ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 96

پشت به دنیا و کنارش روی تخت دراز کشیدم . به دستای دنیا نیاز داشتم که بازم باهام ور بره . صفحه لپ تاب  پیشم باز بود و به اون عکسا نگاه می کردم . قوی هیکل و سیاه چرده که مرتب عکسای مختلف کیرشواز زوایای مختلف واسه مون ارسال می کرد و منتظر بود که کی میریم پیشش . دست و دهن دنیا رو با تصور این که اون مرد داره باهام ور میره رو بدن و کون خودم حس کردم . یواش یواش دنیا خودشو کشوند بالاتر و از پشت من جلوی تنشو به من چسبوند. کسش روی کونم قرار گرقت . کس رو به جفت قاچای کونم می مالوند .. کسش حسابی داغ و ترشده بود .  وقتی کسشو روی کون من می مالید حس یه چیز نرم و آبکی و لیز رو داشتم .. من که خیلی خوشم میومد ولی لذت اون هم دست کمی از کیف کردن من نداشت . یه لحظه چشم از کیرای رو صفحه بر نمی داشتم . دنیا دستشو گذاشته بود رو سینه ام و جلوی بدنشو کاملا به پشت تنم چسبونده بود . با بی حالی به تصویر کیر جبار نگاه می کردم . گوشی دنیا به صدا در اومد .
 -هیس جباره .. 
-الو سلام ..
-پس شما کی می خواین بیاین ..
-ما که  به قهوه خونه مش قنبر نمی خواهیم بیاییم .
-مگه تو بهش نگفتی که من و شوهرت یه نوع همکاری و شراکت در واردات داریم و یه سری از کارای ما به هم گره خورده .
-ببینم اینو دوست داری که بهش بگم که تو و زنش هم به هم گره خوردین . شایدم یه چیزایی رو گفته باشم ولی نه تا حدی که اون ازت فراری شه . هر چند ردیف کردن اون به این آسونی ها نیست .
 -اون الان کجاست که داری این قدر راحت حرف می زنی دنیا!
 -حالا توی حمومه. داره به خودش می رسه . نه به خاطر تو . بلکه واسه خودم . اگه بدونی چه کون درشتی داره . سوراخ کونش از اون سوراخاییه که کیرتو همیشه شق و تشنه نگه می داره .. اگه تمام آبتو توش خالی کنی بازم کیر  میگه کون می  خوام وکون می خوام ..
- این قدر با من بازی نکن دنیا خسته شدم . چقدر لفتش میدی ؟
-حواست باشه چی داری میگی ها .. بگو من باید چیکار می کردم که دیگه نکردم ..
-جبار  اون با بقیه قرق می کنه . من از بچگی اونو می شناسم . اصلا دوست پسر نداشته .. تنها مرد زندگیش که باهاش بخوابه شوهرش بوده .. با من هم لز داشته که تواز این بابت مشکلی نداری . چی می خوای از این بهتر  .. 
-باشه قبوله .حرفات قبوله ولی من دارم دیوونه میشم .. این همه دختر دم دستمه من همش باید به یاد کون اون جق بزنم
...راستش این یک تیکه رانفهمیدم که  منظور جبار از این قبوله چیه ..شاید می خواست یه هدیه ای واسم در نظر بگیره که گفت قبوله .
-یادت باشه دوستم عادت داره خیلی راحت باشه .  یعنی اگه یه وقتی دیدی که اون مثلا یه شلواری پاش کرد لباسی پوشید که اندامشو خیلی بر جسته نشون بده ندید بدید بازی در نیاری . ...
 صحبتای جبار و دنیا تمومی نداشت ... بالاخره دنیا مجبور شد که یه کلکی بزنه و اونوبفرسته پی کارش . طوری به من حال می داد که نشون می داد دوست داره زود تر راضیم کنه تا بریم . و کارشم حرف نداشت . دو طرف کونمو می گردوند طوری که دو تا قاچای کونم گاه به هم می چسبید و گاه باز می شد . اون سرشو گذاشته بود اون وسط و لب و دهنشو از روش ور نمی داشت . ..
 -اوووووووخخخخخخ ادامه بده ادامه بده .. بگو خوشت میاد دنیا
 -اگه خوشم نمیومد که این جوری باهات ور نمی رفتم .
 نوک زبونشو که رو سوراخ کونم گذاشت اونو خیلی تیز حسش می کردم .. اانگشتاش توی کس من داشتن انفجاری کار می کردن . سینه هام اسیر یه دست دیگه اش شده بود .. دیگه حتی چشام باز نمی شد که بتونه عکسای کیر جبار رو ببینه ولی اونو تصور می کردم که به جای نوک زبون دنیا داره به اندازه یه دنیا به سوراخ کونم حال میده ..
 -دارم به آخرش می رسم .. اوووووووفففففف دنیااااااا .. آههههههههه ..
محکم کونمو از عقب می زدم به سر و صورت دنیا .. اونم واسه این که حالتم به هم نخوره و زود تر ارضا شم دستاشو دور باسن و قسمت جلوی بدنم قفل کرد  طوری که همراه با تکون خوردنای من لب و دهنش رو کونم به همون صورت بمونه .. در عوض از قسمت جلو یه انگشتشو کرد توی کوسم ..
-نههههههه نههههههه ... نههههههههه ...
 بعد از چند حرکت پی در پی و با کون کوبیدن به سر و صورت دنیا دیگه  رسیدم به اوج لذت و خوشی ...  دنیا همچنان با کونم ور می رفت ولی یه لحظه خودمو بر گردونده و این دفعه من افتادم روش ..
-نه .. آتنا چیکار داری می کنی .. دیرمون میشه ..
ولی هم می خواستم اونو ارضاش کنم و هم این که یه وقتی هوس نکنه  که وقتی با هم رفتیم پیش جباراونم بخواد با اون مرد حال کنه و حال منو بگیره .  یعنی در اون لحظات این حسو نداشتم که جبار رو با یکی دیگه قسمت کنم . دنیا خیلی زود تر از اون چه که فکرشو می کردم ارضا شد .. بعد بدون این که  متوجه شه رفتم دستشویی و اون بی حس کننده خارجی رو که از رامتین  گرفته بودم دور سوراخ کونم و قسمتی از داخلش مالیدم ..هرچند می دونستم فشار کیر طوریه که بازم  از درد نمیشه فرار کرد ولی تا حدود زیادی اثر بخشه و دفعه قبل که خیلی عالی عمل کرد .  بعدش واسه رفتن آماده شدیم .  اون یه جین استرچی که حسابی  کونمو در حال ترکوندن نشون می داد واسم آماده کرده بود . یه مانتوی شیک هم واسم در نظر گرفته بود .و یه بلوز قرمز شیک فانتزی که راحت بشه با باز کردن دو تا از دگمه ها ی رو سینه اش بیشترشو نشون اون مرد هوسباز داد
  - عزیزم تو اندازه هیکلمو از کجا داشتی ..
-یادت رفت که عکس خوشگلتو واسم فرستادی ؟ ..
 مثل  یک آرایشگر قوی منو میکاپم کرد و رفتیم سمت هتل .. قبل از رفتن هم یه تماس با جبار گرفت  . وارد هتل شدیم .. عجب هتلی بود .. چقدر هم آروم و ساکت نشون می داد .. من ودنیا از یه دری رد شدیم که به یه ساختمونی می رسید که گویا یه حالت اختصاصی قصر نمایی داشت ..بالاخره انتظارات به سر رسید.. قبلش من و دنیا با هم  قول و قرار کرده بودیم که یه حرفایی رو رد و بدل کنیم که جبار از اتاق بغلی و از مانیتورش بشنوه .. چون از اون طرف دنیا و جبار قرار گذاشته بودند که مثلا جبار ما رو چند دقیقه معطل کنه و در این فاصله شاهد باشه که دنیا چقدر واسه  راضی کردن من زحمت می کشه ..
-دنیا جون جبار نمی فهمه که من و تو با هم هم دستیم ؟
 -وقتی که هوس جلو چشای یه مرد رو بگیره خیلی چیزا رو نمی فهمه .
 قبل از ورود به هتل من و اون کلی با هم تمرین کردیم که چی بگیم که جبار بشنوه و طبق همون باهام رفتار کنه .. خیلی بازی با حالی بود .. یه موش و گربه بازی که آخرش هم گربه و هم موش هر دو میشن راضی .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 3

در ساحل و در سیاهی شب قدم می زدم . یک لحظه از یاد فروزان غافل نبودم . با لگد زدن به ماسه ها که کاری ساخته نبود . تازه ما رفته بودیم به یک خونه دو واحدی که طبقه دومشو اونا می نشستند و طیقه پایینشو هم من درش بودم . یعنی در یک ساختمون . همیشه باید این احساس رو داشت که اونا دارن چیکار می کنن داشتم عذاب می کشیدم . نمی تونستم تحمل کنم... حتی در سیاهی شب در انتهای دریا , زیر ستاره ها اونا رومی دیدم . انگار صدای امواج صدای ناله های اونابه وقت سکس بود . یه حس عجیبی رو نسبت به سپهر پیدا کرده بودم . چرا این جوری شده بودم . چرا نسبت به دوستی که از کودکی تا حالا با هم بودیم وهمیشه بیشتر به دردم خورده تا من به درد اون بخورم باید این احساس بدو پیدا کرده باشم. نه من نسبت به سپهر احساس بدی ندارم . نه ! نمی تونم این احساس بدوداشته باشم .اون هنوز بهترین دوست منه . از یک برادر نسبت به من بالاتره .  یک زن نباید بین ما جدایی بندازه من می گردم و یکی بهتر از فروزانو واسه خودم پیدا می کنم . یکی خوشگل تر از اون . همین جوری چش آبی با موهایی بلوند . صورتی سفید . اندامی متناسب  . باسنش بر جسته .. نگاهش نافذ ... ولی اخلاقش چی .. به کی همچین سفارشی بدم ؟ به خدا ؟ چرا اون از دست من در رفت . چرا مرغ از قفس پرید . چرا من عجله نکردم . خدایا من اینا رو به کی بگم . نه .. نه .. من نمی تونم نمی تونم . نمی تونم .. کنار شن های ساحل دراز کشیدم . دوست نداشتم برم خونه . تا صبح همون جا کنار ماسه ها دراز کشیدم . به ستاره ها نگاه می کردم . دیگه این فکر که اونا دارن چیکار می کنن برای من عادی شده بود . ولی همچنان عذابم می داد . نمی تونستم این شکنجه رو تحمل کنم .تمام تنم درد گرفته بود . هر گز در تمامی عمرم تا به این حد عذاب نکشیده بودم .  فکر کنم برای دقایقی رو خوابیده باشم . با این که فصل تابستون بود ولی احساس سر ما می کردم . آخه چیزی که نخورده بودم . خیلی سخته آدم تلخ ترین لحظه زندگیش باشه و بخواد خودشو خیلی خوشحال نشون بده . خیلی سخته آدم به کسی که از دستش و از کارش عصبیه برای زندگیش هدیه هم بگیره اونم به اندازه ای زیاد که آمارش از دستش در بره . شاید این کارا رو بیشتر برای فروزان انجام داده بودم که بتونم خودموبهش نشون بدم . هر گز هیچ دختری تا به این حد قلب و روح منو تسخیر نکرده بود . شایدم به این خاطر بود که تا به حال قلب و روحمو  در این بازیها شرکت نداده بودم . روز بعد دیگه اون حس روزای قبلو نسبت به اون دونفر نداشتم .  البته هنوز فروزانودوست داشتم ولی با یه احساس کینه از این که زنی بوده که به شوهرش خیانت کرده . یعنی مثلا خودمو شوهرش فرض می کردم که از بوم من پریده .  آره من اونو زنم می دونستم واونو یک خائن . سپهر رو هم معشوقه زنم می دونستم .می دونستم دزد پررویی هستم که داره یقه صاحب خونه رو می گیره . فروزان می دونست که من چی دارم می کشم ولی نمی تونست کاری بکنه ونمی خواست . چون براش زندگی خودش مهم بود . اون انتخاب خودشو انجام داده بود . صمیمیت اونا روز به روز منو بیشتر حرصم میداد . کاری هم ازم بر نمیومد که بتونم خودموتسکین بدم .کاش می تونستم اونوبدزدم . برم به یه دیاری که فقط خودم باشم و اون و دیگه هیشکی دیگه نباشه که سد راه من و اون بشه . نه نه .. اون نمی تونه عاشق سپهر باشه .. وقتی سپهر ازم پرسید که چته من اینو بهونه کردم که خیلی وقته سکس نداشتم . فروزان هم زیاد با هام گرم نمی گرفت . دیگه اون صمیمیت سابقوبا هام نداشت . این کارش واسم منطقی بود . ولی آرومم نمی کرد .همه کاری حاضر بودم انجام بدم تا  به وصال فروزان برسم جز کشتن سپهر .آخه اون دوستم بود . کسی که به من اطمینان  داشت . رفیقم بود . حتی اگه من و زنش در یه اتاق در بسته می خوابیدیم بهم اعتماد داشت ولی من حاضر بودم اگه فروزان بخواد باهاش رابطه داشته باشم . وقت و بی وقت سعی داشتم کاری کنم که فروزان نسبت به سپهر بد بین شه .حتی حاضر بودم زنایی رو اجیر کنم و بفرستم سراغ سپهر تا اونو منحرف کنن . یا یه جوری فکر فروزانو عوض کنم ولی می دونستم که سپهر فریب نمی خوره . وقتی اونا رو با هم می دیدم که چه طور قربون صدقه هم میرن و با عشق به هم نگاه می کنن حرصم می گرفت . فروزان تا منومی دید خودشو جمع و جور می کرد . سعی نمی کرد وقتی که من هستم عشق ومحبت خودشو به صورت اوج گرفته نشون سپهر بده . ولی دوستم همش از مهربونیهای زنش می گفت .  از فرهنگ بالاش .   یه روز یکی برام زنگ زد . شماره اش واسم آشنا نبود ..
 -الو ..
-بفرمایید
 -ببخشید یه آپار تمان می خواستم شرایطی .. حداقل هشتاد متر زیر بنا داشته باشه . حالا یه جای دنج و دور تر هم باشه قیمتش کمتر موردی نداره ..
 -سپهر شوخیت گرفته ؟ تو هم حوصله داری ها .. 
-ببخشید سپهر ؟ متوجه نمیشم ..
-شما ؟
-من اسفندیار .. خونه می خوام . یکی شماره موبایل شما رو به من داده ....من اسمم سپهر نیست .
 کمی باهاش حرف زدم و حوصله شو دیگه نداشتم واونم پولش با وضع ما نمی خوند .گوشی رو که قطع کردم فکری مثل برق از کله ام گذشت .  این بار خودم باهاش تماس گرفتم و گفتم به زودی بهش اطلاع میدم که با این پولش کجا رو می تونه بخره . و یه شماره دیگه هم ازش گرفتم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

لبخند سیاه 185

حس کردم خیلی آروم شدم . از این که دیگه  از دست آزارش خلاص شدم . دیگه کاری به کارش نداشتم . راستش شاید خیلی ها کاری به کارم نداشتند و ازشون بدی ندیده بودم . ولی احساس می کردم همین چند تایی رو هم که دیدم نسبت به من یه جوری بودن . انگار من از یک سرزمین و از یک فضای دیگه ای اومده بودم . انگار که باید برم بمیرم . خدایا چقدر من بد بختم ! آدم تا زنده هست می تونه  به هر شکلی در بیاد . آره من ریا کار شده بودم . دروغگو و هوسباز .. نمی دونم چرا .. شاید فکر می کردم به چیزی که می خواستم نرسیدم . شاید دوست نداشتم از مرز جوانی بگذرم و حس کنم دیگه کسی به من توجهی نداره .. خود خواه بودم .. ولی حالا می تونم خیلی چیزا رو حس کنم . می تونم خوب و بدو بهتر تشخیص بدم . ولی کاش آدما تابع هوس و هیجانشون نبودند . اما من حالا هم این طور شدم . شاید گاهی واسه خودم این توجیه رو میارم که به خاطر جدایی از همسرمه .. چون می خوام کمتر به عذابم فکر کنم دارم این کارو می کنم . میرم و با جاوید و فرزان سکس می کنم .. وقتی کیوان به من تجاوز می کنه اگه برسم به نقطه ای که بتونم باهاش مقابله کنم این کارو نمی کنم .  و شاید بازم به دنبال این باشم که خودمو از تنهایی نجات بدم . ممکنه امشبو تنها نباشم . فرداشب و شبهای دیگه چی ؟ هر شب در آغوش یکی .. و یا هر چند وقت در میون .. شاید این همون  حس و حال ما این جور زناست که سبب میشه دیگران یه فکرای ناجوری در مورد ما بکنن . یه زن متاهل هرشب کنار شوهرش می خوابه .. هر وقت که دلش خواست ولی اونی که از همسرش جدا شده ..اون باید چیکار کنه .. خنده ام گرفته بود . یه لبخند تلخی رو گوشه لبام نشست . لعنت بر تو فرزانه . باید به خودت بگی خود کرده را تدبیر نیست . ازضد حالی که به زری زده بودم و سکسی که با شوهرش کرده بودم آرامشی بهم دست داد که حس کردم می تونم چند ساعتی رو راحت بخوابم با این که کیوان میشه گفت به نوعی بهم تجاوز کرده بود ولی من بعدا راضی شده بودم و می دونم که اونم اینو حس کرد .  دمیدن آفتاب و ورودش ازپنجره به روی تختم نشونه این بود که باید  چند ساعتی روخوابیده باشم . ساعت حدود هشت صبح بود . خوابم میومد . چقدر زود بیدار شدم .. صدای زنگ در میومد .. ظاهرا هرکی بود باید قبلشم زنگ زده باشه . چون با صدای زنگ دوم حس کردم این صدا در اون لحظات برام صدای تکراره .. این وقت صبح کی می تونه باشه .. حال و حوصله این پسرا رو ندارم . به من چه مربوطه تارا , من و دوست پسرش جاویدو با هم گیر انداخته . جاوید می خواست هوسبازی نکنه . هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه . صدای زنی میومد . توی عالم خودم بودم .متوجه نشدم کیه .. فقط همینو شنیدم که میگه باز کن فرزانه ... فقط همینو متوجه شدم که صدای مامان نیست .. درو که باز کردم چهره اون لحظه وحشتناک زری رو دیدم . اومد داخل و درو بست . عین آدمایی که مثلا دارن از حقشون دفاع می کنن هنوز سلام نکرده افتاد به جون من . البته نه با حرف بلکه با وحشی گری . کاری جز کشیدن مو از دستش بر نیومد ..
-جنده .. خیابونی ..کسو! مرد قحط بود رفتی سراغ شوهر من؟
 منم پنجه هامو گذاشتم رو صورتش و گفتم دستتو ول کن اگه ادامه بدی  با ناخنام روی صورتت خالکوبی می کنم و اون وقت هفته ای یک بار هم زیر کیر شوهرت نمی خوابی .
 تکرار کرد ..
 -مرد قحط بود رفتی سراغ شوهر من ؟
 -جرات داری از اون بپرس که زن قحط بود اومد سراغ من ؟ ببین عوضی بی عرضه !  آدما آزادن که هر کاری دلشون بخواد انجام بدن .
-کثافت پس قانون چی ..
-گفتم اگه زورت می رسه برو سراغ شوهرت .. ولی خیلی حال داد . بذار مزه این سکس چند ساعتی رو تنم بمونه . خیلی بد جنسی . موهامو ول کن .  تا سه می شمرم اگه ول نکنی  خراشی رو صورتت می ذارم که به این نون وماستها نتونی محوش کنی .. بشین مث بچه آدم ببینم حرف حسابت چیه ؟ بهت راستشو نمی گفتم ؟ آخه فامیل با فامیل باید رو راست باشه . شما چقدر حسود و بخیلین ..
 دستشو ول کرد و منم صورتشو ول کردم .. خیلی خونسردانه ادامه دادم ..
-آخه من نمی دونم شما زنای متاهل چقدر بخیلین . اصلا میگین همش ما لذت ببریم .. ما اعصابمون آروم باشه .. ما حال کنیم .. پس ما چی ؟
 -ببینم تو حاضر بودی که شوهرت رو با دیگران قسمت کنی ؟
-نه من راضی به این کا ر نبودم ولی اگه کار خلافی هم انجام می داد اول می رفتم سراغ خودش . دیگه  به معشوقه اش توهین نمی کردم . من با شوهرم ازدواج کردم نه با معشوقه اش . حالا حس می کنم درد و محرومیت زنایی روکه به خاطر تنهایی و هوس میرن و ساعتی رو با یه مرد سر می کنن . تو این دوره زمونه هر کسی یه دردی داره .یه مشکلی داره .. من آدم گناهکاری هستم . خیلی پستم . اینو قبول دارم . تو میگی که فامیلم بودی نباید در حقت کم لطفی می کردم . اولا شوهرت  در یه حالت تجاوز اومد رو من ,  من در یه حالت نیمه بیهوشی بودم . بعد تسلیم شدم . راه دیگه ای نداشتم . پشیمون هم نیستم و خوشمم اومده . چطور من باید تو رو فامیل حساب کنم اما تو منو تحقیر کنی ؟ هر چی دلت خواست بهم بگی ؟ من نمی خواستم به روت بیارم .نمی خواستم زندگی تو رو خراب کنم . من و تو تنها زنان زندگی کیوان نیستیم . زنگ زدی که منو مسخره کنی . یه فامیل در بد ترین شرایط یه فامیلو رها نمی کنه .. من خودمم حس می کنم دیگه راه نجاتی واسم نیست . نا امیدی گناهه .. ولی من عادت کردم . گاهی فکر می کنم اگه فرزاد برگرده ..اگه منو یک بار دیگه به عنوان همسر خودش قبول کنه دیگه گرد گناه نرم .. ولی حس می کنم به دنیای شیرین و لذت بخش گناه عادت کردم . وقتی که خاطرم جمع شد فرزاد در کنارمه شاید که بازم رفتم به دنبال هوی و هوسهای خودم . چون طعم تنوع رفته زیر پوستم .. وجدانمو زیر پا گذاشتم . حالا وقتی که تنهام ..وقتی که حس می کنم همه ولم کردند و دلم می گیره و غرق در دنیای حسرتها میشم میگم  ای کاش فرزاد تنهام نمی ذاشت .. اما می دونم اونم حق داره زندگی کنه . تا کی می تونست یک گناهکار رو تحمل کنه ..با این حال اینویاد گرفتم که در زندگی به چیزی یقین نداشته باشم جز این که اون یقین برای من به یه حالت اثبات رسیده باشه .. ولی باید بازم اون یقینو احساسش کرد . من فرزادو حسش می کنم ..
گریه امونم نداد .. در میان اشکها و هق هق گریه ادامه دادم
-چرا همه باهام بدن ؟! چرا وقتی خدا بنده هاشو می بخشه و تا جا داره به اونا فرصت میده , بنده ها بنده ها رو نمی بخشن ؟ تنهاش می ذارن .. حتی اگه خدا بنده هاشو نبخشه اونا روتنها نمی ذاره . چرا همه تون می خواستین تحقیرم کنین ؟
زری ساکت بود ..
 -این جور حرف زدن از بار سنگین گناهت کم نمی کنه . خودت خودت رو تحقیر کردی ..
-آره قبول,  ولی به نظرت باید برم بمیرم ؟..
یه نگاه از پنجره به بیرون انداخته و مردی رو دیدم که حواسش به سمت خونه ما بود . انگار دوست داشت صاحب خونه رو ببینه .. کیوان نبود .. جاوید و فرزان هم نبودند .. -زری توتنها اومدی ؟
 -آره . مثل این که دوست داشتی معشوق توروهم با خودم بیارم .
 اون مرد کی می تونست باشه . همه چی امکان داشت .. وقتی یک زنی این جور رسوای عام و خاص و انگشت نما شده باشه از هر کانالی ممکنه یکی بیاد سراغش .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

زن همسایه و سکس خشن 2 (قسمت آخر )

ظاهرا اون دوست داشت زیر بدنم دست و پا بزنه و این جوری بهش مزه می داد . دستمو گذاشته بودم رو شلوارش ..
-بهروز نکن .. نههههههه ..
 -فریبا جون حالا که جناب سرهنگ  نیست و رفته جلوی جبهه من باید پشت جبهه رو نگه داشته باشم ..
داشت واسه من ناز می کرد ومقاومت . من شلوارشو کشیدم پایین .. دوست داشت سرش داد بکشم . وقتی اینکارو کردم گفت
-بد جنس .. نکن .. نکن ..
-می کنم می کنم ..
شلوارشو در آوردم و به  طرفی پرتش کردم . قالب کسش از رو شورتش خیلی درشت نشون می داد . اون هنوز هیچی نشده خیس کرده بود . حالا هنوز زود بود که شورتشو در بیارم . دستمو گذاشتم رو بلوزش .
 -نکن .. بی ادب .. نکن .. جیغ می کشم .
-بکش آبروی خودت میره ..
 لبامو گذاشتم رو دهنش ..  یه دستموگذاشتم رو گردنش و خودمو با یه دست و به زحمت  لخت کردم .هرچند خیلی هم لگد می زد ولی من تونستم مهارش کنم .  بعد در همون حالت کیرمو می مالوندم به شورتش .. پنجه هاشو به پهلوهام انداخته بود ولی من سوتین روی تنشو می کشیدم و به هر شکلی بود اونو درش آوردم .. چه هیکلی داشت .  دیدم داره نق می زنه .. موهای سرشو کشیده و کیرمو گرفتم سمت دهنش .. --باز کن .. بازش کن . باید ساک بزنی . کاری نکن که همین جا پاره پاره ات کنم نذارم چیزی واسه جناب سرهنگ بمونه . هر چند می دونم اون,  اون جا گشنگی نمی کشه 
-نه .. خواهش می کنم . این کارو باهام نکن ..
 با دو تا انگشتام بینی فریبا رو از دو طرف فشارش دادم و راه نفسشو بستم . مجبور شد دهنشو باز کنه و کیرمو بخوره .. ولی ساک نمی زد . کف دستمو گذاشتم لاپاش ولی پس می زد . موهای سرشو کشیدم .. اون قدر با وسط پاش بازی کردم که دیگه طاقتش طاق شد .. یه لحظه شل گرفتم از دستم در رفت و طوری به سرعت پا به فرار گذاشت که مجبور شدم با یه خیز یوز پلنگی خودمو بندازم روش . شورتشو وحشیانه از پاش در آوردم طوری که اثرش رو کشاله های رونش موند . لبامو گذاشته رو شونه هاش .. گاز گرفتن همراه با مکیدنوشروع کردم .. اونم از پشت به من مشت می زد . تحت تاثیر فیلمایی که دیده قرار گرفته بود .  
-نههههه نهههههههه بهروز خیلی کلفته .. نههههههه .
-تو دنبال همین چیز کلفت بودی دیگه نگو نگو نمی خواستی . خیلی خوبم می خواستی از پشت بهم لگد مینداخت . یکی از این ضربه هاش طوری به کیرم خورد که نمی دونستم از درد چیکار کنم تا چند لحظه به خودم می پیچیدم ..از پشت موهاشو جمع کرده و دیگه راستی راستی لازم بود که یک سکس خشن   جدی رو روش پیاده کنم . سرشو محکم می زدم به زمین . شانسی که در اون لحظه آوردم این بود که قالی زیر پامون از اون ماشینی پشمی های چاق و چله بود .. ولی یه خون خفیفی از لب و دهنش جاری شده بود . کف دستمو محکم می کوبوندم به کونش ..
 -می کنمت . جرت میدم . اول می کنم لای کونت . کون گنده تورو حریفش منم . جناب سرهنگ جوابتو نمیده . اون الان به اندازه یک سر جوخه که سهله به اندازه یک سر جوجه هم حریفت نمیشه ..
 خسته اش کرده بودم . دو طرف کونشو محکم باز کردم طوری که هر لحظه امکان جر خوردن مقعدش می رفت .
-حالا که این طور شد کرم هم نمی مالم .
کونش دل و دین منو برده بود . ولی سوراخ و دور مقعدش نشون می داد که کار کردش زیاده . کیره رو فشار دادم به سوراخ کونش .
-آخخخخخخخخ کونم کونم .. کونم ..
-کون بده .. کون بده .. کون بده .. تو که نمردی .. بده ..
 دو طرف کونشو با کف دستام می کوبوندم تا از لرزش اون لذت ببرم . با فشار اول حدود پنج سانت از کیرم رفت توی کونش .. اگه کرم می زدم همون اول ده سانتو می تونستم بکنم اون داخل . از اون کونای با حال بود که خیلی با لذت می شد اونو گایید .. دستامو گذاشتم دو طرف کون گنده اش و اونو چسبوندم به کل قالب کیرم و هر کدوم از قاچای کونشو یه حرکت دورانی سریع بهش می دادم . کیرم که حدود یک سومش رفته بود توی کون فریبا و وبقیه اش  وسط دو تا قاچ داغ کرده بود با یه لذت عجیب و فوق العاده ای آبشو توی کون فریبا خالی کرد .
-اووووووففففففف فریبا جون .. چه کونیه این . جناب سر هنگ بالا نمیاره اینو می خوره ؟

 وقتی که آبم توی کون فریبا خالی شد حس کردم که کیرم به جای عقب نشینی داره یه حرکت رو به جلو انجام میده . حالا دیگه تقریبا نصف کیرم بود توی کون فریبا .
 -تکون بخوری بازم فشارش میدم تا روده هاتو جر بده .
 چشاشو بسته بود و داشت کیف می کرد .
-عمرا اگه جناب سر هنگ همچین کیری بهت زده باشه .
دستمو از زیر پاش رسوندم به کس و انگشتامو کردم توی کسش ..  با وجود انزال شدن سریع شق کرده بودم ..
-آخخخخخخ آخخخخخخخخ اوووووووفففففف بهروز بهروز کسسسسسسم می خاره می خاره .می خاره ...
با ناخنام شروع کردم به خاروندن  کسش ..
-ببینم حالا خارشش گرفته شد ؟
-کیرت رو می خواد .. بریم رو تخت ..
 از جاش پا شد و بازم شروع کرد به فرار کردن . اون هیجان فوق العاده می خواست و منم هوس کسشو کرده بودم و دلم می خواست اونو زود تر بکنم . این بار اونو گرفتم و انداختمش رو تخت .. بازم دست و پا می زد و می خواست در ره .. موهاشو کشیده و از چپ و راست بهش سیلی می زدم .
-نههههه نهههههه بد جنس جلاد منو کشتی . تو از جونم چی می خوای ..
 -تو رو کونتو کستو سینه هاتو .
لبامو گذاشتم رو سینه هاش طوری میک می زدم که دردش بگیره.
-باز کن لاپاتو ..
 کیرم وحشی شده بود .. سرش داد کشیدم . راستی راستی دیگه ترسید . پاشو باز کرد و کیرمو تا انتها فرو کردم توی کسش . با این که کس گشادی داشت ولی به کیر من حال می داد . حس کردم که دیگه هیچ حسی واسه هارد بازی کردن نداره .
 -بهروز .. می خوام . می خوام .. آبمو خالی کن .. خالیش کن .. راست میگی . کار سر هنگ نیست . سردار من تویی . منو بکن .من دیگه میشم زنت .. منو بزن . کبودم کن گازم بگیر . فقط منو بکن ..
 همه جای تنشو آروم آروم گاز می گرفتم و مراقب بودم که اثری چیزی باقی نذارم که مدت زیادی بمونه .
-گازم بگیر کبودم کن . سر هنگ زنگ زد گفت تا یه ماه دیگه نمیاد . امروز کبودم کن هوس دارم ..
 من دیگه هر کاری که اون می خواست کردم . لاپاشو باز کرد تا کلفتی کیر منو بیشتر لمس و حس کنه . یه لحظه دستشو گذاشت رو سینه هام و منو پس زد یاد فیلمها افتادم که الان آبش می خواد خالی شه .. همین طورم بود .  یه چیزی مثل ادرار از کس فریبا خالی شد .. یه دقیقه ای آروم گرفته بود .. بازم می خواست و من ادامه دادم .. اون ول کنم نبود . اومد رو من .. نزدیک بود خفه ام کنه . لباموبه لباش قفل کرد .. دیگه گفتم باشه هر طوری که می خواد باهام حال کنه ... پس از کمی استراحت بازم شروع کردیم .  وقتی که داشتم می رفتم ازم پرسید خوش گذشت ؟ همون جوری بود که دوست داشتی ؟
-آره فریبا جون هردومون به آرزومون رسیدیم فقط حواست باشه کاری به کار مامانم نداشته باشی ..
-می دونم از قدیم گفتن مرغ همسایه غازه ..
 -این که درسته . ولی این مثال به درد این جا نمی خوره .. اگه مامان من همچین کاری بکنه من می میرم . باید گفت مرگ خوبه واسه همسایه .. پایان  ... نویسنده ... ایرانی 

زن همسایه و سکس خشن 1

همه چی از اون  جا شروع شد که من توی اتاقم خواب بودم و فریبا خانوم زن همسایه با مامان بهجت من در مورد انواع و اقسام سکسها و روشهایی که میشه یک زنو ارضا کرد صحبت می کردن . اولش نمی خواستم به این حرفا گوش کنم. ولی راستش تازگی ها  طرز لباس پوشیدن و حرکات فریبا جون خیلی تحریکم می کرد . اون و مامان هر دو شون چهل و پنج سالشون بود .و سالها بود که با هم همسایه بودیم . خونه ها ی ویلایی ما کنار هم بود و یادم میاد از وقتی که بچه بودم اونو به همین ریخت و قیافه دیده بودم . تازه اون وقتا که جوون تر یود یه مانتوی بلندی تنش می کرد که حجابشو بهتر حفظ می کرد ولی تازگی ها یه تیپی زده بود و یه تریپی که آدم باورش نمی شد سنش رفته باشه بالا .  دو تا دختر داشت که هر دو تاشونم شوهر کرده و شوهرشم از اون ارتشی هایی بود که این چند ماه آخر خد متشورفته بود به یه راه دور تا با حقوق بیشتری باز نشسته شه .. اون قدیما و جوونی هاش که من بچه بودم با روسری می دیدمش ولی حالا که بزرگ شده بودم  انگار هوس جوونی زده بود به سرش و جوون هم بود ولی از این که مامان مثل اون نشده خوشحال بودم .. خلاصه اون روز مامان بهجت و فریبا جون گرم صحبتای داخل رختخوابی بودن و منم فالگوش وایساده بودم .  مامان از این می گفت که تازگی ها خیلی طبعش سرد شده و فریبا می گفت اگه دوست داشته باشه براش چند تا نوار سکسی میاره که ببینه
 -فریبا جون من اصلا اهل این بر نامه ها نیستم ..
-ولی اگه ببینی خیلی حال میده ..  وقتی این فیلما رو ببینی همش به این فکر می کنی که یکی دیگه داره تورو می کنه و چون می بینی که همچین کسی وجود نداره میری طرف اولین کیری که میاد به سمتت و اونم کیر شوهرته .. اون وقت , وقتی هم که با اون سکس می کنی اون مردای داخل فیلمو حسش می کنی که دارن با هات ور میرن به هیجان میای .. خلاصه آخرش نفهمیدم که مامان جوابشو چی داد ولی یه چیزی که برام جالب بود این بود که وقتی مامان ازش پرسید که تو که داری این فیلما رو می بینی اگه شوهرت دم دست نباشه   چیکار می کنی .. پس میری سراغ اولین مردی که میاد سمتت ؟ فریبا جواب داد ما که از این شانسا نداریم . کی میاد ما به این سن رو تحویل می گیره . جز شصت هفتاد ساله ها که از بس این روزا دختر فراوون شده که اونا هم ما رو سلیقه شون نمی گیره .
-وااااااااا شوخی نکن ..
 -چی رو کار پیرمردا رو یا کار خودمو ؟
-کار خودت رو ..
-ولی بهجت جون اگه بدونی چقدر از سکس خشن خوشم میاد . دوست دارم یه جوون حالا سی چهل سالشم بود عیبی نداره بیفته سرم .. به زور لباسای تنمو پاره کنه و تا اون جایی که تنم لک نکنه گازم بگیره ..منو بزنه باهام سکس خشن کنه .
 -چی داری میگی .. اون موقع اول جوونیت از این فکرای شیطانی تو سرت نمیفتاد .. -حالا مگه چمه خواهر جان .. برو ببین زنای مردم چیکار می کنن . من و تو عقب افتاده ایم .
همش از این می ترسیدم که فریبا مامانو از راه به در کنه .. با این که کلی دوست دختر  داشتم و این روزا حال کردن با اونا واسم از آب خوردن هم راحت تر شده بود ولی دلم هوس فریبا جون زن همسایه رو کرده بود . به چند دلیل .. یکی این که دوست داشت باهاش سکس خشن شه .. یکی این که از کس آزاد بود و علت مهمش هم این بود که می خواستم طوری اونو به چنگم بیارم که ازش بخوام دیگه این قدر مامانو تحریک نکنه . بد مصب خیلی هم وقت منو گرفت . اون قدر نگاش کردم و حس و حال خودمو نشونش دادم تازه دوزاریش افتاد که چی می خوام . و منم از اون جایی فهمیدم که دوزاریش افتاده که از وقتی که فهمید من بهش نظر خاصی دارم سکسی تر می پوشید . سینه هاشو مینداخت بیرون . پیش من به جای جین و دامن ساپورت هایی می پوشید که  قاچای کونشو طبیعی تر از اصل نشون می داد . من باید قبل از این که جناب سرهنگ یعنی شوهرش مرخصی بگیره و بیاد کارو یکسره می کردم . یه روز که مامان واسه یه کاری رفته بود خارج از شهر و می دونستم که فریبا خونه تنهاست رفتم اون جا .. همون تیپ و حالت روزای اخیرو داشت .
- بهروز جون  الان بر می گردم ..
 نمی دونستم چیکار داره .. ولی وقتی بر گشت دیدم فقط دگمه های بلوزشو باز کرده و یه عطر ملایمی هم به خودش زده و لب و صورتشو هم سرخ تر کرده و خلاصه طوری شده بود که آدم دوست داشت اونو درسته قورتش بده چه اندامی داشت ..
-فریبا جون یه چیزی میگم پیش خودمون بمونه .
 -باشه عزیزم بگو چی شده
-راستش من یه دوست دختر دارم که مخشو زدم و می خواد باهام حال کنه .
-اوخ این کارو نکن که  گردن میفته و دیگه یه کارایی می کنه مجبور میشی بگیریش .
-حواسم هست .. ولی عیب کار در اینه که من  یه خورده خشن هستم .. نمی دونم چیکار کنم ..
-نکن .. نههههههه این کارو نکن ..
طوری نگام می کرد و زار می زد که  حرکت کیرمو داخل شلوار حس می کردم .
 -اصلا این کارای زشت چه معنی داره . درسته که من و تو صمیمی هستیم ولی از دخترای بد و دنبال شوهر امروز هیچی بعید نیست . نگاهمو به سینه هاش دوختم و گفتم پس من باید چیکار کنم . حالا که زن بردن هم خطر ناکه .. اگه بدونی چقدر خوشم میاد از ..
-از چی ؟
-اسمشو نمی تونم ببرم .
-بگو بهروز جون ..
-از هارد سکس ..
چشای فریبا گرد شده بود ..
-چی شده
-هیچی ..
 دوید و رفت سمت تخت و خودشو طاقباز انداخت روش ..
-حالم یه جوری شده ..
 -چی شده زنگ بزنم آمبولانس بیاد ؟
 -نهههه .. کاش جناب سرهنگ این جا بود ..
  منظورشو گرفته بودم .. دیگه بس بود هفته ها موش و گربه بازی کردن .. خودمو انداختم روش . دهنمو به لاپاش فشار می دادم .
-نههههه بهروز بهروز داری چیکار می کنی .. خواهش می کنم . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی