ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیدای شی میل 96

کون مردا یه حال و حالت دیگه ای داره . انگار گوشتش زبر تر یا سفت تر نشون میده . به کون زنا که دست می زنی هر قدر هم که سفت و گوشتالو باشه بازم اون ظرافت زنونه شو داره ولی من عاشق هر دو مدل کون هستم . هم کون زنا و هم کون مردا  . کیرم یه قسمتش رفته بود توی کون بهمن ..
بهمن : شیدا .. اووووووففففف چقدر حال میده کون دادن . حس می کنم مقعدم یا همون داخل سوراخ کونم داره سبک میشه .. آخخخخخخخ درد هم داره .. یه خورده یواش تر . ولی دردش شیرینه .. خیلی حال میده .. نرم نرم فشارش بده .. کونمو چنگش بگیر .. فشارش بده .. بهمن دستشو گذاشت رو کیرش و با اون بازی می کرد ..
 -اووووووههههههه پسر داری چیکار می کنی . حالا که داری کون میدی با این کیرت چرا داری دل منو می بری
-وااااااییییییی شیدا عزیزم .. اگه بدونی من الان دارم تصور چه چیزی رو می کنم شاید باورت نشه ..
 -به من بگو .. می بینم و می دونم که چقدر داری حال می کنی .
-حال و حالتم شده درست شبیه به وقتی که می خواستم خود ارضایی کنم . اون وقتا که زیاد قلقشو نداشتم که برم دنبال عشق و حال . تصور یه زنی رو می کردم که دارم اونو می کنم . کیرمو می کنم توی کونش .. با اون تصور کیرم شق می شد و استمناء می کردم . به اصطلاح خودمونی ها جق می زدم . حالا دارم با این تصور واقعی با خیال کون خودم که کیرتو رفته توش جق می زنم . می بینی ؟ کیرمو می بینی که چقدر شق شده ؟ چه جوری دارم حال می کنم ؟ وووووووییییییی شیدا شیدا .. بیشتر بیشتر .. به درد  من توجه نکن . به آخ و واخ گفتن من اهمیت نده . فقط تا می تونی حال بده .. راست گفتی .. فدای اون دهنت . کون دادن چه کیفی داره !
 -حال کن .. حال کن بهمن .. من از کون دادن نمی ترسم ..
-فقط یه خواهشی ازت داشتم شیدا 
 -بگو عشق من . اون کونت درسته توی حلقم ..
-دستت رو بذار رو کیرم . باهاش بازی کن .. فقط هر وقت گفتم ولش کن ولش کن . نمی خوام حالا حالا ها آبم بیاد شیدا .. می خوام در هیجان حرکت کیرت توی کونم بسوزم . آتیش بگیرم . آخ که چه لذتی داره . باورم نمیشه یک زن کیر دار داره می کنه توی کونم . بکن .. بکن . این جور کون دادناست که به آدم می چسبه .
 -آره این جوری می تونی به خودت بگی که مردونگی خودت رو حفظ کردی . هنوز غیرت حرف اولو می زنه ..
 -شیدا کیرت مثل کیر مردا شده . اصلا شلی نداره ...
 نمی دونست که من دوپینگ کردم و  به غیر کون اون می تونم چند تا کون دیگه رو هم راحت بکنم . البته اگه کمتر انزال شم و بین سکس های من کمی فاصله باشه .. دستمو گذاشتم رو کیر بهمن و یه فشار رو به جلویی هم به کیرم آوردم تا به راهش در کون اون مرد ادامه بده .
 بهمن : شیدا جونم هر چی بیشتر می فرستی که بره لذتش بیشتر میشه ..
 دست چپمو گذاشتم روی کیرش و باهاش بازی بازی می کردم ..
 -حالا چی عزیز دلم ؟ این بهتره یا اون جوری که می خواستی بهم تجاوز کنی ..
 بهمن : آههههه نههههههههه این حرفو نزن ..
-ببینم کون دادن مستت کرده یا از این که دستم روی کیرته خمار شدی ..
 بهمن : هر دو تاش بهم حال میده .نمی دونم .. نمی دونم از کدومش بگم . هر دو تاش مستم کرده ..
-خوشحالم که یک مرد داره با کیر یک شی میل حال می کنه .
 بهمن :  واسم تعریف کن . بگو سوراخ کونم چه مدلیه .. بگو وقتی با کیر بازش کردی چه شکلی پیدا کرده .
-راستش یه سوراخ ریزیه که وقتی کیرمو فرستادم توش مثل یه سوراخ موش باز شده تا بتونم موشمو بکنم توش ..
بهمن : اوووووفففففف بگو بگو موشت کوش ..
 -هست توش .. نوش نوش ..
 بهمن : شیدا .. دستتو از رو کیرم ور دار و الان زوده . می خوام همین جور هیجانم زیاد باشه . در هیجان هوس بسوزم . حال کردن من تمومی نداشته باشه .. ووووووییییییی نههههههه نههههههه کونم ..
 دستمو از رو کیرش ور داشتم ولی حس کردم که منم دارم بی حس میشم . دلم می خواد که آبمو زود تر خالی کنم .
-بهمن آب منم داره میاد خیلی حال میده دو تایی مون با هم خالی کنیم .. جوووووووون چه حالی میده .. عشق می کنم ..
بهمن جز این که بپذیره و با خوشحالی هم بپذیره کار دیگه ای از دستش بر نمیومد . دستمو  یکبار دیگه گذاشتم رو کیرش و به بازی کردن با اون کیر ادامه دادم . هوس کرده بودم که این کیر بره توی کونم ..
-آخخخخخخ بهمن .. بهمن داره خالی میشه .. داره می ریزه .. جوووووون .
دستمو هم خیلی نرم و با ملایمت رو کیرش می کشیدم پرش های کیرش شروع شده بود . همزمان وقتی که کیرش داشت آبشو توی دستم خالی می کرد منم داشتم توی کونش خالی می کردم . یه نگاه به کون مردونه اش و این که تسلیم کیر من بود کافی بود که با تمام وجودم توی کونش خالی کنم .. ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی 

مردان مجرد , زنان متاهل 9

حالا فرزین دوست داشت زود تر کارشو تموم کنه . چون رسیده بود به یه جایی که می دونست بنفشه هم می تونه با هاش همراهی کنه .. زن غرق در سکوت و هوس خود شده بود . نمی دونست واقعا نمی دونست که باید چیکار کنه . برای چند لحظه به این فکر کرد که به خاطر همین رفتار قهر آلود شوهرش از اون قهر کرده ولی حالا .. فرزین حالا چند تا  انگشتشو کرده بود توی کس و  با انگشتای دست دیگه اش با روی کس اون بازی می کرد .
-اووووووووووهههههه نههههههههه نهههههههه فرزین .. داری چیکار می منی معلوم هست ؟
-آره خیلی خوبم مشخصه ... نگو که خوشت نمیاد..
-نههههههه مگه نمی دونی من شوهر دارم . مگه نمی دونی باید حرمت یک زنو نگه داشت ؟
-من که به تو بی احترامی نکردم . شوهرت  که چیزی نمی دونه . همون جوری که ممکنه تو از خیلی کارای اون بی خبر باشی یا شایدم بدونی ولی از دستت کاری ساخته نباشه ..
-نهههههه قلبم .. اصلا تو برای چی این جا هستی . تو اومدی که آزارم بدی .. نههههههه .. ولم کن ..
 بنفشه می دونست که نه فرزین دست از سرش بر می داره و نه اون دلش می خواد که اون پسر نیمه کاره ولش کنه . شاید این جوری می خواست خودشو قانع کنه که اون در شکل گیری این رابطه هیچ تقصیری نداره .. فرزین زیپ دامن بنفشه رو کشید پایین . دامنو خیلی آروم پایین کشید ..
 -واااااااااااووووووووو خانومی .. خوش به حال شوهرت . چه حالی می کنه هر روز . چه کیفی می کنه ... خوش به حالش ..
 دل بنفشه دنیای آشوب بود . می خواست بهش بگه تویی که مجرد هستی قدرشو بهتر می دونی . تویی که از این چیزا دوری . افشین  افتاده توی فراوونی و ناز و نعمت . نمی دونه که چه جوری از اون استفاده کنه . نمی دونه که چه جوری با هاش حال کنه . می خواست بهش بگه اگه افشین قدر این کونو می دونست که دیگه من  این قدر راحت قبولت نمی کردم با یکی دیگه حال کنم .  احساس غرور و اعتماد به نفس خاصی به بنفشه دست داده بود . اون که زن زیبایی نبود حالا داشت خودشو با ور می کرد .. این که تونسته یه جوون خیلی خوش تیپ و کم سن تر از خودشو وسوسه کنه ..  فرزین سرشو گذاشته بود روی کون بنفشه ..
 -چه کون گنده و بر جسته ای داری .. خوش به حال شوهرت .. خوش به حالش ... هر چی بازش می کنم تا نوک زبونمو بندازم روی سوراخ کونت  اصلا مشخص نیست ..  بنفشه می خواست بگه می تونی کسمو لیس بزنی . اون که جفت شکافش مشخصه . ولی بازم روش نشد چیزی بگه .. چرا این قدر زود .. ولی حس می کرد این همون چیزی بوده که از ته دلش اونو می خواسته .. گویی فرزین صدای نیازشو شنیده بود .. مرد فقط تونست نوک زبونشو بذاره روی سوراخ کون بنفشه و از اون جا اومد پایین تر زبونشو پهن تر کرد و اونو روی کس قرار داد .. حالا اون زبونو  یه پهلو کرده قسمتی از اونو فرو کرد توی کس بنفشه .. زن احساس سستی می کرد .. دیگه حرفی نزد و اجازه داد که فرزین هر کاری که دوست داره انجام بده ولی حس کرد که باید از اون فضا دور شن .
و در مسیر دیگه در همین لحظات افشین اسیر زنی شده بود که حس می کرد می تونه اونو  برسونه به محفل سکس دسته جمعی .. جایی که مردان مجرد و زنان متاهل با هم حال می کنن . اون می تونست در آن واحد با خیلی از زنای متاهل آشنا شه . آدرس اونا رو بگیره . سکس با زنای متاهل این خوبی رو داره  که اونا به گردنت نمیفتن و اگه بندی آب داده شه میشه اونو انداخت گردن شوهره .. ولی دخترای مجرد ..اوخ اوخ  از دستشون در رفتن کار حضرت فیله . اصلا نباید رفت سراغشون .
جمشید : به نظرت چه طوره افشین خان ..
 افشین که متوجه شده بود شوهره با چه زاری نگاش می کنه که اون زنشو بکنه گفت صاحبش خیر ببینه ..
 جمشید : داداش ما آدم بی مرامی نیستیم .  مرام  جوانمردی و لاتی در ذات ماست . ما اگه یه چیزی رو سفره مون پهن باشه دوست داریم همه ازش استفاده کنن . داداش ما در مقابل معرفت شما صاحب زن نیستیم ..
افشین : ببخشید جمشید خان شما از کیسه خلیفه که نمی بخشین . مهناز خانوم هم باید رضایت داشته باشن ..
مهناز : اجازه ما دست آقای ماست . شوهرم خیلی فهمیده و با فر هنگه ...
 افشین : می دونی جمشید خان اگه این بخشش شما در سطح گسترده ای باشه چه لذتی داره .. چه کیفی میده ؟ من اون جوری دوست دارم . در اون صورت می تونم از این نعمتی که در اختیار من گذاشتین استفاده کنم .
 افشین جریان محفل سکس مردان مجرد و زنان شوهر دار رو براش گفت و این که دوست داره مهناز به اون جا بره و خودشم به عنوان دوست پسرش باشه ... جمشید فوق العاده هیجان زده شد ..
جمشید : باشه هر چی تو بگی قبوله .. فقط امروز بهم حال بده . به زنم حال بده . ای کاش منم می تونستم بیام به اون محفل ..
 افشین : شناسنامه شما , شما رو به عنوان یک مرد متاهل معرفی می کنه و این خلاف مقرراته ..
جمشید : باشه .. من قول میدم برات جور کنم . اجازه شو میدم که تو و مهناز برین .. فقط امروز بکنش .. جرش بده .. پیش من .. می خوام ببینم که چه جوری زیر کیرت دست و پا می زنه ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 58

نمی دونستم چه جوری فروزانو حالیش کنم . نمی دونستم با چه زبونی با هاش کنار بیام . داشتم آتیش می گرفتم . چقدر این لحظات سخت می نمود . احساس کردم که دارم می میرم . داشتم پشیمون می شدم . فر هوش تو که به این درجه از پستی رسیده بودی . حالا چرا واسه چند روز دیگه هم صبر نکردی . سپهر که بالاخره مردنی بود . تو هم که باعث مرگش نشدی . تو فروزانو دوستش داری . تو عاشقشی .. تو واسش می میری .. شاید به خاطر این عشق و دوست داشتنه که  نمی تونم بیشتر از این بهش دروغ بگم . نمی تونم بیش از این فیلم بازی کنم و ریا کار باشم . من نمی تونم ببینم اون راجع به سپهر احساس بدی داشته باشه . اگه سپهر قرار نبود که حالا حالا ها بمیره . اگه اون بیمار نمی شد .. اگه من دلم نمی سوخت .. بازم راضی می شدم که این تصمیمو بگیرم که به فروزان بگم جریان از چه قراره ؟ مگه حقیقت فرق کرده ؟ من همون آدم نامردم . من همون آدم پستم ..
 -فروزان ! باور کن که نا مرد ها هم عاشق میشن . نامردا هم یه روزی به خودشون میان . منو ببخش . من دوستت دارم . دوستت دارم ..
 فروزان به شدت اشک می ریخت .
فروزان : فکر نمی کردم که به خاطر فرار از من بخوای که تا این حد نقشه بچینی .  اگه این جور می خوای من واسه همیشه از زندگیت میرم . وتو رو واگذار می کنم به خدا .. اون از شوهر نا مردم که خدا داره اون جوری جوابشو میده و اینم از تو .
دستمو آوردم بالا تا بر صورت فروزانم سیلی بزنم ولی همون دستو بر گردونده و سیلی رو بر صورت خودم زدم ..
 -فروزان دیگه به سپهر نگو نامرد . اون داره می میره . اون نا توانه . وقتی یه آدمی که در مونده و ناتوان میشه آدم بیشتر توی سرش نمی زنه . آدم اونو در مانده تر حسش نمی کنه . چرا نمی خوای بفهمی که اون از یه آینه بی زنگار شفاف تره .. چرا نمی خوای بفهمی که اون دوست داشتنی تر از هر دوست داشتنی در این دنیاست ..
فروزان با تعجب نگام می کرد ..
  فروزان : ولی من تو رو دوستت داشتم .. این حس در من به وجود اومد که عاشق تو شدم . شاید به خاطر خوب و پاک بودن سپهر بود که بله رو بهش گفتم .. شاید اگه تو و سپهر همزمان ازم خواستگاری می کردین به تو بله رو می گفتم وحالا با اون شناختی که نسبت به سپهر پیدا کردم راحت تر تونستم عشق تو رو قبول کنم .
 -من آدم خیلی بدی هستم . خیلی پستم . نامرد نسبت به سپهر و دروغگو نسبت به تو .. ولی باور کن عشقم .. هر گز بهت دروغ نگفتم که عاشقتم . هر گز بهت دروغ نگفتم که جونمو واست میدم . هر گز بهت دروغ نگفتم که اگه تو نباشی منم نابود میشم .. فروزان : منم خودمو در تو خلاصه شده می دیدم ..منم حس می کردم که می تونم با بالهای تو پرواز کنم . خودمو بسپرم به خدا و تو . عشقم نسبت به تو رو به فال نیک گرفتم و خودمو قانع کردم توجیه کردم که چون سپهر آدم خیانت کاری بوده پس این حق منه که مرد دیگه ای رو دوست داشته باشم .
-فروزان بهم بگو تو دوستم داری ؟ تو حس می کنی که عاشقمی ؟
 فروزان : نمی دونم . نمی دونم . منو گیج کردی . از حرفات سر در نمیارم .. فکر می کنم که یکی دیگه رو دوست داری .. شاید ستاره رو .. شایدم از من زده شدی .. من دلت رو زدم . باید به خودم ببالم که تونستم مدت زیادی دوام داشته باشم . نمی دونم چرا عاشق تویی شدم که قبلا کلی دوست دختر داشتی ..
سرم داشت گیج می رفت . نمی تونستم بیش از این بهش دروغ بگم . اون عاشقم بود . شاید منو می بخشید و شایدم گذشت نمی کرد .. ولی من باید به اون و مهم تر از اون به خودم نشون می دادم که دوستش دارم . در انتخابش اشتباه نکردم . به هر قیمتی که شده . می دونستم که سند مرگمو امضا کردم . سند جدایی رو . می دونستم با این که سپهر خواسته بود که پس از مرگش زنشو بگیرم ولی روحش وقتی که بعد از مردن  بفهمه که من بهش خیانت کردم ازم بیزار میشه .. بذار از پستی خودم کم کنم . بذار اون حس کنه که شوهرش آدم خوبیه . بذار دیگه به تمام این اما و اگر ها خاتمه بدم .
-اگه بهت ثابت کنم که سپهر بهت خیانت نکرده چی ؟
فروزان : چه اصراری داری واسه این کار ..
-واسه این که نمی خوام تو ازش بد بگی ..
 فروزان : منو می ترسونی فر هوش ..
دستام می لرزیدن .. گوشی موبایلمو در آوردم .. دو دل بودم ..
-فروزان این خود سپهر بود که با صدای خودش از خیانت می گفت درسته ؟
 فروزان : آره ..
 -کاریت نباشه . حالا همون سپهر بهت میگه که سپهر خیانتکار نیست . فقط دیگه بقیه شو نپرس . من کل ماجرا رو بهت میگم . چون مقصر اصلی خودمم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

نگاه عشق و هوس 24

سعید سکوت کرده بود . سارا ازش پرسیده یا خواسته بود از سعید فردا بگه سعید فردا رو چه جوری می بینه ..
 سعید : نمی دونم چی بگم سارا جون . از سعید فردا .. فکر نمی کردم یه روزی عاشق زنی شم که اون قدر دوستش داشته باشم که اونو با همه این شرایطش قبول کنم . سعید فردا یعنی سعید درگیری ها .. سعیدی که مثل حالا جز تو رو نمی بینه جز تو به کسی نمیگه که عاشقشه .. جز تو به کسی نمیگه که با تمام وجود عاشقشه .. جز تو از لبخند های عاشقونه زن دیگه ای لذت نمی بره .. سعید فردا شاید از سارای فردا بترسه .. نمی دونم چرا .. شاید فکر می کنم که این همه احساس خوشبختی واسه من گناهه . من خودمو غرق عشقی کردم که اسیر و زندونی یک زندگی دیگه ایه . عشقی که نمی تونم اونو مال خودم بدونم ..
 سارا : نه سعید این جوری حرف نزن . اگه تو تونستی خودت رو از این قفس آزاد کنی منم می تونم . منم می تونم خودمو آزاد بکنم . اصلا نمی دونم چی دارم میگم . من همین حالا شم خودمو آزاد کردم . از این بند رها شدم .  با روح عاشق خودم پرواز کردم به اون سوی همون دیواری که میگی دور من کشیده شده . شاید تو ظاهر اون دیوار رو ببینی .. اما دیگه کسی در اون زندان نیست . من متعلق به توام . مال تو .. عشق تو اگه بخوای .. تو راستی راستی فکر می کنی که عشق من نسبت به تو یک هوسه ؟ تنهات می ذارم ؟ شاید این همون ترسی باشه که توی دل من وجود داره .. دوستت دارم و عاشقتم .
 سعید : سعید فردا همین سعید امروزه .. شاید جدایی واسش خیلی سخت تر باشه . جدایی از کسی که عاشقشه .. جدایی از کسی که تا دیروز و حتی تا امروز واسش سخت بود احساساتشو به کسی که دوستش داره بگه . واسش با ور کردنی نبود که اون زن هم دوستش داره .. سعید فردا مث سعید امروزه .. شاید هم نهایت عشقش از بی نهایت گذشته باشه . سعید سارا رو همون جوری که خودش دوست داره می بینه و حس می کنه .. وجودی مستقل .. مث یه دختر یا یک زن مجرد . زنی که می تونه عاشق باشه و جامعه هم می پذیره که اونا عاشق هم باشن . ولی چه بپذیره و چه نپذیره یه چیزی رو باید بدونی که من دوستت دارم دوستت دارم .. یه چیزی رو باید بدونی که چه تو منو بخوای چه نخوای بازم دوستت دارم . که من از ته دلم دوستت دارم و برام هیچی مهم نیست جز همون حسی که  در وجودت وجود داره .
سارا دوست داشت ازش بپرسه که واسه چی عاشقش شده . عاشق چه چیز اون شده .. ولی وقتی به این فکر کرد که چرا خودش عاشق سعید شده حس کرد که نمی تونه سوالی باشه که جواب درست و کاملی داشته باشه . فقط همینو می دونست که اون یه پسر ساده و خوش قلب و دل پاکه .. یکی که تا حالا گول دنیای رنگ و وارنگو نخورده .  واسه اون چیزی که دوست داره تلاش می کنه . اراده داره  . شرم و حیاش قشنگه و خودشم قشنگه . سعید دستشو گذاشته بود رو صورت سارا .. هنوز گونه هاش از چند قطره اشک دقایقی قبل تر بود . سارا عشق رو با تمام وجودش حس  می کرد . عشق  غرق احساس اون و سعید شده بود . و عشق اونا رو غرق احساس خودش کرده بود . سارا می دونست که عاشقه .. چون در کناراونی که دوستش داشت در کنار پسر محجوبی که دلشو بهش داده بود و دلشو ازش گرفته بود احساس امنیت می کرد .. سارا می دونست که عاشقه چون کاملا تسلیم بود .. حرفای عاشقونه , نوازشهایی که اونو  به به دست خواب و عشق و رویا می سپرد , بوسه هاش  همه  از دنیای عشق می گفت .. حتی از عشقبازی احتمالی هم بوی عشقو می شنید .. حتی هوس رو هم نوعی عشق می دونست .
سعید : به چی فکر می کنی ..
سارا : بگو به چی فکر نمی کنی ؟ به مکان , به زمان , به زندگی , به خودم و به تو . به این که چرا قسمت و تصادف گاه قاطی می کنه . تو به چی فکر می کنی سعید .. سعید : به این که روزایی از راه می رسه که دیگه این جوری نمی تونم پیشت باشم . ولی یه چیزی که هست همه اینا رو تحمل می کنم . مهم اینه که عشق تو فکر و درونت همراه منه ..
سارا : نمی دونم چرا طرز حرف زدنت فرق کرده .. خیلی مردونه تر و عاشقونه تر شده . انگار داری همون حرفای منو می زنی . همون احساسی رو که من دارم بر زبونت میاری . داری از دل من حرف می زنی . شاید نیاز های ما یکی باشه .
سعید : آره خواسته های ما یکیه .
 یه دست سارا به جایی خورد که سعید خودشو کمی جمع کرد . سارا کاملا متوجه  هوس سعید شده بود .. اون تا حالا با دختری نبوده .. اگه ازم بخواد بهش نه نمیگم .. چرا من این قدرحسودم . چرا دلم می خواد من فقط عشق و هوسش باشم .. می خواست از سعید بپرسه که آیا تا حالا با دختری بودی یا نه .. ولی متوجه شد که سوالش اشتباهه جایی که اون بار ها و بار ها با شوهرش بود . چند بار دیگه هم به این موضوع فکر کرده بود .. می دونست که  نباید به خاطر این نیاز سعیدو سر زنشش کنه .. واقعا چه دلی داره این پسر که من سارا رو با همه این شرایط پذیرفته اون وقت من دارم به چی فکر می کنم ؟!به  حسادت ؟!  سارا دوست داشت فریاد بزنه عشق من تو چقدر خوبی .. تو چقدر دوست داشتنی هستی .. وقتی منو همینی که هستم می خوای بیا .. بیا من مال توام .. وقتی هستی و نفسم مال توست جسمم مال توست ..ولی با این حال سرشو همچنان به سینه  سعید سپرده بود و با نوازشهای اون آروم آروم چشاشو می بست و باز می کرد ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

خانواده خوش خیال 70

سحر کون فیروزه رو واسه پسرش کرم مالی کرد . همراه با کرم زدن انگشتشو هم فرو می کرد  توی کونش و دور مقعدشو  خوب چربش می کرد . دستشو رو کیر عرفان گذاشت و اون جا رو هم خوب کرم زد ..
عرفان :  شرمنده ایم سحر جون  ..
فیروزه : سحر جون من سعی می کنم که خوب از خجالتت در آم .
 سحر : یعنی تو هم می خوای به کون من کرم بمالونی ؟ خب باشه . وقتی یکی دیگه این کارو واسه آدم می کنه چه کیفی داره .. خیلی به آدم حال میده  .
-اوووووووففففففف کونم .. کونم .. سحر جون ... اگه بدونی وقتی انگشتتو می مالونی داخلش چه کیفی به آدم میده . هوس اینو می کنم که عرفان جون زود تر کیرشو بکنه توی کونم .
  فیروزه انگار زبونش بسته شده بود  .. سهیل دستاشو  از کناره ها  رسونده بود به قاچای کون فیروزه .. اونا رو که به دو سمت بازشون کرد کیرشو از پایین و با فشار می کوبوند  به کس فیروزه .. کیر تا ته می رفت و در انتها صدای شلپ شلیپ اون دیگه حتی مادرش  سحررو به هیجان آورده بود .عرفان کیر سهیلومی دید که چگونه به کس مامانش میره و بر می گرده . خیسی هوس مادرشو می دید که روی کیر سهیل نشسته و دستای پسر همسایه رو که کون مامانشو باز کرده و داره به اون هیجان میده .. مگه میشه مادرش کیر به این شقی و کلفتی رو بخوره و حال نکنه ؟ یه نگاهی به چهره مادرش انداخت .. فیروزه کاملا متوجه احساس عرفان شده بود . به زور جلوئ نشون دادن هوسشو می گرفت .
 فیروزه : عرفان معطل چی هستی کی می خوای بکنی توی کونم .
عرفان : سهیل اون دستاتو از رو کون مامانم ور دار تا من راحت تر بکنم توی کونش .. سهیل دستاشو برداشت و عرفان دستاشو گذاشت روی کون مادر . هر چند در استیل قبل هم عرفان می تونست کیرشو فرو کنه توی کون مادرش .. ولی  حس کرد وقتی که دستای خودش رو کون مادرش باشه هم تسلط بیشتری داره هم می تونه  پیش دیگران مانور بیاد که کنترل کون مامان فیروزه اش دست خودشه .. مثل یه کسی که فرمون ماشین دستش باشه و دیگران رانندگی اونو ببینن . حالا فرمون مادرشو در اختیار گرفته بود ... فیروزه واسه این که زود تر ناله های هوس آلود ناشی از کس دادن به سهیلو سر بده به عرفان گفت
-پسرم چقدر منو توی خماری می ذاری . زود باش .
 عرفان با این که می دونست مامانش داره از کس دادن به سهیل کیف می کنه ولی با توجه به این که شوق و ذوق اونو می دید و فیروزه هم به خوبی نفش بازی می کرد دیگه دلشو صاف کرد و سعی کرد به اون کیری که توی کس فیروزه مانور میده فکر نکنه .
-مامان هر وقت درد گرفت بگو سبک و حالتشو عوض کنم .
-آخخخخخخخ عرفاااااان عزیزم .. کونم کونم .. یواش یواش .. نرم نرم .. چقدر  این جوری می چسبه . من فدای اون حال دادن هات بشم . قربون اون شکل ماهت برم . عرفان هر کاری کرد که به وقت فرو کردن کیر توی کون مادرش کیر سهیلو که توی کس مامانش بود نبینه نشد .. عرفان کیرشو به سوراخ کون مادرش فشار داد .. اون این راه رو قبلا هم رفته بود .. کیرو ول کرد .. گذاشت خودش رو به جلو حرکت کنه . این حالت هم خیلی بهش کیف می داد و البته در صورتی کون به اندازه کافی روغن مالی شده باشه و کون فیروزه همچین حالتی رو داشت . میلی متر به میلی متر کیر عرفان می رفت توی کون مامان فیروزه اش .. وقتی سر کیر رفت توی کون,  عرفان یه فشاری به تنه کیر آورد و حالا دیگه نصف کیرشو توی کون مادرش حس کرد . همونو به سمت عقب می کشید و بعد رو به جلو حرکتش می داد .
-آییییییی آییییییییی عرفان عزیزم .. مادر فدات شه ... کونم .. کونم .. نگاه کن .. نگاه کن کیرت چه جوری کونمو گرمش کرده ؟ ..
برای فیروزه  این اولین تجربه احساس دو کیرو در بدن  داشتن بود .. چشاشو بسته بود تا از لمس دو کیر در بدنش لذت بیشتری رو حس کنه .. تصور می کرد که  همزمان کیر سهیل و عرفان داره توی کس و کونش حرکت می کنه . اون مسیرو مجسم می کرد و حرکت و حالت کیر ها  و لذتی رو که دو پسر جوون از بدنش می بردن .
 -عزیزم عرفان .. کیرت مست مستم کرده ..
-نوش جونت مامان .. کونتم حرف نداره ..
 سحر : شما دو تا پسرا یادتون باشه که باید طوری قبراق و سر حال باشین که بعدش  به من برسین . چه جوری کیرتونو واسه فیروزه جون شق و تیزش کردین ؟ همونو باید رومن هم پیاده اش کنین ..
سهیل : مامان خیالت تخت تخت .. عرفان جون کارش حرف نداره بیسته .. اون قدر آقاست وقتی که می بینه من واسه مامانش از چیزی دریغ ندارم به تو یه حال اساسی میده .. دوست دارم ببینم که کیر عرفان چه جوری کس و کون مامان خوشگله منو صفا میده و اونو می خندونه و شادش می کنه . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی