ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 73

متین لباشو گذاشت رو لبای زن حشری .. ماندانا دو تاپاهاشو مرتب جمع می کرد و می بست این جوری بهش لذت می داد .
-بکن عشق من .. بکن .. می خوام حال کنم . باور کنم .. بیشتر باور کنم که یکی بهتر از شوهرم بهم حال میده ..
 متین فوق العاده حشری و هیجان زده شده بود .. با خودش گفت اگه بخوای یه مرد دیگه هم میارم سراغت . فقط تو باید ویدا رو واسه من جورش کنی .من باید با اون باشم . من نمی خوام مث شکست خورده ها تا آخر عمر حسرتش به دل من نشسته باشه . متین سرشو روسینه ماندانا خم کرد و یه سینه شو میون دو تا دستاش گرفت اونو بالا آورد و شروع کرد به خوردن و میک زدن اون سینه .. زن نفس نفس می زد .. متین نوک انگشتاشو رو بالای پای ماندانا می کشید .. زن لحظه به لحظه بی حس تر می شد  -ولم نکن .. ببین زن وحید زیر کیر توست .. نامرد ..خوب در حق رفیقت در حق همکارت نامردی کردی .
-من در حق کسی نامردی نکردم . فقط دارم در حق تو مردی می کنم ..
-بگو چرا .. بگو عزیزم .
-واسه اینه که لقمه به این خوشمزگی و چرب و چیلی وقتی که میل نشه چرا اسرافش کنیم . وقتی دو تا شوهر کس خل به نامهای وحید و رامین گیر شما دو تا خانوم با حال یعنی زن داداش و خواهر شوهر افتاده ما باید اون ضعف اونا رو جبران کنیم ..
-فدای اون قدرتت . فشار بیار .. منو فشارم بگیر .. بده اون کیرتو .. اوووووخخخخخخ چقدر کلفته .. بهتر از کیر وحیده ..
متین با این حرفای زن بیشتر شیر شده و بیشتر تلاش می کرد که خودی نشون بده .. ماندانا : بذار من بیام روت .. از اون حملات گاز انبری .. 
-کیر قاپونی رو میگی ؟
 -فعلا که قاپیدمش .. مال خودمه .. با تیغ می برمش اگه بخواد یکی دیگه رو بگیره و با هاش حال کنه .
-اگه ویدا باشه .. اگه خواهر شوهرت باشه چی ..
-فداش میشم . فدای ویدا جونم میشم . خیلی دوستش دارم ولی اون بی معرفته . اون جوری که من  دوستش دارم اون دوستم نداره . خواهر شوهرا بیشتراشون این جورین . فکر می کنن که ما اومدیم و می خوایم محبت برادرشونو کم کنیم و اونو اسیر خودمون بکنیم ..
-اگه ویدا این جا بود و دوست داشت باهام باشه چیکار می کردی .. همین الان .. 
-اووووووفففففف به همین هوسی که دارم توش می سوزم قسم که از جام پا می شدم و به اون می گفتم که رو کیرت سوار شه مثل همین الان که دارم میام روت ..
ماندانا خودشو رو کیر متین نشوند با دست کیر رو روی کسش تنظیم کرد . کیر تا آخرش خیلی راحت رفت توی کس . کون ماندانا پشت به سر متین بود .. متین دستاشو گذاشته بود زیر کون ماندانا اونا رو بالا آورده بود ..
-وحید ! ای شوهر ماندانا ! ای رفیق شفیق من ! توچه جوری این کونو حرومش می کنی ..
-در عوض من حرومش نکردم ..
بازم نزدیک بود از زبون زن بپره که من حرومش نمی کنم .. ولی دیگه به فعلش استمرار نداد .
 متین : منم نمی ذارم اسراف شه .. تو واسه این خوشگلی باید هر روز کفاره بدی .. پسر دیگه خیلی حالی به حالی شده بود .. ماندانا حس می کرد که این پسربا این که می تونه با خیلی از زنا و دخترا باشه انگار فک و فامیلای وحید و سکس با اونا براش شده یه رویا که همش موقع کردن اون دوست داره از شوهرش بگه . 
-میگم آقا پسر این کفاره ای که حالا دارم میدم واسه یه عمرم بس نیست
-چی بگم . تا وقتی که شوهرت داره توی اون داروخانه سگ دو می زنه و به فکر تو نیست معلومه که باید هر روز کفاره بدی ..
-حالا کفاره خوارش کیه ..
-همونی  که می بینی حالا داره می خوره
-اووووووففففففف پس بخورش دیگه .. فدات شم ..
ماندانا کونشو سر کیر متین می گردوند تا کس داغشو برشته کنه ... با این که از کس دادن لذت می برد ولی  حس کرد ویار اینو داره که کسش توسط لب و دهن متین مکیده شه ..
-متین .. عشق من .. کس کباب داغو می خوری .. کس داغ کباب داغ ..
-چرا که نه .. گرسنمه ... نمکش هم که خوبه ..
ماندانا خودشو از رو کیر ول کرد و رو سر متین نشست و کسشو مالوند به دهنش
-بخور ..کباب بخور .. کس بخور ..
 لبه های کسشو باز و بسته می کرد و اونا رو مرتب به لب متین می مالید
-خیلی خارش داری مانی جون .
. -پس تو چیکاره ای اومدی این جا برای همین دیگه ..
 ماندانا یک بار دیگه دراز کشید و خودشو سپرد به دست متین .. این بار دیگه پسر رحم نکرد . از چپ و راست با دهن و دندون و زبون و دست .. همه طرف افتاد به جون ماندانا .. زن طوری حشری شده بود که به جای موهای مرد موهای سر خودشو می کشید ..
 ماندانا : داره میاد .. یه خورده دیگه .. تو رو به جون هر کی که دوستش داری ولم نکن .. فک و گردن متین درد گرفته بود ولی ول کنش نبود .
 -داره می ریزه .. داره می ریزه .. بخورش .. آبمو بخور متین .. خشکش کن  کسمو خشکش کنه .. دهنتو خیسش کن ....ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی 

یک سر و هزار سودا 36

باید کاری می کردم که اون تا می تونست لذت می برد و کیف می کرد . نباید کاری می کردم که اون به اثر روژی که پشت گردنم دیده بود فکر می کرد اون خیلی دوست داشتنی و ناز بود . اصولا دوست دخترا و زنایی که من داشتم هر یک ویژگیهای خاصی داشتند که دل کندن از اونا برام دشوار بود و اگه یکی دیگه می خواست به اونا نگاه چپ کنه من بهشون چنین اجازه ای رو نمی دادم .. با نوک انگشتام شروع کردم به مالوندن کرم بر روی سوراخ کون فیروزه و یه قسمتی از داخل کونش و اون به شدت در حال لذت بردن بود .  اینو از نگاه خمارش می فهمیدم . اما غمی به دلش نشسته بود ..  خیلی آروم چند بار کیرمو به سوراح کونش مالیدم و می خواستم اونو تشنه خودم کنم . نمی خواستم به همین زودی کیرمو بکنم تو کونش و کارو تموم کنم . اون از این حاشیه پردازی ها خوشش میومد ولی نمی دونم چش بود که گفت -شهروز بکن دیگه -چیه عجله داری .. ولی مثل این که باید به حرفش توجه می کردم توپش پر بود .. هرچی بود دختر بود و ناز داشت واسه ما .. منم  با این که حسابی سیر بودم مجبور شدم ناز خانوم دکترو بخرم و کیرمو یواش یواش فرستادم که بره توی کونش جا بگیره ..
 فیروزه : هر جوری که دوست داری حال کن ممکنه دیگه نتونیم با هم باشیم ..
-چی شده فیروزه منو می ترسونی . دیگه دوستم نداری ؟ دیگه نمی خوای با هم باشیم . -من که می خوام . ممکنه تو نخوای . ممکنه تو به رابطه ما اهمیت ندی ..
 -سر در نمیارم چی میگی . فقط دوست ندارم که خیلی بی انصاف باشی . دوست ندارم که فکر کنی من جز تو به دخترای دیگه توجه دارم . این دلیل نمیشه که با خیلی ها سلام علیک دارم و میگم و می خندم نظر خاصی نسبت به اونا داشته باشم . مگه تو خودت با خیلی ها نمیگی و نمی خندی ؟ تازه اون اثر روژ رو هم که دیدی مال شهرزاده .. خواهرم دوستم داره ..
 واسه خودم داشتم حرف می زدم و اونم در عالم خودش بود . با این حال تا می تونستم با کونش حال کردم . عادت داشتم اونو به دو طرف بازش کنم . کیرمو فرو رفته توی کونش ببینم . مثل یه پیکانی که به هدف می شینه .. یه تیری که به خال سیاه می خوره .. دل نگران شده بودم واسه همین زیاد نکردمش .. دستامو گذاشتم رو کسش .. با انگشتام روی کس کوچولوشو قلقلک می دادم .. در همین لحظات بود که آبم اومد .. دستمو گذاشتم رو یه طرف صورت فیروزه  و چاره ای نداشت جز این که لباشو رو لبام قرار بده ..
-دوستت دارم ..عزیزم عشق من چته ..چرا گرفته ای . فدات شم
-دروغ نگو دوستم داری .. چرا حرفای الکی می زنی . اصلا عشق و دوست داشتن وجود نداره ..
 کیرمو از کونش کشیدم بیرون و ازش فاصله گرفتم .
 -فیروزه حالا بهم بگو چته ؟ موضوع مهمیه ؟
-باهام می خوای چیکار کنی ..؟ چه تصمیمی داری ؟ من و تو تا به کی می خوایم به این وضع ادامه بدیم . تو یه پسری تا ده سال دیگه هم ازدواج نکنی موردی نداره ولی من ده سال دیگه میشم یه پیر دختر ..
-که چی ؟ مگه اونایی که همو دوست دارن این چیزا واسشون مسئله ایه ..
-می خوای بگی آدم با وجدانی هستی ؟ تو الان که من هنوز آب و رنگی دارم و سنم بالا نیست داری دورم می زنی وای به اون روزی که یه سنی ازم بگذره .. اگه قصد ازدواج باهام داری  چرا اقدام نمی کنی ؟ و اگرم نداری بهم بگو تا من تکلیف خودمو بدونم ..
 -چه تکلیفی فیروزه .. مگه چی شده . مگه من و تو تا حالا با هم از این حرفا داشتیم . -ولی از امروز داریم . و شاید این آخرین باریه که همو می بینیم . چون من تو رو می شناسم ..
 -خودم همه چی رو فهمیدم . یکی دیگه ازت خوشش اومده .. و تو داری فکر می کنی که دوست پسرت رو عوض کنی یا نه . این تازگی ها بین دخترا مد شده ..
-خیلی بدی شهروز .. جنس ما دخترا مث جنس شما پسرا خرده شیشه نداره . تا زمانی که ما مهر و وفا ببینیم دلمون از برگ گل هم نازک تره .. یه دختر وقتی که عاشق میشه تا پای گورش هم اون عشقو تو سینه اش نگه می داره ..وقتی هم که خاک میشه اون عشق خاک نمیشه .. شهروز واسه من خواستگار اومده یه خواستگار خوب ....
با این که شاید تا چند سال قصد ازدواج نداشتم و این قصدو هم نداشتم که خودمو وابسته به یک دختر یا یک زن بکنم وقتی فیروزه این حرفو زد دنیا رو رو سرم خراب شده می دیدم . انتظار شنیدن این حرفو نداشتم . حس می کردم غرورم جریحه دارشده . خواستگار واسش اومده بود و اونم هوایی شده بود ..  پس اون تشنه ازدواج بود .
-که گفتی یه خواستگار خوب اومده .. ببینم یک آدم خوب نیومده ؟ یه خواستگار خوب اومده ؟ پس من دیگه بد شدم .. پس دیگه برات ارزشی ندارم .
-من کی این حرفو زدم .. فکر نمی کردم تا این حد بی وفا باشی .. تا این حد بخوای قلبمو بشکنی .. خیلی بی احساسی فیروزه ..
راستش خیلی ناراحت بودم . شایدم ته دلم حقو به اون می دادم ولی نمی خواستم اینو قبول کنم . من حالا حالا ها قصد ازدواج نداشتم . امکانات مالی خونواده واسه بر گزاری یه عروسی سنگین و فراهم کردن خونه و امکانات زندگی مناسب نبود .. یعنی در حدی نبود که خونواده فیروزه رو راضی کنه .. منم دوست نداشتم خودمو وابسته به زندگی یکجا نشینی کنم . ممکن بود یه چند روزی رو استراحت کنم و دنبال دختری نباشم ولی بعد از دو سه روز بازم هوس اینو می کردم که هر دختری رو که دور و بر خودم می بینم و با هاش میگم و می خندم تورش کنم . من نمی تونستم فیروزه رو از دست داده حسش کنم . ولی ظاهرا باید فراموشش می کردم .. دردناک بود .. شاید اونم واقعا دوستم داشت .. باید توپو مینداختم تو زمین اون ..کاری می کردم که اون آدم بده این داستان می شد .. ولی طاقتشم نداشتم که یه مرد دیگه ای رو با اون حس کنم ..اما یه حسی بهم می گفت که مرغ از قفس پریده .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 39

-پسریه خورده تحمل کن و سوسول بازی رو بذار کنار . معده ات حساس شده زیاده روی کردی . حس می کنی دیگه داری می میری . نکنه مشروب می خوری و من خبر ندارم .
 یه طوری نگام می کرد که من دیگه نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم . جوابشو چی بدم .
سپهر : من سزطان دارم .. می فهمی من دارم می میرم . دارم می میرم . شاید تابستون دیگه این موقع این جا نباشم . تو این دنیا نباشم ..
 -ببینم زده به سرت ؟  غذا چی خوردی ؟
سپهر : بعضی وقتا آبم که می خورم بالا میارم .
.-سپهر بازی در نیار . خالی بندی رو هم بذار کنار . ببینم چه مرگته پسر ..
 سپهر در حالی که فریاد می کشید گفت
-فر هوش ! چرا حرفمو باور نمی کنی . من دارم می میرم . من سرطان گوارشی دارم . معده ام روده ام  کبدم ..همه جام داغونه .-چی داری میگی ؟ چرا داری پرت و پلا میگی .. می زنمتا .. این قدر حرف مفت نزن .. تو که اهل شوخی و خالی بندی نبود ی
.. ولی رنگم پریده بود .. منتظر بودم که بیاد و بگه شوخی کردم .. ولی رفت به سمت گنجینه ای که کلیدش دست خودش بود .. مدارک ساختمونی و استادو می ذاشت داخلش .. به اندازه یه گونی مدرک و نوشته در آورد .. نوشته ها و آزمایش هایی در مورد بیماری اون بود .. و یه سری دارو هایی که مصرف می کرد و اونا رو نشون فروزان نداده بود ..
 -سپهر .. باورم نمیشه ..
همه جا رو تیره و تار می دیدم ..
-سپهر چرا نا امیدی .. میشه درمان کرد .. میشه جراحی کرد  .
سپهر : آره میشه ولی همه  پزشکا یک در هزار امید وار نیستند . سرطان رشد کرده .. به بیشتر معده من رسیده .. حتی یکی از آشناهام که در خارج طبابت می کنه و متخصص همینه چند وقت پیش اومد ایران و شرایط عمومی و وضعیت منو که دید بهم گفت که باید با واقعیت روبرو شم .. ولی نا امید نباشم .. شاید یه معجزه ای بشه ..
دیگه متوجه نبودم که اون داره چی میگه . فقط همینو فهمیده بودم که سپهر می خواد بره و تنهام بذاره .. دیگه به هیچی دیگه نمی تونستم فکر کنم .. باورم نمی شد .. نمی تونستم نگاش کنم .. پس همه اون موش و گربه بازیها .. همه اون غیب شدنها .. به دنبال این بوده که اون می خواسته کسی از جریانش بویی نبره ؟ خدایا آخه چرا ؟
 -نه رفیق من باور نمی کنم . این دروغه .. این دروغه .. حقیقت نداره .. نه تو نباید بمیری ..
لبخند تلخی روگوشه لباش نشسته بود ..
-همه ما یه روزی می میریم ولی من نمی خواستم .. نمی خواستم الان بمیرم . هنوز باور نکردم که باید بمیرم .. فکر می کردم که خوب میشم .. منتظر بودم وقتی که در مان شدم موضوع رو با شما در میون بذارم . حال و حوصله اینو نداشتم که  با تو و فروزان برم سر ساختمونا .. واسم مهم نبود که چی فکر می کنین . طقلک فروزانو خیلی اذیتش کردم . نمی دونم راجع به من چی فکر می کنه .. ولی یه مدتیه اصلا مثل غریبه ها شدم .  انگار که اون زنم نیست .. اونم فکر کنم یه چیزایی رو حس کرده باشه .. چند بار صدامو بردم بالا ولی اون تحملم کرد .. بهم گفت نمی دونم چته سپهر ولی کاری به کارت ندارم تا خودت بهم بگی ..
- حالا من چی رو می تونم بهش بگم .. بهش بگم شوهرت اون مردی که با هزاران امید و آرزو باهاش ازدواج کردی داره می میره .. ؟ نه نهههههه من چه جوری اینو بهش بگم .. نه سپهر ... از من نخواه که اینو بهش بگم ..من چه طور می تونم چیزی رو که هنوز خودم باور ندارم بهش بگم .. خواهش می کنم ازم نخواه .
به دیوار تکیه دادم تا روی زمین نیفتم .. دوست داشتم گریه کنم ولی اشکام خشکیده بودن .. انگار دلم سنگی شده بود .. تف بر این دنیای بی وفا .. لعنت بر این زندگی .. لعنت بر نامردی ها و بی مرامی ها .. خدا داره آدمای خوبو با خودش می بره .. داره اونا رو با خودش می بره .. و من بد هنوز دارم راحت نفس می کشم .. اما حالا دیگه نمی تونم راحت باشم ..
 سپهر : چت شده فر هوش .. من که هنوز نمردم . نگاه کن ..من همونم .. همون رفیق تو .. همونی که سی ساله با همیم . همونی که از بچگی پیش هم بودیم . همون که با هم رفتیم مدرسه .. من گریه می کردم و تو سر به سر بچه ها می ذاشتی ..یادته ؟ من که هنوز نمردم رفیق .. اگه می بینی این جور زرد و لاغر شدم هنوز درونم همونه .. ..
حالا دیگه اشکامو در آورده بود .. به شدت می گریستم .. بغلش زدم .. بوسیدمش .. اون لحظه تمام بدیهامو فراموش کرده بودم .. ولی وقتی اونو به حال خودش گذاشتم تا برای دقایقی برم بیرون و خودمو تخلیه کنم به یاد خیانتم افتادم . به یاد فروزان .. به یاد کاری که در حق اون دو نفر کرده بودم .. به یاد ظلم و ستم ... رفتم به فضای پارکینگ .. به سمت باغچه .. به در و دیوار لگد می زدم ..  چند شاخه گلو با حرص از ریشه وچند تا رو به زور ازشاخه در آوردم .. تیغ گل سرخی رو که پر پر کرده بودم دستامو زخمی کرد ..ولی من می خواستم قبل از مرگ سپهر مرگ اونا رومرگ گلها رو حس کنم . تازه فهمیده بودم که من همه چی رو رو یایی می خواستم .هم سپهرو هم فروزانو .. حالا خدامی خواست یکی شونو ازم بگیره ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی  

زنی عاشق آنال سکس 114

با یه دنیا خاطره اون جا رو ترک کردم . لحظات شیرین و فراموش نشدنی با دنیا و دنیای اطرافش بودنو هر گز فراموش نمی کردم . و جباری رو که اطمینان داشتم تا هفته دیگه میاد سراغم .. بعد ازاین که همون یکی دوروز اول رو با جبار و مظفر بودم  بقیه سفرمو یا به اتفاق دنیا و شوهرش در گردش بودیم یا من و دنیا دو تایی مون لحظات خوشی رو با هم گذروندیم .. هر چند با هم لز می کردیم ولی  حال و هوای این که با یک مرد باشم بیشتر منو به هیجان می آورد و طالب اون بودم . حس اینو داشتم که فضای سوراخ کونم بازه و یه چیزی باید داخلش قرار بگیره .. با کلی سوغات برای فک و فامیل رسیدم تهرون .. همه رو راضی نگه داشتم . شوهرم خیلی دلش واسم تنگ شده بود .
-عزیزم امشب از خجالتت در میام . دوستت دارم ..
نگاه شوهرمو خیلی شهوانی می دیدم .. چشاش برق عجیبی می زد . خیلی آقا بود . اگه منو میون صد ها مرد می دید و پامو می ذاشتم به یه مجلسی که تنها زن اون جا می بودم به من اعتماد  داشت . و همین کاراش بود که دیوونه ام کرده بود ..
شب .. قبل از این که پیشش بخوابم اول رفتم به حموم .. خوب خودمو برق انداختم . یه نگاهی هم به لاپا و باسن و کمر و گلو و پشت گردن و شونه ها و بازوهام کرده که ببینم اثر لک و کبودی نباشه . یه جا هایی رو هم با آینه ور انداز کردم .  آخه این مردا به جای خود .. این دنیا رو بگو که اونم تا تقی به توقی می خورد شروع می کرد به میک زدن بدنم .. منم لذت می بردم ولی در جا خودمو جمع می کردم که یه وقتی اثر جرم رو من نمونه.  سوراخ کون و داخل مقعدم احساس نیاز می کرد .. یه موز کلفت و درازبا خودم بردم حموم . اونو با روغن زیتون آغشته اش کردم . رفتم جلو آینه تا بتونم کونموبه خوبی ببینم . پژمان بی بخار که دیگه کاری ازش ساخته نبود اون حتما بازم در جا می کرد توی کسم . ولی خیلی علاقه مند بود به این که از پشت بکنه توی کسم . بازم جای شکرش باقی بود که قالب کونم اونو به هیجان می آورد و با دو تا برش های کونم خوب ور می رفت  .  با توجه به این که من کیر کلفت خورده جبار بودم دیگه فرو کردن این موز توی کون واسم خیلی عادی می نمود .
 -اووووووووووهههههه وووووووییییییی نههههههه  .نهههههه .. کونم ..آخخخخخ کیر می خواد .. جبار کجایی ..
کف دستمو گذاشته بودم روی کسم و با حرکات موز توی کون لحظه به لحظه خیسی کسم بیشتر می شد .. به درد سر افتاده بودم خودمو کشتم تا تونستم کون روغن زیتونی خودمو تمیزش کنم و از اون حالت چربی درش بیارم .. دیگه بی خیالش شدم . پژمان که نمی خواست بکنه توی سوراخ کون من که این قدر نگران روغن زیتونی بودم که رفته بود توی کونم . به اندازه کافی با خودم حال کرده بودم ولی سوراخ کونم همچنان تشنه کیر بود .. وقتی با دکلته قرمزی که اون زیر هیچی نبود جلوی پژمان دراز کشیدم چشاش گرد شده بود . اونم یه شورت پاش بود . می دونستم چی دوست داره . اول لبامو گذاشتم رو لباش .. بعد بهش گفتم
-عزیزم دلم واست یه ذره شده بود . کاش تو با هام میومدی ..
-نشددیگه .
اون قدر ازت تعریف کردم پیش دنیا که گفت بالاخره باید یه روزی شوهرت رو ببینم که این همه ازش تعریف می کنی چیه .. اگه بدونی چقدر هوس تو رو داشتم .
یه پهلو و پشت به اون قرار گرفتم تا کارشو بکنه . می دونستم که اون لذت می بره از این که کون منو بینه و با سایر  اعضای بدنم ور بره .. حتی گاهی هم با سوراخ کونم بازی می کرد ولی از این که کیرشو بکنه توش فراری بود .. طبق معمول کف دستشو گذاشت روی کسم . دوست داشت حس کنه که زنش  از این حرکتش خوشش میاد .. خیس می کنه به خاطر اون و لذت می بره . منم حواسمو جفت می کردم که خوب حال کنم . کسم خیس کنه و به اون اعتماد به نفس بدم . همیشه هم از این حرف می زد که اگه زن یا مرد نیاز های جنسی دارن و گاه شهوت در اونا اوج می گیره باید به همسرشون بگن و همسر اگه در اون لحظه تمایلی نداره باید با اونا مدارا کنه و واسه لذت بردن اونا سنگ تموم بذاره .. این جوری اساس زندگیشون شکل دیگه ای گرفته و رابطه شون بهتر و محکم تر میشه .. خیلی هم خیس کرده بودم . وقتی انگشتشو گذاشت روی سوراخ کونم و اونو توی کون فرو کرد  متوجه یه لغزندگی خاصی بودم که در اثر حرکت انگشتش توی کونم به وجود اومده .. امید واربودم که متوجه نشده باشه .. خیلی خوشم میومد .
 -چقدر ناز میشی وقتی این دکلته خوشگلو می پوشی ..
 شورتشو در آورد و منو لختم کرد .. با کف دستش لاپامو حسابی ماساژ و مالش داد .. حالا دیگه باید منتظر کیرش می بودم . خیلی آروم کیرشو رو سوراخ کسم گذاشت ..توی عالم خودم بودم .. حس کردم کیرش یهو پریده و یه حرکت رو به هوایی داشته .. چهار پنج سانتی رو فرو کرده بود ولی به راحتی دفعات حرکت نمی کرد ... واااااااااوووووو نهههههههه امکان نداره .. اون کرده بود توی کونم ...... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی

لز استاد و دانشجو , عروس و مادر شوهر 12

همون جوری که کیمیا حدس می زد از آب در اومد .. کامبیز دو تا پاشو کرده بود توی یه کفش و ول کن پدر و مادرش نبود .. اون حتی راستی راستی دلبسته کارینا شده بود  -مامان اگه این جا رو بخوای سنگ اندازی کنی من میرم و حالا حالا ها پیدام نمیشه .. واسه من از این چیزا که نمی دونم اون باباش وضعش خوب نیست و امکاناتش ضعیفه نگو .. کارینا به دلم نشسته .. یه استیل زیبا و یه حالتی داره که هر کی اونو می بینه جذبش میشه .
 کیمیا : کامبیز خودت رو دلخوش نکن شاید اون نخواد که با تو باشه شاید اون دلش جای دیگه ای باشه ..
-مامان من که این طور حس نکردم که اون کس دیگه ای رو دوست داشته باشه . من می تونم دخترا و حس و حالت اونا رو بشناسم و بدونم .
-مگه با چند تا بودی
-تو که می دونی من خیلی خجالتی هستم .
 -آره جون خودت .. یکی تو خجالتی هستی یکی بابا کاوه ات .
-مامان درستش می کنی ؟
کیمیا که هنوز ته دلش راضی نبود دوست داشت توپو بندازه توی زمین بابای کامبیز .. -ببین پسرم منم اگه موافقت کنم فکر نکنم بابات راضی باشه و بشه . باید حساب اونو هم کرد . اونو  هم باید در نظر داشت .
-مامان با با زن ذلیله .. هر چی تو بگی اون میگه چشم ! سرش تو لاک خودشه .. 
-فکر می کنی .. این جوری نشون میده که تابع منه ولی از اون پدر سوخته هاست .. .. کیمیا می دونست که داره مقاومت های الکی می کنه ودیر یا زود تسلیم خواسته پسرش میشه . از اون طرف کامبیز رفت پیش باباش و موضوع رو با اون در میون گذاشت . کاوه : پسرم از من نشنیده بگیر .. برو دم مادرت رو ببین . هرچی هست و نیست زیر سر خودشه .. به جون تو به جون کیانوش و عروس گلم ژانت و اصلا به جون  بابا مامانم همه چی دست کیمیا جونته .. اون نمی خواد خودشو پیشت بد کنه . از من توقع داره که من مخالفت کنم . ولی می دونی اینو ازمن نشنیده بگیر .. تو به همین روشت ادامه بده سماجت کن . بالاخره تسلیم میشه ..
 خلاصه اونا رفتن خواستگاری .. فقط دو تا خونواده دور هم بودن .. خونواده کارینا یه آپارتمان خیلی کوچیکی داشتن که داماد اکبر آقا پدر کارینا در اختیارشون گذاشته اجاره هم نمی گرفت .. کاملیا خواهر کارینا  دوست داشت خودشو خیلی امروزی نشون بده و از این که زندگی ساده ای دارن خجالت می کشید و کتایون هم هیجان زده بود از این که از یک خونواده مرفه و اسم و رسم دار اومدن به خواستگاری دخترش .. کارینا خیلی با اعتماد به نفس با کامبیز صحبت می کرد .. طوری که هیجان خونواده اش و احساس اونا از این که یه دخترشون داره سر و سامون می گیره تاثیری در واکنش اون نداشت
 -آقا کامبیز شرایط منو که دیدی .. میگن جنگ اول به از صلح آخر .. شما جوون محترم و خونواده داری هستین .. طرز صحبت شما هم برام دلنشینه ..راستش به صرف شناختی که از استاد داریم  نیومدیم تحقیقات .  مامان گفت نمی خواد .. اما من اصولا میگم خود تحقیقات هم شاید چیز زیادی رو نشون نده . من تا حالا از این بازیهایی که این روزا دختراو پسرا راه انداختن نداشتم . به کسی هم نگفتم دوستت دارم و اصولا با دوستی قبل از ازدواج مخالفم .......
صورت کارینا سرخ شده بود وقتی این حرفا رو می زد .. کامبیز متوجه شده بود که اون چه فشاری به خودش میاره تا بتونه این حرفا رو بزنه . متوجه بیشتر حرفای کارینا نمی شد فقط داشت به صورت زیبا و حرارت اون صورت که به گونه هاش گل انداخته بود نگاه می کرد . به صورت گرد و ابروهای کشیده اش .. به موهای سیاه و لختی که بلند به نظر می رسید و پشت سرش و داخل روسری جمع شده بود .. خیلی ناز شده بود ... خلاصه اونا با هم ازدواج کردند .. مراسم زفاف هم در همون خونه ویلایی مجاور خونه کیمیا انجام شد .. زن و شوهر چند روزی رو به عنوان ماه عسل به کیش رفتند و کارینا بر گشت تهرون تا با مادر شوهرش زندگی کنه .. دخترای دانشگاه به خصوص اون سه تایی که با کیمیا لز داشتند به شدت حسادت می کردند  . کار که از کار گذشته بود . اونا یه خشم و کینه خاصی نسبت به کارینا پیدا کرده بودند ..  در فضای دانشگاه در تالار عروسی و خلاصه وقت و بی وقت نیش های آبداری نثار کارینا کرده منتظر فرصتی بودند تا بیشتر اذیتش کنن . سحر خشم بیشتری داشت . و سپیده هم  هنوز باورش نمی شد که کامبیز با کارینا ازدواج کرده باشه ولی ساناز زیاد در پی این مسائل نبود و فقط  واسه این که  سحر و سپیده رو تنهاشون نذاره با اونا بود .. مدتی بود که اونا با هم بر نامه ای نداشتند .. کیمیا مونده بود که کارینا رو چه طور آماده اش کنه . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی