ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 134

- هر روز بیشتر از روز پیش درد می کشی . می سوزی . من اون روز رو می بینم . من برای این خوشحال نمیشم که تو هم معنای درد رو درک کنی . من آدمی نیستم که بد آدما رو بخوام . من فقط می خوام تو بدونی که در قمار زندگی چه مفت باختی .. لیاقتشو نداری . هر بار, صد بار دیگه هم که بازی کنی وقتی به یه جایی برسی خودت رو می بازی . آره تو قبل از این که بازی رو ببازی خودت رو می بازی .. بیا بریم ..
 چهار تا لگد دیگه به سر و صورت مهرام نواخته و گفتم پسر اگه به کسی نگی که کار کار من بوده . بهتره  پیشنهاد بدن که از من شکایت کنی واون وقت دستت پیش همه رو شه .. اون ذلیل رو ول کردیم .. به اندازه کافی حالشو گرفته بودم ولی نه هنوز کمش بود .. مقصر اصلی زنم بود .. ممکن بود هر مرد دیگه ای جای مهرام باشه ولی فتانه فقط یه فتانه بود ..
 -فر هاد ولم کن  .
 -بهت اجازه نمیدم بری پیش بیتا .. بس کن .. می خوای اونو هم مثل خودت هرزه بار بیاری ؟ اون شرافت خودشو نفروخت . شوهرش بهش خیانت کرد ولی اون نجابت خودشو حفظ کرد .
 -تو اینا رو از کجا می دونی ..
 -یه چیزای عمومی هست که دونستنش خیلی سخت نیست . آدم که می خواد مستاجر بگیره یه تحقیقات کوچولو هم می کنه .
-فرهاد ! من با اون عوضی کار دارم ..
 -فعلا با من میای . بعدا به اندازه کافی وقت داری بیای سراغ این شیطان .می خوای بذاری زیر گوشش ؟ به دست و پاش بیفتی ؟ وجدانشو تحت تاثیر قرار بدی ؟  دو تایی تون با هم جورین . جون میدین واسه هم .
 جلو در خونه پدر زنم نگه داشتم . .مادر زنم خواست بیاد طرف فتانه ولی  پدر فتانه نذاشت . واسش یه خلاصه ای از ماجرای این چند ساعت رو تعریف کردم .
. -فریدون خان اگه میشه  دو روزی رو اونو همین جا نگهش داشته باش . قول میده به یه گوشه ای بخزه که تو اونو نبینی تا تکلیفش معلوم شه . من نمی تونم اونو تحملش کنم . نمی تونم اونو ببینم وگرنه می گفتم دو روز مهمون من باشه . آخه میگن مهمون حبیب خداست ولی اون نمی تونه حبیب من باشه . آدم در روز های سخت زندگیش هر چه آینده رو روشن ببینه بازم یه داغایی به دلش  می شینه  که خیلی سخته  این داغا رو از دل رد کردن .. انگار یه قسمت از قلب آدم به زمین سوخته می مونه . بیا فتانه این طلاها ی توست .. همش مال تو .. توی تهرون بزرگ می تونی در یه جای متوسط شهر یه آپار تمان نقلی  بگیری .. می دونم نمی تونی سالم زندگی کنی .. من کاری به اونش ندارم .. خیلی از اینا رو بهت هدیه دادم.. خیلی ها رو از فروش و سود خیلی ها شون خریدی .. بیا بر دارش .. اینا هم  فاکتورای اون .. شاید فاکتور چند تایی رو نداشته باشیم ..
-فرهاد مسخره ام می کنی ؟
-نه فتانه . واسه چی مسخره ات کنم . اینا یه مشت سنگ بی ارزشن . جون ندارن .. به جاش یه چیزی رو ازت گرفتم که  هنوز زوده جای خالی اونو حسش کنی .. هنوز زوده .. من دلمو ازت گرفتم .. هر چند خودت نخواستیش .. ولی دیگه دوستت ندارم .. عاشقت نیستم .. ازت نفرت دارم .. نفرت خیلی زشته .. دارم با خودم می جنگم که کینه ای نباشم ..
-فرهاد اینا مال منه ؟ داری منو دست میندازی ؟ نهههههه نههههههه این کارو باهام نکن .. باورم نمیشه .. باورم نمیشه ..
 -باورت بشه فتانه . یکی همه چیزو ازت می دزده و اون یکی که زدی توی سرش و از پشت قلبشو شکافتی برات پسش میاره .
در همین لحظه فتانه فریادی از درد کشید و با اشاره منو نشون پدر و مادرش می داد زبونش بند اومده بود ..
-مال منه ؟ ..
 -این دیگه آخرش بود .. اونم واسه این که نمی خوام آواره شی . ولی به یه آوارگی می رسی که نمی دونی از کدوم سمت بیابون زندگی بری . تو یه مجنونی هستی که قبل از جستجو لیلی خودت رو از دست دادی ..
-نه .. نه .. تو همون فر هادی ؟   دلم می خواست پس از شنیدن این جمله بکوبمش .. -آره من همون فر هادم ..آره شیرین تلخ شده  من ! من همون فرهادم  همون که نصف بیشتر سر مایه شو به اسم تو نکرده بود .. همون فر هادی که  با زنای دیگه رابطه داشت و چند تا هوو سرت آورده بود .. همون که بهت سخت می گرفت و می گفت همه جا باید با حجاب باشی .. همون که بهت بد بین بود .. همون فر هاد بی گذشت .. همون که همیشه کتکت می زد ..همون که اصلا بهت حرفای محبت آمیز نمی زد .. همونی که نازتو نمی کشید ..همونی که بهت افتخار نمی کرد .. من همون فر هادم .. ..
فتانه همچنان می گریست .. صدامو بردم بالا .. سرش فریاد کشیدم .
 -تو حالا اینو می بینی ولی چشات به روی اونا بسته بود ؟ من که ازت انتظاری نداشتم .. من که  بهت منتی نمی ذاشتم ..
-نههههه فرهاد .
 -دیگه همه چی تموم شد .. خدا حافظ فتانه .. واسه طلاق آماده باش . فریدون خان تا وقتی که اون جایی واسه خودش پیدا کنه پیش شما باشه  تا وقتی که از هم جدا نشدیم ..
 -باشه مرد .  این دختر برای من مرده .. فقط به این نگاه می کنم که مرد ترین مرد روی زمین تا روز جدایی همسرشو به عنوان امانت سپرده به دست من . فتانه اومد دستامو ببوسه .. پاهامو ببوسه .. بهش اجازه این کارو ندادم .
-بس کن . زن .. بس کن . این رفتارو ول کن . تو ذاتت خرابه .. حیف که دل منو از سنگ نساختن . می دونم از این کار من تعجب می کنی . هرچی فکرشو می کنم حداقل نیمی از این طلاها حق توست .. نمیشه جدا کرد کدومشو من بر دارم و کدومشو تو . شاید بهم بگی دیوونه . من که صادقانه کارمو انجام دادم . گاهی وقتا یه لبخند از روی صداقت .. یه محبت در قبال خیانت وجود آدمو به آتیش می کشونه اگه هنوز ذره ای وجدان در وجود اون آدم وجود داشته باشه .
-فرهاد تو منو کشتی .. منو کشتی .. تو با خوبی هات منو کشتی ..  -فتانه تو خیلی راحت می تونی به زندگی پس از مرگت ادامه بدی  . برای من سخته ,  سعی می کنم با عشق ادامه اش بدم ولی تو با هوس این کارو انجامش میدی .. در حالی که از خونه می رفتم بیرون هنوز فتا نه سرشو تکون می داد و انگشت حسرت  به دندان  گزیده بود . ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی 

لبخند سیاه 133

-به ! ! به ! چه اتاق قشنگی با دکورای جالبی .. ببینم مهسا حتما می دونه چه جنایتی کردی . اون کثافت هم در رابطه شما دو نفر نقش داشته . ولی فکر نکنم خونش به دزدی بخونه . بیچاره پدر و مادرت ..  واییییییی پسر چه چمدون قشنگی . مثل این که باید پول این چمدون رو  باهات حساب کنم . فتانه بازش کن .. این عوضی مثل این که  طلاها رو دیده جون گرفته ..
 فتانه در چمدونو باز کرد .
-فر هاد بیشتراشو می بینم .. حالا حضور ذهن ندارم .
 -می دونی چقدر بهم خسارت زدی ؟ اما اون خسارت حقیقی خیلی بیشتر از این خسارت واقعیه .. بی نهایت برابر این چند صد میلیونه . چاره ای نیست .. آدما فکر می کنن شاید پول بر گرده .. ولی اون فشار های روحی که آدمو داغون کرده رو نمیشه کاری کرد از بین بره ..  کور خوندی فتانه .. من همه چی رو از نو می سازم . دنیامو از نو می سازم . زندگیمو از نو می سازم . به این فکر نمی کنم که سی و خوردی سال ازم گذشته . یه تولد دیگه ای رو احساس می کنم . این قفل و زنجیری رو که تو به پام انداختی می شکنم . و این قفل  به دست و پای تو بسته میشه . و این میله هایی که می شکنم و خودمو از زندان غم ها نجات میدم دور تو رو می گیره . من تو رو به این قفس نمیندازم .. خودت احساس می کنی که در قفسی . چوب خدا صدا نداره .همچین می زندت که ندونی از کجا خوردی . ..
 -فرهاد .. خواهش می کنم .
 -چی رو خواهش می کنی .؟ چرا از این پست فطرتی که مال و جان و حتی شرف و اعتبار تو رو با خودش برده خواهش نمی کنی ؟ روشو نداری ؟ ازش خجالت می کشی ؟ هنوز دوستش داری ؟  عاشقشی ؟ نه فتانه . من خیلی راحت می تونم تو رو تفسیرت کنم . گاه فکر می کنم که نشناختمت .. ولی حالا دیگه می دونم تو در یک نمایش خودت رو باختی . تو همه  چی رو شوخی فرض کرده بودی .. یک شوخی خطرناک یک ریسک بالا که تو رو به دامی انداخت که نمی تونستی ازش فرار کنی . بهترین حالتش این بود که تو از چنگم در ری با همینی که فکر می کرده عشقته  فرار کنی بدون این که بعدش منو ببینی و وجدانت تحت الشعاع قرار بگیره .
 -فر هاد من جایی رو ندارم .
 -به خاطر این ناراحتی که جایی رو نداری ؟ کجا جایی رو نداری ؟ در قلب من جایی نداری یا جایی  واسه خوابیدن نداری ؟ حتی پدرت هم تو رو از خودش رونده .  همه از دستت ناراحتن . به دیده حقارت بهت نگاه می کنن . حواست باشه یک ریال از مهرت رو طلب نمی کنی .. همه رو می بخشی .
. -فر هاد من آواره میشم .
 -تو همین حالاشم آواره ای .. زیر آسمون خدا جایی واسه خواب پیدا میشه . یه زن اگه بره به آغوش غریبه یا بره توی بغل ده تا مرد .. البته یک دفعه  نه ها .. به نوبت .. بازم یه هرزه هست .. ..نمی خوام تو رو به این کار تشویقت کنم . اصلا سر نوشت تو واسم مهم نیست .. این که چه غلطی می کنی .. می دونی چقدر گوشت تنمو خوردم تا تونستم خودمو قانع کنم که اون فیلمها رو ببینم ؟ قر و غمیش تو رو ببینم . ؟ ناز کردنای تو رو برای  مهرام ببینم ؟ همین جنازه ای که این جا افتاده و داره با حسرت به طلاهایی نگاه می کنه که بازم واسه خودش یه چیزی بود . میگن قیمتا رفته بالا شاید خیلی بیشتر از اونی بیارزه که ما فکرشو می کنیم . برای من  اگه تمامی دنیا رو جواهر می کردند و تقدیم من می داشتن تو از همه اینا بالاتر بودی .. اگه تمام دنیا رو گلستان می کردن و بهم می دادن واسه من تازگی نداشت . من دنیای خودمو سالها بود که در اختیارم داشتم .. حالا دنیای من رفته .. همه چیزم هستی من رفته .. اما من تا به کی باید زجر بکشم .. من که گناهی ندارم . نباید خودمو غرق اگر ها و مگر ها بکنم .. اگه مثلا  با زمینه روان شناختی خاص میومدم طرفت .. اگه من در اون جا استاندارد کار می کردم .. اگه محبت رو به جای  خالی کردن در بشقاب ساخت چین.. می ریختمش داخل بشقاب فرانسوی و تقدیمت می کردم شاید اونو از جون خودت از شکم خودت بیرون نمینداختی ... اگه مثلا شبا زود تر میومدم خونه و بیشتر باهات حرف می زدم ...که شاید تو خائن نمی شدی همه اینا حرفه .. یه زن اگه بخواد با وفا باشه اگه اونو هفت طبقه زیر زمین چالش کنن یا ببرندش به آسمون هفتم .. امکان نداره سر سوزنی به شوهرش خیانت کنه . پس من هر گز حسرت زمانهای از دست رفته رو نمی خورم . من دلم برای توی بیچاره می سوزه ....... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی 

لبخند سیاه 132

از پشت یقه شو گرفتم .. با این که اهل دعوا نبودم ولی اون لحظه خشمی بر من چیره شده بود که حس کردم اگه با آخرین توانم به قسمت هایی از بدنش که خطر مرگ نداشته باشه ضربه نزنم به خودم ظلم کردم . یه لگد به طرفم انداخت ولی آن چنان مشتی به صورتش زدم که نقش زمین شد .
 -زنیکه هرزه این قدر جیغ نکش .. نمی خوام این نامرد رو به درک واصل کنم . برای من کشتن این کثافت کاری نداشت . اگه خودم نمی کشتمش می تونستم بدم دو تا آدمکش این کارو کنن . می بینی چه به روزم آوردی ؟ اصلا من سابقه دعوا داشتم ؟
  مثل یک جوجه اونو رو زمین خوابوندم .
-نامرد فکر فرار نباش .
خون جلو چشامو گرفته بود . از چپ و راست می زدمش . خون از دهن و بینی اون جاری شده بود . فکر کنم زده بودم یکی دو تا از دندوناشم شکسته بودم .
 -پست فطرت به فکر شکایت نباش .. شیشه عمر تو در دستای منه ..
 فتانه اومد پیر هنمو کشید تا منو از اون جدا کنه .
 -چیه دلت برای من می سوزه یا برای اون ؟ اون که مثل موم توی دستای منه . بزن بهادرت همین بود ؟ همینی که  طلاهاتو دزدید و نگه داشت واسه دوست دختراش ؟ 
-فرهاد خواهش می کنم . تو رو به خاطر پسرمون . من نمی خوام به زندان بیفتی . فقط به خاطر تو دارم جوش می زنم .
 -تو چیکاره ای که از من خواهش کنی ؟ تو چیکاره ای که خاطر منو بخوای .. من با این نکبت حالا حالا ها کار دارم .
اونو طاقباز انداخته بودم رو کفه ساختمون ..
-فرهاد الان یه عده ای میان .
 -پاشو عوضی ....اونو کشون کشون بردمش و انداختم توی ماشین خودم .
 -می خوای الان ببرمت بندازم به ته دره ؟ البته با ماشین نه . خودت رو میندازم اون ته . طوری که آب از آب تکون نخوره . راستی چی شد قول داده بودم که شما رو دست به دست هم بدم . ولی نمی دونم . آخه مرد حسابی اون طلا هایی رو که سرقت کردی جلو چش ما بخشیدی به یه غریبه ؟ ببینم قبلا چقدر از اونو وعده مهشید کرده بودی ..
 -تو مدرکی  نداری ثابت کنی که من این کارو کردم .
 -خیلی پررویی مهرام . اگه مثلا دلیل و مدرکی  می داشتم چیکار می کردی ؟ مثل بچه آدم میری اون طلاها رو میاری . دونه به دونه شو میاری . من   هر فاکتوری رو که داشتم با خودم آوردم . فقط اگه یه دونه از اونا کم شده باشه  بلایی بر سرت میارم که مرغان آسمان به حالت گریه کنن . نه تو نه فتانه هنوز فرهادو نشناختین . اگه پاش بیاد به نزدیک ترین و عزیز ترین کس خونواده ام رحم نمی کنم .  میری مث بچه آدم طلاها رو میاری .
-من اونا رو بر نداشتم کدوم طلاها ..
  -اگه بری دندونسازی باید کلی پول خرج کنی . تازه دیگه اون دندون اولیه رو نداری . به درد سرش هم نمی ارزه . چند بار باید بیای و بری و آخرش هم مثل اولش نمیشه . -کور خوندی تو نمی تونی هیچی رو ثابت کنی .
 -تو که خودت می دونی من بابت مرحله قبلی ازت فیلم دارم و تمام جریان دو روز قبل رو هم فیلمبرداری کردم . باور نداری گوش کن به تشریح صحنه ای که رفتی برای سرقت طلاها ...
.تمام اون صحنه و جزئیات و بر هنه بودن مهرام رو براش گفتم و حتی بر داشتن جواهرات و عکس العملهای خاص اونو هم گفتم . وقتی اینا رو واسه مهرام تعریف کردم آن چنان چهره اش در هم شد که فکر کنم بیشتر از کتکی که خورده بود درش اثر کرد .
 -این معناش چی می تونه باشه ؟ این که تا آخر عمرت همین جا آب خنک بخوری . یعنی می ارزه ؟ دیگه نمی تونی بری اون ور آب . ببینم ناراحتی معده که نداری ؟ داری ؟آب خنک زیادی اذیت می کنه .. دوست داری نشونی های دیگه ای هم از اون آخرین دفعه ای که با فتانه بودی بهت بدم ؟ آره ؟ ولی اگه بخوام همه این فیلمها رو نشون قاضی بدم که دیگه حسابی خدمتت می رسن .. چی ؟ می پرسی تکلیف فتانه چی میشه  ؟ من با مادر پسرم این کارو نمی کنم ؟ تو اگه جای من بودی چیکار می کردی ؟ با زنت چیکار می کردی ؟ اینو راست گفتی . اگه می خواستم اونو بکشم و تر تیبشو بدم تا حالا صد دفعه این کارو کرده بودم . من چشم دیدن زنمو ندارم . تا چند روز دیگه اسمش از رو من بر داشته میشه .. می تونم ردش کنم بره . به پاس اون سالهایی که پیشم بوده .. واسه من یه پسر به دنیا آورده .. ازش مراقبت کرده .. ما اون قدرا هم نمک نشناس نیستیم فتانه ! هستیم ؟ چرا هق هق می کنی ؟ اون وقتا که جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود ؟  دوباره بهت میگم من با کسی شوخی ندارم . اول وقت اداری فردا میرم پیش قاضی ,  وکیل , دادستان .. هر کسی که بتونه تو رو بندازه جای که عرب نی انداخت . چی میگی ؟
 بالاخره مهرام تسلیم شد .
-فتانه با من بیا
. -نه نمیام ..
 -ببینم تو هم تنت می خاره ها . رو حرف من حرف نمیاری .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

زنی عاشق آنال سکس 75

سرمو بر می گردوندم تا بتونم اون کیری رو که داره توی کون من حرکت می کنه ببینم و بازم لذت ببرم .
-شیرین .. شیرین جون خواهش می کنم . بازی کن . ولش نکن .. دستای تو رو هم می خواد . می خواد .
 -چی داری میگی  آتنا . دو تا مرد این جا هستن یکی از یکی گل تر .
 -شیرین یه ترانه شاد بذار می خوام کونمو با حرکات این دو تا کیر با حال بجنبونم . می خوام  شاد باشم .
-باشه عزیزم . منم دوست دارم شاد باشم .
 حس کردم شیرین  با اشاره دست به اون دو نفر میگه که منو زود تر ار گاسمم کنن .
 -شاهرخ جون .. جبیب جون فدای هر دو تا تون . یادم باشه کار تون که  تموم شد دو تا کیرتون رو با هم فرو کنم توی دهنم .
دفعه قبل که رفته بودم رو کیر چند نفر اونا این قدر حساس نبودن ولی انگاری بر و بچه های امشبی  هر کدومشون دوست داشتن که من نشون بدم از اونا دارم لذت بیشتری می برم . چشامو بستم و کیر حبیب رو توی کونم حس کردم .
 -آخخخخخخخخ چقدر همه چی شیرین و دوست داشتنیه .
 شیرین : آره آتنا جون همه ردیفه دیگه و شیرینه حال کن .
ما بچه ها همه مون خندیدیم  . منتظر حرکات بعدی مردا یودم .
  شیرین : آقایون زو د باشین دیگه . دارین چیکار می کنین این آتنا خوشگله منتظر شماست ..
 -شیرین جون من این پسرا رو دستپاچه نمی کنم . راستشو بگو تو خودت منتظر اونی -چیکار کنم . منم دوست دارم با دو تاشون  کار کنم . خیلی حال میده .و تو رو که می بینم این جوری داری لذت می بری خیلی خوش به حالم میشه و دارم کیف دنیا رو می کنم .
 -پس خوب همه اینایی رو که داری میگی ببین و لذت دنیا رو ببر  .
 دلم می خواست با صاحب اون کیری که توی کونمه حرف بزنم و بگم که با یه حالت چرخشی کونمو بکنه .  چون این جوری خستگی عضلات مقعدم در می رفت . . بازم سرمو بر گردوندم . نگاهمو به نگاه حبیب دوخته بودم . شاهرخ با سرعت کیرشو می ز د به قسمت بالای کسم  . حرکات اون هم منو به ار گاسم نزدیک می کرد ولی حالتی که کیر حبیب توی کون من داشت طوری بود که باید اونو به شکل دایره ای داخل کونم می گردوند تا کیفمو تکمیل کنه .
 -اووووووففففففف نههههههههه نههههههههه ... شیرین چقدر کارات شیرینه ..
 از کاراش تعجب می کردم . دوست داشت به هر صورتی که شده من سر حال سر حال شم . شاید دلش می خواست  این جوری دو تا مردا رو زود تر به سمت خودش بکشونه ولی حالتش نشون می داد که دیگه از اون حس حسادت ساعتی قبل خبری نیست .
 -شیرین بیا جلو تر!
 -چه خبر شده !
 -می خوام لباتو ببوسم.
 -فدای تو ..  اگه بدونی من چقدر تشنه مکیدن اون لبای شیرین تو هستم .
 -واسه چی ؟
-واسه این که بیشتر به من حال میده . منو بیشتر به تو پای بند می کنه . حالمو روبراه تر می کنه .
 -آخ که من می میرم برات .
شیرین که لباشو گذاشت رو لبام بازم سه نقطه بدنم  هیجانی شده بود ولی  بیشتر به کون خودم و کیر  حبیب فکر می کردم . وقتی که اون دو تا کف دستاشو رو کون من می ذاشت و اونا رو بازشون می کرد کیر شاهرخ هم به طرز خاصی وارد کسم می شد که لذت منو زیاد تر می کرد . شیرین  کونشو گذاشته بود روی سر شاهرخ اونم با چه لذتی زبونشو در آورده  روی کس اون می کشید . از چشاش پیدا بود که داره حال می کنه .. دوست داشتم بیشتر از اون کیری که داره توی کس من حرکت می کنه لذت  ببره . وقتی برای چند لحظه به این مسئله فکر کردم تا حدودی به شیرین هم حق دادم که اون بخواد احساس حسادت کنه .
 -آخخخخخخخخ شاهرخ .. ولم نکن .. حبیب تو هم کیرت رو بگردون .. هم طولی هم عرضی .. اون داخلشو داغ داغ کن . من می خوام وقتی که به اوج می رسم تمام بدنم بلرزه . می خوام آتیش بگیرم . دارم می گیرم  .. شیرین دوباره اون لبای شیرینتو بذار رو لبام . می خوام آتیشم بدی .
-همین حالا ! تو جون بخواه .
-جونت بی بلا .. بیارش ..
حالا دیگه کارم تموم بود .. کیر حبیب هم کمی نرم تر منو می کرد . کونم با این همه فعالیتی که داشت هنوزم  به وقت نوش جون کردن کیر گاهی احساس درد می کرد . ولی این درد رو با لذت در هم آمیخته تا بتونم اون جوری که دوست دارم حال کنم .. کس و کون و سینه و لبام همه در تماس با دست و کیر دیگران بوده و یواش یواش حس کردم که با ار گاسم شدن باید رو زمین دراز شم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

لز در زندان زنان 42

افسانه با دهن گرمش حسابی بهم حال می داد . اون می دونست چه جوری لبه های کسمو توی دهنش جمع کنه بعد یهو بازشون کنه .  گاهی با هم و گاهی هم جدا جدا میکشون بزنه .
-خوبه خوبه .. اوووووففففففف آتیش گرفتم . تند تر افسان جون .. وای کسسسسسم .. کسسسسسسم ...
 صدای مهشید و مهسا در نمیومد . حس می کردم که اونا هم طوری به هوس اومدن . شاید فراموش کرده باشن که سر چی با هم اختلاف دارن . چشای خمار پر هوسمو نمی تونستم باز کنم . دلم می خواست چهره اون دو تا زنو می دیدم که چه جوری دارن با حسرت نگاهمون می کنن . خوابشون که نبرده بود . بیدار بودن و داشتن ما رو نگاه می کردن . همین به من خیلی لذت می داد .  با موهای افسانه بازی می کردم . دستمو گذاشته بودم رو کمرش و نوازشش می کردم . جوووووووون .. چقدر به من حال می داد . فشار و شوک بیشتری می خواستم . کسمو به دهنش می مالوندم تا اون با حرکات بیشتر خودش منو به ار گاسم نزدیک ونزدیک تر کنه .
-افسانه جون کمرم سنگین شده . منو دریاب .. اووووووففففففف همین جوری .. بذار توی دهنت میکش بزن .. آره آررررره آررررره .. همینه همینه ..
 دهن افسانه روی کسم بود و یه لحظه از میک زدن دست بر نمی داشت .. بازم اون حس اوج گیری همیشگی به وقت ار گاسم به من دست داده بود . فکر می کردم روح از بدنم داره خارج میشه . افسانه هم دیگه به خوبی با این حال و هوای من آشنایی داشت و می دونست که نباید ولم کنه باید سرعتو همچنان  ثابت یا رو به  افزایش نگه داشته باشه .. هوس داشت دور کسم دور می زد . گردش اون لحظه به لحظه بیشتر می شد ..   دستمو گذاشتم جلو دهنم تا یه وقتی  توجه بقیه رو جلب نکنم و نگهبانا نگن چه خبر شده . .. تکون خوردنهای آخر قبل از ار گاسم بود و دیگه دست و پام کاملا شل شده بود . دستام به دو طرف باز شد و چشامو این بار دیگه کاملا بستم .. فقط صدای صحبت اون سه نفر رو یک در میونی می شنیدم  و در یه حالت خواب و بیداری بودم .
 مهشید : دختره رو چیکارش کردی تو که کشتیش .
  افسانه .. به موقعش  اونم منو می کشه . دست به کشتنش خوبه . خیلی خوبه . اون همه ما رو حتی شما دو تا مادر و دختر رو می تونه بکشه . اینجا توی این زندان هیشکی به اندازه اون دوست داشتنی نیست .  اونو انداختن این  جا تا مثلا آدم شه ولی از روزی که اومده همه ما رو آدم کرده . حتی خانوم نفیسی رئیس زندان که با یک من عسل نمی شد اونو خوردش نسبت به همه ما مهربون شده .
بعدش  نمی دونستم چی دارن میگن . صدا ها در هم و بر هم شده بود . حتی نا نداشتم که پاهامو  که رو زمین قرار داشت حرکتش بدم به سمت تخت . چند بار خواستم این کارو انجام بدم حالت خماری و کیف و سر خوشی بعد از لز مانع این کارم شده بود . دور چشام یه سوزش لذت بخش ناشی از لز وجود داشت که دلم می خواست هر جایی که دراز شدم همونجا محل خوابم باشه .  این دستای افسانه بود که پاهامو رو تخت درازش کرد و من در یه حالت طاقباز چرت زدنو شروع کردم ..
مهشید : ببینم تو در روز دو نفر رو هم می تونی بکشی ..
 افسانه : هر چند نفر تا دلت بخواد . پس بیا این طرف منو هم بکش . تو که با این کارات منو کشتی ..
 مهسا : تا یه جوون تر هست کشتن پیرا حال نمیده .
 -دختر زبونتو گاز بگیر من کجام پیره ؟
-تو اخلاقت پیر و پوسیده هست . همش می خوای پیشدستی کنی . کار خودت رو پیش ببری . در حالی که فکرشو نمی کنی منی هم هیستم . دخترت هم وجود داره . شوهرمو کشوندی طرف خودت . اون هوسباز با تو هم سکس کرد .
 -بس کن مهسا . باز که شروع کردی . اون اختیار خودشو داشت .. تازه من چند بار اونو با دیگران دیدم و بهت چیزی نگفتم . نمی خواستم روحیه تو رو کسل کنم .
 -و آخرش خودت با هوس  خودت این کارو کردی ..
 افسانه : بس کنین . مهسا جون الان که مهتاب بیدار شه حسابی ردیفت می کنه . اون در آدمکشی .. یعنی روح از بدن جدا کردن از همه ما وارد تره . اون کولاک می کنه . طوفان به پا می کنه . مثل یه نسیم میاد و مثل یه گرد باد تو رو از جا می کنه ..
در حالت خماری از این جور تعریف کردنای افسانه خنده ام می گرفت . آخه ازش بعید بود این جور حرف زدن . فکر کنم از بس براش حرفای شاعرانه هم زده بودم یاد گرفته بود . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی