ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 131

همین طور داشت کونمو می کرد و با حرکاتی نرم و بعد هم سفت تر و سفت تر کیرشو می کرد توی کونم و بیرون می کشید .. آخ که با این حرکاتش چقدر وسوسه می شدم دلم می خواست که جبار هم میومد و کیرشو می کرد توی کسم  یا توی دهنم و منتظر می موند تا سوراخ کونم آزاد شه و بکنه توی کون ... سعی کردم که مقاومتمو زیاد کنم تا در برابر کیر جبار بتونم بیشتر تحمل کنم و دوام بیارم . برای خودمو مسابقات  خیالی فرض می کردم و در اون مسابقات خودمو از هر زنی بر تر می دونستم . از زنایی که  در فیلمهای پورنو و کس و کون دادن شرکت می کردند . نمی دونستم که در ایران هم زنی هست که با هاشون رقابت می کنه . هر چند من بیشتر کون می دادم . ولی زنی که این جور راحت کون میده پس راحت هم می تونه  کس بده .
-پر هام تند تر تند تر .. می خوام حال کنم ..
 انگشتاشو دور لبه های کسم حرکت می داد و  بین اونا رو باز می کرد و یه فشاری هم به مغز کسم می آورد که آتیشم می داتد .  دهنمو  آروم باز می کردم و می بستم .
-اوووووووهههههههه خواهش می کنم . پر هام پر هام . تند تر نترس محکم تر تا اون جایی که می تونی کیرت رو محکم بزن به سمت جلوی کونم . فشارش بده ... آخخخخخخخخخ کونم .. کونم .. کسسسسسسم کسسسسسسم .. داری هر دو تا رو آتیش می زنی . داری منو می سوزونی .. نمی تونم ساکت بشینم .
 با این که به پر هام گفته بودم تا اون جایی که جا داره منو تند تر بکنه ولی نمی دونم چرا اون دلشو نداشت که دستورو کاملا انجامش بده . تا یه جایی کیرشو می فرستاد که بره فکر کنم بیشتر از اون جلو نمی رفت .
-زن داداش . خیلی با حالی .. خیلی ماهی ...
 دوست داشتم بدون ور رفتن با کونم هم بتونه ارضام کنه تا بازم بر این باور باشم که  با کون دادن خالص هم می تونم ار گاسم شم ولی راستش دیگه نباید زیاد معطلش می کردم . کار زیاد داشتم . هر لحظه ممکن بود جبار زنگ بزنه  . هیجان اون کیر کلفت و سیاه و بادمجونی منو کشته بود . ولی نمی بایستی نشون می دادم که در برابر اون کیر از پیش تسلیم هستم . بذار جبار  متوجه باشه که در مقابل من ,  کیرش تسلیم وسرش پایینه . می خواد نیاز داره ... براش برای کس و کونم  پول خرج کرده بود . برام هدیه خریده بود . راستش اصلا به فکر هدیه و این چیزا از سوی جبار نبودم .. همون کیری  که به من می داد بزرگترین هدیه بود . ولی می خواست که منو خوشحالم کنه .. پرهام داشت همون کونو می کرد . همون کونی رو که جبار خودشو براش به آب و آتیش زده بود و حالا آقا منتظر بود که من زود تر ار گاسم شم تا به وعده ام عمل کرده کسمو تقدیمش کنم . هر کی که به من می رسه و می کنه دلشو نداره که منو تقدیم یکی دیگه کنه اون وقت این آقا آدمایی مثل پیمان رو می فرسته به سراغم . 
-اووووووووووهههههههه حالا بکش عقب و بده جلو تند تر تند تر ... با کسمم بازی کن ..
-زن داداتش نزدیکه ؟ من دیگه نمی تونم صبر کنم ..
-می کشمت .. کیرت نباید کوچولو شه .. باید کونمو بکنی آب کسمو بیاری .. زن داداشت این طوری می خواد ..
 من خودمم داشتم نقطه حساس خودمو گم می کردم ولی یه لحظه حس کردم که دنیای هوس داره دور سرم می گرده . دیگه هیچی دست خودم نبود . همه جا لذت بود و داغی و انفجار گلوله های آبی هوس که داخل شکمم زیر نافم در حال ترکیدن بود و مایع هوسم در حال خارج شدن از کس ..
-آههههههههه ولم نکن .. ولم نکن پر هام ..اوووووووفففففف داره میاد ... دیگه خودت می دونی .. به کونم آب بده .. آبت رو خالی کن توی کونم ..توی کونم . آتیش کن .. آتیش کن . آههههههههههه کونم کونم  .. کیر می خواد .. آب کیرت رو می خواد ...
 پر هام این یه تیکه رو خیلی نرم کار کرد طوری که منو خیلی آتیش و لذتم داد .. کیرشو با فشار می کشید به لبه های کسم و من داشتم  از هوس می سوختم . حس می کردم که لبه های مقعد و قسمت بیرونی اون در حال ذوب شدنه .. ولی این آب کیر پر هام بود که داشت از اون نقطه و از سوراخ کیرش وارد کونم می شد ..
-آخخخخخخخخ جاااااااان زن داداش زن داداش .. چه کیفی داره !
 -حال کن .. حال کن . تو که کیرت رو به هر سوراخی که فرو می کنی این قدر مزه ات می کنه این قدر کس کس چرا می کنی ؟! الان کون زن داداش تو , توی دنیا تکه .. نابه .. بیسته .
 -می دونم می دونم حرف نداره ..
 -حالا هر کاری که دوست داری می تونی انجام بدی . هر وقت که دوست داشتی بکن توی کسم .
 -چطور بود زن داداش ..
 -کارت بیست بود پر هام جون . وقتی که بیست بود من که نمی تونم نمره ات رو کم کنم .
کیرشو کشید بیرون  .. یه خورده شل نشون می داد .. ولی با یه حرکت شیب دار روی کسم اونو خیلی نرم فرستاد توی کس ..
-آخ جووووووون .. بالاخره تونستم .. بالاخره به آرزوم رسیدم .. رسیدم .. کس زن داداشو کردم .. کیرمو فرو کردم توی کسش ... دوستت دارم آتنا .. فدات شم .. قربونتم .. مخلصتم . خاک زیر پای تو و کس و کونتم ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادر شوهر 29

کیمیا  با این که دوست نداشت کارینا رو در آغوش زنای دیگه ببینه ولی واسه این که این استرس رو از اون دور کنه که نباید بیهوده نگران باشه دوست داشت که در این سفر اونو همراهی کنه . شاید سحر و گروهش متوجه شن که باید دست از شیطنت و تو طئه بر دارن ..
کیمیا : عزیزم دوست داری تو رو با یه عروس و مادر شوهر خوب دیگه آشنا کنم ؟ مهوش از دوستان قدیم و  همکلاسای خوبمه که اتفاقا در دانشگاه دانشجوی من بوده و ماریا هم عروسشه . اگه بگم اونا چقدر ما هن شاید باورت نشه ؟
کارینا : اوخ مامان از بس از دست آدمایی مثل سحر کشیدم که یکی خوب هم باشه باور کردنش سخته ولی چون تو اینو میگی قبول می کنم ..
 کیمیا : آخ من قربونت بشم عروس گلم .
کارینا : مامان این قدر عروس رو نکن لوس ..
کیمیا : پس بیا بدمت بوس ..
کارینا  در حالی که خودشو انداخته بود توی بغل مادر شوهرش گفت مامان مهوش و ماریا هم بعله؟
کیمیا در حالی که می خندید گفت پس اونا رو واسه چی می خوایم با خودمون ببریم .. کارینا : می ترسم از این که با سحر در گیر شم ..
 کیمیا : عزیزم نگران نباش . من هستم ..
کارینا :  ولی دوست دارم همچین روشو کم کنم که اون دیگه سایه منو که از دور می بینه به خودش بلرزه . کور خونده فکر کرده هر غلطی می تونه بکنه . عیبی ندارحالا از من خوشت نمیاد نمی خوای با هام هم کلام شی مهم نیست . چیکار به کار شوهرم داری ؟ خودت اگه عرضه داری برو یه شوهر خوب واسه خودت دست و پا کن .  کامبیز منو دید و ازم خوشش اومد . اون عاشق دخترای ساده بود .. حالا هم که مامانش ازم خوشش اومده ..
 کیمیا : من بهت چی بگم دختر .. تو که خودت خوب می دونی مامانش ازت خوشش اومده پس چرا این قدر داری خودت رو اذیت می کنی . می ترسی باز یه موردی پیش بیاد که مثلا مامانش ازت دلخور شه ؟
کارینا خودشو بیشتر به کیمیا چسبوند .. اون می خواست عشقی که به مادر شوهرش داره خالصانه باشه . نه این که بخواد خودشو توی دل اون جا کنه . البته از این که کیمیا اونو دوست داشته باشه لذت می برد . اما دوست داشت با محبتی صادقانه عشق خودشو نشون بده ..
 چند روز قبل از این که بارو بندیلاشونو برای سفر به شمال ببندن مهوش و ماریا اومدن اون جا ... کارینا کمی سختش بود از این که بخواد  با یکی غیر از مادر شوهرش لز کنه ولی از اون جایی که در سفر شمال با ید با اون یه تک خال هم روبرو می شد در نتیجه باید یه جورایی خودشو آماده می کرد و این که به غیر از کارینا یکی هم باشه  که  در گروه سنی اون قرار داشته باشه .  پس از سلام و علیک و احوالپرسی  و حرفای اولیه , کیمیا و مهوش رفتن به اتاقی دیگه و ماریا وکارینا رو با هم تنها گذاشتن .ماریا از این گفت که کار منده و کارینا هم از دانشجو بودنش گفت .. هر دو شون هم شروع کردن به تعریف کردن از مادر شوهرشون ..
ماریا : من میگم اگه مادر شوهر آدم خوب باشه شوهر ردیف میشه ولی اگه فقط شوهر خوب باشه خیلی سخته ردیف کردن مادر شوهری که از اول با عروش سر نا ساز گاری داشته باشه .
کارینا : اینم یه حرفی ولی من کیمیا جونو خیلی دوست دارم از اولش هم با من خیلی خوب بوده .
 ماریا : درست مثل مهوش جون .
 شونه های کارینا لخت بود . کارینا یه لباس فانتزی سکسی تنش کرده بود نه این که خواسته باشه اونو به خاطر لز تنش کنه .. واسه این تنش کرده بود که می خواست راحت باشه و از طرفی کیمیا اونو خواستنی تر حسش کنه .. ماریا دستاشو گذاشت رو شونه های کارینا خیلی نرم شروع کرد به مالش دادن اون .. بعد از اون جا رفت به سمت گردن کارینا و از همون طرف دستشو رسوند به قفسه سینه اون و آروم آروم رفت پایین تر به سمت سینه هاش .
ماریا : اگه گرمته درش بیارم ..
کارینا : من که خیلی داغ شدم . خیلی . ولی .. اگه کیمیا جون  بیاد و منو در این شرایط ببینه اون وقت چی میشه ..
ماریا : وقتی تو گرمت باشه اونم گرمش میشه .. منم الان  می خوام لباسمو درش بیارم  کارینا : اگه دوست داری من برات درش بیارم ..
ماریا : خیلی ممنون میشم اگه این کارو برام انجام بدی ولی بذار اول من این کارو برات بکنم چون پیشنهاد دهنده اش خودم بودم .
 خلاصه این دو تا زن کاری کردند که از نیمتنه بر هنه شدن . وقتی چشم ماریا به سینه های درشت کارینا افتاد  یه سوت آرومی کشید ..
 کارینا : خیلی درشته ؟ چی شده ؟
 ماریا : حرف نداره .. تنظیمه .. خیلی نازه .. میدی بخورمش .. قول میدم خرابش نکنم  کارینا : قابل تو و لبای تو رو نداره . ولی یه شرط داره ..
ماریا : چه شرطی عزیزم ..
 کارینا : به شرطی که منم مال تو رو بخورم .... ادامه دارد ...نویسنده .. ایرانی 

پسران طلایی 149

مهتاب و مهدیس هر دو شون فوق العاده از سکس با طرفشون لدت می بردند . مخصوصا این که برای بار اولی بود که سکس خلاف داشته و به اونا مزه می داد ..  مهتاب حس کرد که داره ار گاسم میشه یه جیغ بلندی کشید که حتی شوهرش جلالو که داشت با زن سومش عاطفه حال می کرد دستپاچه کرد .
جلال : عزیزم چته ..
مهتاب : آخ جلال هیچی .. هیچی نیست تو کارت رو بکن . کاش می ذاشتم زود تر زن بگیری . من تا حالا این جوری حال نکرده بودم .. آخخخخخخخخ ریخت .. ریخت .. آب کوسم همین جور داره می ریزه .. داره می ریزه .. .. حالا دیگه تموم شد .. فکر می کنم بازم دارم . بازم دارم . بازم کیر  می خوام .. اوووووووخخخخخخخ جلال جلال ...
عاطفه : دیدی جلال جون من گفتم که این دو تا پسر  مخصوصا اون سینا اعجوبه هست . اگه واقعا نمی رسی که عدالت بین ما رو رعایت کنی من حاضرم زحمت تو رو کم کنم  و تو وکالت بدی به سینا جون که از فشار روی دوش تو کم کنه ...
مهتاب شنید حرفای عاطفه رو و از اون جایی که می دونست مردا در برابر زنای جدیدشون زن ذلیل هستند گفت
 -امکان نداره عاطفه . یک بار دیگه این حرفو زدی هر چی دیدی از چش خودت دیدی کاری می کنم که جلال تو رو از این خونه بندازه بیرون طلاقتو بده دستت .شکایت می کنم . مهتاب همچین الم شنگه ای به پا کرده بود که این کار رو به وقتی که جلال داشت سرش هوو می آورد چه درمورد همسر دوم و چه سومی اون انجام نداده بود .
 جلال : حالا این عاطی خوشگله ما یه حرفی زد ..
عاطفه هم خیلی ناراحت و اخم کرده بود .. رفت زیر گوش جلال و خیلی آروم بهش گفت اگه از الان بخوای هر چی اون گفت بگی چشم من نمی تونم زندگی کنم و میرم پیش بابام ..
جلال : شر درست نکن . من بر نامه ردیف کردم شما خانوما شما همسرای گل من لذت ببرین . اگه من یک مردی هستم که به سه تا زن دارم کیر می زنم شما خانوما هم  که شوهرتون سه تا زن داره باید از سه تا مرد کیر بخورین و به این میگن عدالت اسلامی . اگه اینو به بابا مجتهدت بگی یک فتوایی در این مورد صادر می کنه که دنیا رو تکون میده . تمام جنده های دنیا طرفد ارش میشن .. یعنی به راه راست ارشاد میشن ..
فرزاد که داشت با سرعت زن دوم جلال رو می کرد یه نگاهی به سینا انداخت و مهتاب و سینا که نتونستن جلو خنده هاشونو بگیرن .
مهتاب : فدای هر چی شوهر عادل بشم من . حقت رو خوردن . تو باید می شدی مجتهد اعلی ..
مهدیس هم که دیگه سرشو  مدام از این سمت به اون سمت حرکت می داد که  سینا به فرزاد گفت با همین گاز برو و کارشو تموم کن . مهدیس هم ارضا شد و اون طرف جلال هنوز با عاطفه مشغول بود ..
 سینا : فرزاد بیا این طرف .. فعلا دو نفری خد مت همسر اول باشیم ..
مهدیس : پس من چی .. من حالا می خوام ..
مهتاب : فعلا یه چند دقیقه ای بخواب .. من از خواب بیدار شدم . تو هم تا بیدار شی  منم کارم تموم نمیشه ..
مهدیس : تو عین یه چنگک عین یه زالو وقتی بچسبی ول نمی کنی ..
مهتاب : حیف که الان در شرایطی نیستم که جواب بد دهنی تو رو بدم و با هات کل کل کنم .. بعدا خد متت می رسم .. بیا فرزاد جون فدای تو ..
 مهدیس : یادت باشه مهتاب اون توی کسم خالی نکرده ها
مهتاب : سینا هم توی کس من نریخته . الان دو تایی شون به من آب میدن و باقی مونده آب لوله ها میشه مال تو .  
عاطفه : چه هووهای کیر نخورده و عقده ای دارم من . اگه جای من بودن چیکار می کردند که عمری رو ریاضت کشیدم ..
 جلال : و حالا نتیجه شو به خوبی دیدی و گرفتی .
 عاطفه : دوستت دارم آقا جلال .. دوستت دارم . حتی اگه اون  دوتا آقا بازم سر حالم کنن بازم شوهر جونی خودمو دوست دارم . فقط جلال جون نگاه کن که مهتاب چه جوری داره خودشو از عقب به اون دو تا کیر می مالونه ؟ فرزاد جون که فرو کرده توی کسش و سینا جون هم کرده توی کونش ..
عاطفه دلش واسه کیر سینا پر پر می زد .. دوست داشت مهتاب رو بده به دم جلال و خودش بره با اون دو تا و حداقل با سینا حال کنه ولی دیگه اون کوپن خودشو مصرف کرده بود و حالا نوبت همسران دیگه جلال خان بود که با سینا و فرزاد حال کنن . سینا دستشو محکم می زد به کون مهتاب و اون متخصص در لرزوندن کون زنها بود .. مخصوصا کونهای برجسته و گوشتی مثل کون مهتاب ..
مهتاب : آخ کونم آخ کسم .. جلال جون نگاه کن .. فدات شم .. آخ کس .. آخ کون آخ کیر .. یکی بالا یکی زیر ... من مردم از خوشی .. اووووووففففففف
مهدیس : این جوری که می کنی قند توی دلم آب شده .. زود باش دیگه .... ادامه دارد ....نویسنده ... ایرانی 

مردان مجرد , زنان متاهل 24

بهنام یه نگاهی به بهجت  انداخت و سعی کرد که نگاه امروزش با نظر روزای قبلش فرق داشته باشه . می دونست چیکار کنه که روی بهجت اثر بذاره .
 بهجت : سلام عزیزم . امروز نگاهت مهربانانه شده ..
 بهنام : من هیچوقت نا مهربون نبودم . می بینی که هنوزم ازدواج نکردم .
بهجت : یعنی می خواستی به پای من بشینی ؟ بهنام این قدر بد جنس نباش . می دونم هیچوقت عاشق نبودی . شاید هم یه مدت اون اوایل دوستی مون واسه این که به خواسته ات برسی منو عاشق خودت نشون می دادی ولی این همش من بودم که عشق خودمو نشونت می دادم . دوستت داشتم و دارم .
 بهنام : بازم منو به یاد این ننداز که چه جوری دوست داشتن خودت رو نشون دادی .. بهجت : دلم می خواد با تو باشم . اصلا از بودن با شوهرم لذت نمی برم .
 بهنام : پس برای چی ازدواج کردی ..
 بهجت : شاید ترسیدم یه روزی خونواده بالا سرم نباشن و من تک و تنها بمونم . نمی دونم . سر نوشت خیلی ها رو دیدم مث خودم که به جایی نرسیدن .. ای کاش فقط نرسیدن بود .
اونا اسیر سر درگمی شده بودن ... بهنام در ذهنش در حال چیدن نقشه ای بود که به هدفش برسه . واسش کمی سخت بود . هر چند اون هر گز  عاشق بهجت نبود وزن هم اینو حس کرده بود .. اون نمی دونست که آیا این کاری که داره می کنه درسته یا نه ؟ و بهنام هم نمی دونست که کشوندن بهجت  به انجمن و محفل لذت عمومی تا چه حد می تونست برای اون زن جالب و جذاب باشه . باید شانسشو آزمایش می کرد ..
 بهنام : خیلی دلم می خواد من و تو بریم خونه یکی از دوستامون و حرف حسابمونو با هم بزنیم .
 بهجت : فقط حرف بزنیم ؟ ما که به اندازه کافی با هم حرف زدیم .. و تو همش ناز می کنی .. الان دیگه محدودیت سکس هم ندارم . اگرم حامله شم و. بابای بچه تو باشی حواله اش می کنم به شوهرم .
 بهنام : حالا من یه چیزی گفتم عشق من .. یعنی وقتی آب و آتیش  با هم تنها باشن فقط می شینن همدیگه رو نگاه می کنن و از خواص هم میگن ؟ فکر کردی من دوستت نداشتم و ندارم ؟  چه اشکهایی که به خاطر از دست دادنت نریختم ! کارم شده بود اشک و غصه و آه . فکر می کنی شما خانوما فقط دارای احساسات لطیف هستین ؟ بهجت : حالا من باید کجا بیام . اگه بخوای می تونی بیای خونه ما ..با هم باشیم . شوهرم از صبح که میره سر کار تا شب بر نمی گرده ..
بهنام : نه . خونه شما خوب نیست . خطرناکه . نمیشه ... باشه یک زنگی برای یکی از دوستام بزنم ..
بهنام از بهجت فاصله گرفت و یه تلفن واسه رامین زد و یکی دو دقیقه ای رو با هاش حرف زد . رامین از خودش یه خونه مجردی داشت ... قرار شد که بهنام کلید اون خونه رو بگیره و با هم برن اون جا .. همین کارو هم کردن ... بهجت باورش نمی شد . که این قدر راحت تونسته باشه با کسی که ماههاست انتظار بودن با اونو داشته خلوت کرده باشه .. و بهنام هم در این فکر بود که چگونه می تونه  فکر بهجت رو بازش کنه  به این که اون بپذیره که به این خونه ها بیاد . بهجت رفت یه دوشی بگیره ...
بهجت : باهام نمیای ؟
 بهنام : نه تو خودت برو ...
 بهنام استرس عجیبی داشت ..  اون هرگز به این سبک عمل نکرده بود . ولی شرایط برای بهجت تفاوتی نداشت .در هر حال اون یک زنی حساب می شد که  خائن به شوهرش بود چه می خواست با او باشه و چه با یکی دیگه .. مگر این که می تونست این بهونه رو داشته باشه که بیاد و بهش بگه بهنام تو در حق من نامردی کردی . من عاشقت بودم .. من دوستت داشتم و تو با احساسات من بازی کردی .. که این می تونه یک حرف پوچ و مزخرف باشه . زنی که شوهرشو دور می زنه و بهش خیانت می کنه عشق چه مفهومی می تونه واسش داشته باشه . نه .. بهنام این به هیچ وجه نا جوانمردانه نیست .. بهنام خودشو کاملا بر هنه کرد و رفت زیر ملافه .. لحظاتی بعد بهجت از حموم اومد بیرون ... موهاشو با سشوار خشک کرد و اونم با بدنی کاملا بر هنه رفت زیر همون ملافه ای  که عشقش دراز کشیده بود .. وقتی تنشو به تن بهنام چسبوند همون  احساس گذشته ها بهش دست داده بود . با این تفاوت که حالا می تونست با آسودگی خاطر خودشو تسلیم کسی بکنه که هنوز دوستش داشت . و هنوز دلش پیش اون بود . زنی که عاشق میشه امکان نداره عشقشو تا ابد فراموش کنه . بهجت ملافه رو به کناری انداخت  اون دوست داشت بدنهای لختشونو ببینه و با لذت به استقبال عشقبازی بره .  برای لحظاتی بهنام دچار تردید شده بود .. ولی  اگه در این حالت بهجت موافت نمی کرد چی .. شایدم لجبازی می کرد و در هر حالتی باهاش مخالفت می کرد .با این حال ادامه داد ... دستاشو به سینه های بهجت رسوند ... و نوک سینه ها رو پس از از این که با نوک زبونش قلقلک داد اونا رو میون جفت لباش گذاشته و بعد از بوسیدن لباش دستاشو گذاشت لاپای بهجت ..
 بهجت : نههههههه بهنام .. بهنام .. خیلی داغی .. داغ تر از اون روزایی .. خیلی نامردی که منو دادی به دست یکی دیگه ...
وقتی  بهنام این حرفو شنید با خودش گفت اون روز من نمی خواستم تو رو بدم به دست یکی دیگه .. حالاست که می خوام این کارو بکنم .. . ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 73

ستاره به طرز عجیبی نگام می کرد . طوری که انگارمی خواست بهم بگه که نکنه خودت می خوای با ماهرخ ازدواج کنی ... از این که تونسته بودم دلی رو شاد کنم خیلی خوشحال بودم . می تونستم حق شناسی  رو در نگاه ماهرخ بخونم ولی اون مدیون خداو بعد سپهر بود . من یک وسیله بودم یک امانت دار .
 -ستاره جون به نظرت ثواب ازدواج با یک زن بیوه ای که وضع مالیش خوب نیست و نیاز به حمایت داره تا چه اندازه می تونه باشه ..
 ستاره : واسه چی اینو می پرسی . نکنه گلوت پیش ماهرخ گیر کرده .. تو که اصلا با من از این حرفا نمی زدی . همچین عادتی نداشتی . نمی دونم تازگی ها چرا رعایت نمی کنی ..
 -اصلا کی بهت گفت با من بیای . ؟ می ترسی پول داداشت رو بالا بکشم ؟
ستاره : می خوای عصبانیم کنی نمی تونی .. حالا تو راستی راستی می خوای ثواب کنی ؟ اگه این جوره این جا پره از زنایی که شرایطی مثل ماهرخ رو داشته باشن . یعنی باید بری با همه شون عروسی کنی ؟
خنده ام گرفته بود .. با خودم گفتم ای ستاره ای ستاره .. دیگه از تو ساده تر خودتی . شاید اگه عشقم به فروزان نمی بود می تونستم عاشقت شم ولی دوستت دارم  .. خیلی ما هی ..
 -شوخی کردم دختر . فقط می خواستم اذیتت کنم . آخه دیدم تو خیلی حساسیت به خرج دادی ..
یه لحظه لبخندی رو رو لبای ستاره دیدم . ولی درجا بهم گفت
ستاره : به خاطر من ؟ اصلا به من چه مربوطه ؟! مگه من چه نفعی می برم . تو هر کاری دوست داری می تونی انجام بدی .
-می دونم ستاره . حالا بیا بریم .. 
ستاره : اصلا حوصله رفتن به خونه رو ندارم ..
-پس بیا بریم شرکت ..
ستاره : اون جا هم حال و حوصله روبرو شدن با فرزان رو ندارم .
-چی شده مگه می خواد تو رو بخوره ؟
 ستاره : نه بیچاره کاری که به کارم نداره .. همش از پرونده و این چیزا داره حرف می زنه . کار , کار و کار .. خسته شدم .
-خب دیگه اون این جوری فکر می کنه بهتر می تونه خودشو به ما نشون بده که چقدر دلسوزه و از منافع خواهرش فروزان حمایت می کنه .
 ستاره : اون دفعه می گفت شاید زنشو هم بیاره کمک حالمون شه .. من اصلا دوست ندارم شرکت شلوغ شه .
-باشه ستاره مگه دوست داری یه چند دقیقه ای بریم لب آب و رود خونه یه دوری بزنیم ؟ بریم ببینیم  این همشهریهای مسافر این جا رو چقدر شلوغش کردن ..
ستاره : مگه همه شون تهرونی هستن ؟
-بیشتراشون هستن .
 من و ستاره لحظاتی رو اطراف پل فلزی بابلرود یا همون رود بابل نشستیم .. نمی دونم ازچی داشت حرف می زد ولی من به آب خیره شده و به فروزان فکر می کردم .. گاه  به حاشیه رود خونه و چمنهای اطرافش نگاه کرده می دیدم که زیر درختی عاشق و معشوقی یه زیلویی پهن کرده روش نشسته دارن از امید و آرزو هاشون میگن . این حالتها واسم بیگانه نبود .
ستاره : حواست کجاست . اصلا گوش به حرفام میدی فرهوش ؟
 صدای بلند  ستاره منو ازعالم خواب بیدار کرد و فقط همون عبارت آخرو شنیدم ..
 -آره ستاره حواسم به توست . گاه آدم شنونده باشه خوبه ..
ستاره : بگو من چی می گفتم ؟
-بس کن .. داری مچ می گیری ؟
 ستاره : مشکلی هست که بتونم کمکت کنم ؟
 اعصابم ریخته بود بهم . نمی تونستم  حس کنم که الان عشق من و فر هاد دارن با هم میگن و می خندن . بازم سر ستاره داد زدم
-آره ستاره من مشکل دارم . می خوام ازدواج کنم ..نمی دونم دختر خوب از کجا پیدا کنم . کسی رو می شناسی ؟ ستاره لباشو می جوید و چشاشو گرد کرده بود ..
 ستاره : بس کن فرهوش دستم میندازی ؟ من که حرف بدی نزدم ..
 -پاشو بریم حالم خوش نیست ..
 در همین لحظه موبایلم زنگ خورد فرزان بود . گفت اگه می تونم بیام شرکت کارم داره .. ستاره می خواست بره .. قهر کرده بود ..
 -بیا با هم بریم .. فکر کنم فرزان هر دو تامونو کار داشته باشه ..
ستاره : نه من باهات نمیام . در ضمن به فروزان بگو شاید دختر خوب سراغ داشته باشه ..
-دیوونه نشو تو که می دونی من شوخی کردم . از وقتی که سپهر رفته این جوری شدم ..منوببخش
. خیلی سخته اعصابت واسه یه زنی ناراحت باشه و بخوای ناز یه زن دیگه رو بکشی .. رفتیم دفتر .. فرزان خیلی متفکرانه به گوشه ای نگاه می کرد و می خواست یه چیزی بگه ولی سختش بود ..
-فرهوش جان ! ستاره خانوم ! من یه چند روزی رو تهرون کار دارم ..
حالتش دگرگون به نظر می رسید ..
-مشکلی پیش اومده ؟
فرزان : فروزان ... فروزان ... حالا دیگه می تونه ....چه جوری بگم من بهش گفتم عجله نکن .. ولی نمی دونم چشه .. داره با پسرخاله اش ازدواج می کنه . آخر همین هفته عروسیشونه ..خیلی بی صدا و معمولی .. دیگه شرمنده .. اگه هم شما رو دعوت نکرده به خاطر اینه که سختشه ..
 فرزان یکریز داشت واسه خودش حرف می زد .. حالم بد شده بود .. نمی تونستم بشینم  فرزان : آقا فر هوش چی شده ..
ستاره : یه آب بیارین ..
همه جا رو تیره و تار می دیدم .. اون فاجعه ای رو که منتظرش بودم بالاخره از راه رسید . دیگه توجهی نداشتم به این که ستاره و فرزان دور و برمنن  . اشک از چشای تارم به روی صورت و گونه هام می ریخت .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی