی داره زنگ می زنه ..
-واااااااییییی عرفان پسرم کیرت رو از کسم بکش بیرون و یه سری بزن به خونه . الان دم درمون چند تا از مشتریا وایسادن .. یه وقتی نگی مامان این جا زیر کیر دیگران داره حال می کنه ..یه جوری سرشونو گرم کن تا من بیام . پاک یادم رفته بود که به اونا قول دادم ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی 

خارتو , گل دیگران 179

رامین یه نگاهی به اون دو زن انداخت ومونده بود که چی به ماندانا بگه .. نمی دونست که ماندانا بهش متلک انداخته یا همین جوری چیزی پرسیده . ولی واسه این که جوابی داده باشه گفت
 -خب آدم  باید  به فکر خونواده اش هم باشه . تمام کار و تلاش ما برای زندگی بهتره . الان که جوونیم فعالیت نکنیم پس کی این کار رو انجام بدیم ؟ به وقت پیری ؟ اون وقتایی که دیگه توانی برای ما نمونده باشه ؟
ماندانا حوصله بحثو نداشت ... می دونست که اگه بخواد یه سوال دیگه ای از رامین بکنه  اون بازم ادامه میده ...
 وحید یه نگاهی به رامین انداخت و گفت میگم  دلت نمی خواد با خانومت قدم بزنی ؟ خیلی حال میده .
-تو چی ؟
 وحید : چرا ولی این خواهرم که زن تو باشه  انگاری دست از سرش ور نمی داره . ولش نمی کنه .
-اتفاقا زن تو بیشتر بهش چسبیده . طوری  که اونا زن و شوهر هم باشن ..شایدم باشن نمی دونم .
 -همش واسه اینه که ما به اونا نمی رسیم ...
 لحظاتی  مردا رفتن کنار زناشون تا لحظاتی رو با اونا باشن . فضای حرکت به گونه ای بود که  در اون مسیر فقط دو نفر می تونستن کنار هم راه برن . برای لحظاتی زنا ساکت شدن ... رامین دستشو به دست ویدا داد ...
زن به ساعتی پیش فکر می کرد . به این که با سه تا مرد دیگه غیر از شوهرش سر کرده بود و حالا این قدر راحت داشت با اون قدم می زد و حسشو به اون منتقل می کرد . چطور یک آدم می تونه به این صورت باشه . خیلی راحت بتونه خودشو با شرایط موجود هماهنگ کنه . یعنی زندگی حیوانی که میگن همینه ؟ پس فرق بین من و خوک , فرق بین من و سگ و یا یک حیوون دیگه چی می تونه باشه . فشار دست رامین ویدا رو به خودش آورد . زن حس کرد که داره به چیزایی فکر می کنه که اونو به نتیجه ای نمی رسونه . چون می دونست بیشتر آدما بیشتر وقتا می دونن که دارن چیکار می کنن اما حتی می خوان از دونسته هاشونم فرار کنن .
 ماندانا هم داشت به همون چیزایی فکر می کرد که ویدا به اون می اندیشید . راستش بعضی وقتا  فراموش می کرد که شوهر داره و گاه از این می ترسید که نکنه پیش وحید سوتی بده . چون زندگیشو غرق این کرده بود که مدام از فضای زندگی مشترکش فرار کنه .
 ماندانا : عزیزم وحید جان میای کمی بشینیم ؟ ویدا جون نظرت چیه که همین جا بشینیم و به ستاره ها نگاه کنیم؟
ویدا : من که خیلی دوست دارم با شوهرم خلوت کنم .. راز و نیاز کنم . خوشم میاد ببینم  زیر ستاره هایی که دارن با هم راز و نیاز می کنن بشینم و با شوهرم راز و نیاز کنم ..
 رامین که کمی صورتش سرخ شده بود داشت به این فکر می کرد که چه جوری می خواد  نزدیکی وحید و ماندانا با زنش خلوت کنه . ماندانا هم که اخلاق رامینو. می دونست خنده اش گرفته بود .
رامین : ستاره ها اون جوری که ما فکر می کنیم نیستن ... اونا هر کدومشون دنیایی از گاز و آتیشن ...
ماندانا : آره گرمای اونا رو حس می کنم .
وحید : معلوم هست که داری چی میگی ؟
 ماندانا دست وحیدو کشید  و به گوشه ای رفتند ...
ماندانا : ویدا جون یه نیم ساعتی شما مادام موسیو رو تنها می ذاریم که به یاد روزای جوونی خوش بگذرونین .
مردا حسابی سرخ کرده بودند .
ولی ویدا رامینو به سمتی برد و گفت  شوهر خجالتی من بیا با هم تنها باشیم ... منو ببوس . خوشت نمیاد  اسیر احساسات عاشقونه مون شیم ؟ مگه تو دوستم نداری ؟ راستشو بگو .
ویدا به این فکر می کرد که در آغاز تنها عاملی که اونو به سمت مردای دیگه کشوند کم توجهی  و سردی بیش از اندازه شوهرش به اون بوده . و حالا کار به جایی رسیده بود که هم اون و هم ماندانا فقط واسه  این که یه  شور و تنوعی به زندگیشون بدن می خوان که با شوهراشون باشن ...
رامین : داری چیکار می کنی؟
 -نترس سر ما نمی خوری . کاملا لختت نمی کنم . فقط لباتو بده به من .. دلم می خواد با شوهرم باشم ..
 اما در اون لحظات مدام تصویر مردای دیگه از ذهنش می گذشت ...
 اون طرف که وحید خیلی خجالتی تر از رامین با زنش بر خورد می کرد .
 -آروم تر ماندانا . صدا میره اون ور بده .. شبه .. همه جا رو سکوت گرفته ..
ماندانا : از چی می ترسی ؟ ما آدما همه مون مثل همیم . مگه خواسته ها و نیاز های همو نمی دونیم و درک نمی کنیم ؟
وحید : آره ولی یه مرز هایی وجود داره . یه حجب و حیا هایی ..
ماندانا در حالی که شورت و شلوار شوهرشو پایین می کشید گفت حالا بهت نشون میدم . دستشو به کیر شق شده شوهرش رسوند و گفت نگاش کن .. این که دیگه مسیرشو مشخص کرده ...
-خواهش می کنم آروم تر ..
 ماندانا : من شوهر می خوام دیگه . چیه همش از صبح  تا شب داری کار می کنی و وقتی اومدی خونه  انگاری که از جنگ بر گشتی .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

مردان مجرد , زنان متاهل 111

افشین نگاهی به تازه عروس انداخت . خوشش اومده بود از این که اون خودشو تا این حد وقف اون کرده . یه حس مسئولیتی نسبت به اون داشت . پا های انوشه رو گرفت و اونو اونو به سمت خودش کشید .
 -عزیزم خیلی دوستت دارم . نمی دونی با این کارت  نشون دادی که دوستم داری چقدر واسم ارزش قائل شدی . امید وارم منم بعدا بتونم به نوعی این دوست داشتن و حس خودمو نشونت بدم .
انوشه : تو همین حالاشم نشونم دادی .  همین که قبول کردی پیشم بخوابی . فقط بغلم بزن به من حس بده . بذار ببوسمت . دلم می خواد فقط اسیر دستای تو باشم . ولم نکن منو ببوس ...
افشین خودشو به سمت جلو کشید . پا های انوشه رو یک بار دیگه رو شونه هاش انداخت ... و اونو به سمت خودش کشید .
 -آخخخخخخخخخخ .. هر جور دوست داری منو بکن . من در اختیار تو هستم . چقدر منتظر این لحظه بودم . اصلا متوجه نبودم که لحظات چه جوری می گذره . همش نگران بودم . ولی به حسی به من می گفت که موفق میشم . چون پر از خواستن بودم . حالا خوشحالم . خوشحالم از این که موفق شدم . و می دونم که از این به بعد هم هر وقت که بخواهیم می تونیم با هم باشیم . دوستت دارم .. منو ببوس .. ببوس افشین . دلم می خواد که تو پدر بچه ام باشی . اصلا دوست ندارم از شوهرم بچه داشته باشم . بگو که تو هم می خوای . بگو که تو هم دوست داری  ..
 افشین دوست نداشت واسه خودش درد سر درست کنه ..
-نمی دونم تو الان چی داری میگی . متوجه هستی اگه این موضوع مشخص شه چی ؟ -کی می خواد بره حرف بزنه . شوخیت گرفته ها .
 -باشه دختر . تو هر کاری که بخوای انجام میدی . اگه یه تصمیمی بگیری تا انجامش ندی ول کن نیستی . اراده ات رو تحسین می کنم .
-منوچی ؟
 افشین : تو که دیگه جای خود داری . از همه نظر تحسینت می کنم . چون اگه این طور نبود که من سمت تو نمیومدم .
-اووووووووووهههههه فدای تو که من نمی دونم دیگه چه جوری ازت تشکر کنم ...  افشین : همین جوری که داری به من حال میدی بهترین نوع تشکره .. خیلی داغی انوشه . ولی چه حالی میده شادوماد خوابیده   توی حجله و زنش داره با یکی دیگه عشقبازی می کنه .
  انوشه : آخخخخخخخخخ تو همینو بگو ... من حس می کنم که دارم رو ابرا پرواز می کنم .
 افشین دستاشو گذاشت زیر کمر انوشه و لباشو به لباش چسبوند . و  حرکات چرخشی و انفجاری کیرشو توی کس شروع کرده بود . بعد از رو لباش رفت به سمت شونه ها و بازوی لختش .
  -اوووووووووفففففف پسر دیوونه شدم ...  محکم تر! به افتخار شوهری که به خواب ناز فرو رفته محکم تر بزن .
- چقدر دلم می خواست اون نسناس همین جا کنار ما بیدار می بود . می دید که زنش چه جوری داره به یکی دیگه حال میده و از کیر اون لذت می بره . ...
افشین لباشو به هر طرفی می گردوند تا لذت بیشتری به اون زن بده . ..
بنفشه و فرزین هم مشغول عشقبازی بودند . بنفشه  دیگه به این فکر نمی کرد که این همون بستریه و همون اتاق خوابیه که اون و افشین درش  بار ها و بار ها سکس کرده و از هم لذت برده اند . اون فقط به این فکر می کرد که شوهرش حالا داره با یه زن دیگه حال می کنه .  البته نمی دونست اون زن کیه و جریان چیه ولی می دونست که به  هر حال سرش یه جوری گرمه .
 بنفشه به یاد بار اولی افتاده بود که با  فرزین خلوت کرده بود . چقدر سختش بود که دست مردی به غیر از دست شوهرش به بدن اون برسه . ولی  حالا همه چی براش عادی شده بود .
 فرزین : خیلی حال کردی توی مجلس عمومی ..
 بنفشه : تو خودت به کی میگی ؟ داشتی خودت رو می کشتی . انگاری که زن ندیده باشی . باز خوب بود که به اندازه کافی بهت رسیده بودم . میگم فکر می کنی بازم برات تنوع داشته باشم ؟ بازم همون حس قبلو داری از این که بخوای با من باشی و از من لذت ببری ؟
 افشین : من همیشه همین حس رو دارم . اولا از این که با تو باشم و با هات سکس کنم لذت می برم . کیف می کنم . و در ثانی خیلی کیف می کنم و به من حال میده که با یک زن متاهل باشم . از این که زنی شوهر داشته باشه اسم مرد دیگه ای روش باشه و من اونو به سمت خودم کشیده باشم و ازش لذت ببرم یه اعتماد به نفس و هیجان خاصی بهم دست میده .
 -پس بیا همین جور منو بکن ازم لذت ببر . دوباره همون اعتماد به نفس رو داشته باش . اون قالم گذاشت و رفت امشبو با بقیه خوش بگذرونه .
-منم کاری می کنم که از نبودنش احساس کمبود نکنی .
 بنفشه : راستشو بگو  حالا مثل اون بار اولی که می خواستی منو بکنی واست تازه ام ؟ اون حس تازه رو داری ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

زنی عاشق انال سکس 211

-ووووووویییییی خوشم میاد رستم جون .. همین جور بگردون .  این جور چرخشا رو همون وقتا هم می دونستی . وقتی که سیاوشو دیدم باید یادش می دادم که همین جور که رستم داره کونمو می کنه اونم به همین صورت عمل بکنه . یه چرخشی که تا عمق بتونه لذت بده ...
 اون اصطکاکی که بین کیر رستم و کون من بر قرار شده بود حسابی حال منو جا آورد . چقدر راحت تر از اون روز اولی که منو کرده بود می تونستم کیرشو قبول کنم . حالا چشامو رو هم گذاشتم بودم و داشتم به این فکر می کردم که کیر جبار کلفت تره یا مال اون . البته کیر جبار که شاید دو برابر کیر اون می شد از نظر قد و اندازه . ولی کلفتی  اونا رو داشتم با هم مقایسه می کردم . ..
-بکن .. بکن ..
دو تا قاچای کونمو با دو تا حلقه دستاش بغل زده بود ... چه کیفی می کردم من .  حالا کار به جایی رسیده بود که مرتب ازش می خواستم که تند تر منو بکنه ...
رستم : آخخخخخخخ همون کونو داری . . همون جور به آدم حال میده .. واااااایییییی وووووووییییی کیرم . داره آبم میاد .. اووووووففففففف داره میاد ....
-کوفت میاد رستم . تو آبروی هر چی رستمو بردی . اگه رستم شاهنامه زنده شه و بیاد یقه تو رو بگیره حقته . معلوم نیست که داری چیکار می کنی . نگو که بعد از من دیگه کون نکردی . الان باید حسابی کیرت با این جور سکس ها عادت کرده باشه . و خیلی راحت بتونی با این مسائل کنار بیای ...
 ولی این حرف زدنهای من فایده ای نداشت . و در اوج لذت کون دادنم محکم چسبید به جفت سینه ها و کمر من . .. -ووووووویییییییی کس  و کونمو یکی کردی .. آخخخخخخخخ .. اوووووووففففففف کونم کونم ... کسسسسسسسم هم کیر می خواد . پسر چقدر تو هیجان زده ای . مگه تو زن نداری . مگه اون به تو نمی رسه ؟!
-مگه من دیوونه ام از دواج کنم ..
-راست میگی وقتی کس خلایی مثل آتنا پیدا میشن که هر غلطی که انجام میدی کاری به کارت نداشته باشن معلومه که زن می خوای چیکار . آخ چی می شد که از دستت شکایت می کردم و تو رو تحویل قانون می دادم .
 -اگه می خواستی به شکایت تو تر تیب اثر می دادن باید همون جا با مسئولین یه رابطه بر قرار می کردی . یکی دو تا که نیستند از ریز و درشت باید به همه بدی ..
-وااااااااااا عجببببببببب ! چی فرض کردی . فکر کردی که من از اون زنای اون کاره هستم که هر کی دلش خواست بخواد با من طرف شه ؟
-کی همچین حرفی زد ؟!
-داغ شدم . رستم کونم سوخت .. چقدر آبت داغه .. مثل خودت .. عالیه ..
کیرشو که کشید بیرون حرکت آب و  پس زدن اونو حس می کردم . قسمتی از آب خارج شده از کون من ریخت روی کسم .. انتظار داشتم که کیر نه زیاد بلند او که چه عرض کنم کیر کوتاه اون نتونه کاری انجام بده . ولی اونو به کسم مالوند . و همچین اونو فرستاد تا آخرش بره که جیغمو در اورد . ولی فوری دستمو گرفتم جلو دهنم که یه وقتی صدا نره بیرون ...
-بزن رستم جون . طوری بکوبون به ته کسم که کونم بلرزه . برام تعریف کن که وقتی که کونم می لرزه چه شکلی میشه و چه حسی بهت دست میده ! خوشت میاد ؟ ..
 اونم محکم کیرشو می زد به انتهای کونم و این بار با چرخش کیر توی کس از لرزش کونم حرف می زد .
 -با هاش ور برو . می خوام بهش حس بدی .
-جوووووووون . دوستت دارم . این به من حال میده . لذت میده بهم .
 داشتم به این فکر می کردم که شوهر کردن چقدر به نفع من تموم شده . خیلی از دخترای اهل تفریح فکر می کنن که اگه شوهر کنن به ضررشونه و از همه چی می افتن . در حالی که اصلا این طور نیست و اونایی که اهل عشق و حال باشن تازه متوجه میشن که شوهر کردن یه حال اساسی بهشون میده . دیگه هر کاری که بخوان بکنن با راحتی بیشتری انجام میدن . یه سری استرس های خاصو ندارن . مخصوصا اگه شوهرشون بهشون اعتماد داشته باشه  . که  این خیلی عالیه . واسه همیناست که من شوهرمو خیلی دوست دارم و تا می تونم با هاش مدارا می کنم ... صدای بر خورد کیر رستم با ته کس  و کناره هاش منو سر شوق آورده بود . و اون کلفتی داشت می رفت تا یواش یواش منو به اوج برسونه .
-سوختم .. رستم .. رستم .. دلاورانه داری کس منو می کنی . آفرین به تو . حالا می دونی که باید چیکار کنی .کاملا آگاهی .
 -بازم داره آبم میاد ..  بمالون . با انگشتات بکن توی کونم . اول آبمو بیار ولئ بعدا خودت خیس کن . این جوری بیشتر حال میده . من خوشم میاد و زود تر می تونم ار گاسم شم . اون وقت آبت رو هم می خوام ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی