ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دل نوشته های کوتاه ایرانی 3

عشق زمینی محکوم به شکست است تا وقتی که عشقی آسمانی حمایتش نکند ..
از روی عشق عشقتان را دوست بدارید نه از روی عادت .
آیا شده یک بار.. فقط یک بار و برای یک دقیقه ....فقط روح و اندیشه تان را با روح و اندیشه عشقتان عوض نمایید؟ این یعنی پایان خودخواهی و آغاز لبخند عشق ...
خیلی ها برای هزاران بار به هم می گویند که دوستت دارم..اما برای یک بار هم که شده نمی دانند که چرا !
سخن ازعشق ..زمانی شیرین است که تو عاشق باشی ....


هرگز لذت خود را از داشته هایت .. به آن کس که از آن داشته ها محروم است طوری نشان نده که او از نداشتن آنها حسرت بخورد .. و تو هم هرگز به داشته های دیگران حسرت نخور ... دنیا هم از آن تو باشد به پشیزی نمی ارزد ... چه رسد به چند ماشین آخرین سیستم و چند کاخ و ملک و ملک ..خوشبختی با توست .. در نفسهای توست .. در آغوش تو .. همراه با تو .. اصلا آن که تو را آفریده نامش خوشبختیست . آخر از بخت خوش توست که انسان شده ای ..

اززیدی پرسیدند عشق بهتراست یا دیوانگی .. پاسخ داد بی عشق نمی توان زندگی کرد و بدون دیوانگی هم نمی توان عاشق شد ..
دانش.. بخشش ارادی خداست به بنده ای که اراده کسبش را می کند .. بنابراین جز خدا استاد دیگری نداریم

عاشقی برای بعضی ها مثل آدامسی است که به نظر آنها شیرینی آن همان اول تمام می شود . شیرینی عشق را پایانی نیست ...
شاید هوس آن قدر بی رحم باشد که دل عشق را بزند ولی عشق آن قدر مهربان است که هوس را در دل خود جای می دهد .
گذشته ها یعنی خوابی که به بیداری امروز رسیده است . پس قبل از این که یک بار دیگر چشمانت را ببندی به بیداری بیندیش . آری زمانی می توان به خواب اندیشید که بیدارشده باشیم ....
غم فردا را نخور . تو اصلا می دانی امروز چه می شود ؟!...
بگذار زندگی بنده تو باشد . برای زندگی گریه نکن .. بگذار زندگی برای تو بگرید (گریه کند ) ..
بخند بر هیاهوی بسیار برای گذر لحظه ها .. چه سخت و چه تلخ ! چه سهل و چه شیرین لحظه ها می گذرد . و تو در آغوش لحظات نه گذشته ای می بینی نه آینده ای .آینه گذشته.. شکسته است و آینه آینده جز خیالی بیش نیست . و حال تو ..آینه حال توست .....

سپیده یعنی عشقبازی روز وشب .
قلب یعنی سرزمین عشق ..آرامکده عشق ..
کاش معشوق دمی دروجود عاشق می بود تا بداند که چرا عاشق دوستش می دارد ...

غرور نو وقتی به بلندای آسمان خواهد شد که آن کس که بر اریکه عرش نشسته دست نوازش برسرت کشد .
نه زندگی را فریاد بزنید .. نه بر سر زندگی فریاد بزنید ..زندگی خود اسیر پنجه های مرگ است .

قلب انسان کانون عشق است .. عشقی که می توان با عقل و احساس درکش کرد و این عشق زیبا تر و ماندنی تر است . صدای محبت را می توانی از زبان تمام انسانها بشنوی .. نگاه عشق را می توانی در نگاه تمام آدمهای دنیا ببینی . کینه ها مردنی هستند . این عشق است که می ماند . نیازی نیست که زبان ملتی را بدانی تا به زبان او سخن بگویی . فقط یک کتاب مشترک ...عشق را به روی چشمان دلهای شما خواهد گشود . کتابی که سواد خواندن نمی خواهد .کتاب هستی ما ..کتاب سرنوشت من و تو .. کتاب عشق من و تو .....

ای که به دیدن من نقاب ازخورشید رویت بر می داری . روشن تر از آفتاب شده ام . آخر آفتاب هنوز روی ماهت را ندیده است....
انسانها دوست داشتنی هستند حتی اگر انسانهای دیگر را دوست نداشته باشند ..
این روزها انسانها را بیشتر از کارهایی که انجام نمی دهند می توان شناخت نه از کار هایی که انجام می دهند .
اگر قاضی عدالت را برای همه نخواهد یا به او می خندند یا بر او می گریند .
گاه خداوند بهشت را به زمین می فرستد تا هم بهشت قدر خود را بداند و هم زمین به خود ننازد .
باورکردن سخت است به یاد آوردن سخت است فراموش کردن سخت است ... شاید راحت تر از خوابیدن نیابیم آخر با چشمانی باز هم می توان خوابید
معنویت را با عدد نمی توان شمرد .
آن شیری شیرین تر خواهد بود که خود بدوشی و خود بنوشی .
دلی که آزار دیگران را نخواهد هرگز آزار نبیند .
چهره ها خاک می شوند اما خواب نمی شوند تو هنوز می توانی آنها را ببینی .
عدالت کور نیست این تویی که نمی توانی او را ببینی .
اگر خود را غرق گرداب گذشته گردانی هرگز به ساحل آینده نخواهی رسید ..
وجودخود را تیره نبین . تو حداقل می توانی خورشید خود باشی .
آن جرقه ای را دیده ام که تیرگی های درونت را به آتش می کشد آتشی که بهشت سبز می آفریند ...
نیاز بالاتر از نماز است . نیاز به پرستش آن که با تمام وجودش دوستت می دارد .
اگر خود را حس کنی خدایت را هم احساس خواهی نمود آن دو همیشه با همند ..
غمها را بر زمین بسپار تا چتر شادی آسمان بر سرت سایه افکند ..
به بیداری خود و به خوابم مرا ببخش تا بخشیده شوی .
خدا تنها کسیست که با بخشیدن بخشیده نمی شود .
می بینم که می بینی . تو چگونه خود را نابینا می دانی ؟!
گاه جهنم درون ما ..ما را به بهشت می رساند اگر به خوبی لذت سوختن را بچشیم
.بوی گندم یا بوی برنج ؟ شالیزار یا گندمزار ؟ بوی سبزه های تازه را می خواهم . کودکی ام را می خواهم .

پریدن یا پرواز ؟ ! پرواز در آسمانی که از مقصدش هراسانم ؟ من پریدن و افتادن را می خواهم

عشق یا نیاز ؟ غرق شدن در گرداب زندگی را نمی خواهم . . من تن (دل ) سپردن به آبهای کناردریا و ساحل را می خواهم ..
نگاه آتشین یا ماندن و گریستن ؟ کاش به گذشته های بی باز گشت باز می گشتم ..من آن نگاه آتشینی که آن سوی آن را نمی دانستم می خواهم ...

گنجشکها همچنان می خوانند ..همچنان صدای پرهای پرستوها را می شنوم .من آن پرندگان آن روز ها را می خواهم

انگار شبها تیره شده اند و ستارگان می گریند . من آن شبهای روشن پر ستاره و لبخند ستارگان را می خواهم .

چرا آشنایان کم شده اند ؟ من آنان را که در افق گم شده اند درطلوع سپیده می خواهم ..

******************

کاش می توانستیم به گذشته برگردیم . به آن نقطه ای که احساس می کنیم اوج لحظات شیرین زندگی ما در آن قرار دارد
روزهایی که دل به دریا نمی زدیم .. ازساحل زندگی لذت می بردیم . روزهایی که جدا از جدایی ها زندگی می کردیم .
روزهایی که عشق را به گونه ای می دیدیم که هر گاه اراده می کردیم درآغوشش می کشیدیم . کجا هستند آنانی که در
آغاز راه با ما بوده اند ؟ به نظر می رسد که به مقصد رسیده باشند اما آنان گمشدگان در افقند . و من درآرزوی طلوعی
دیگرم . کاش با اندیشه های فردا به گذشته های دیروزش بازمی گشتیم .. شاید آن گاه می توانستم که در باغستان زندگی
این چنین بخوانم که من پریدن و پرواز را دوست می دارم .. که من پریدن و پرواز را می خواهم
...انسان می تواند پنهان کاری کند ولی پنهان نمایی کار او نیست .

بر لبانتان گل لبخند بکارید تا جهان گلستان گردد .

ای انسان . ! تو اشرف مخلوقاتی .. سر به زیر باش .. اما سرافکنده نباش !

اگر انسان می توانست به میهمانی خانه اشباح برود وبرگردد دست از روی زنگ درخانه شان بر نمی داشت .

یک جو شرافت و عمری تنگدستی شرف دارد بر ثروتی که با بی شرفی و پایمال کردن حقوق دیگران به دست آید ...

اگرثروت را در قلب خود نمی جویی در قلب دیگران بجوی .. اگردر قلب دیگران نمی یابی در نگاهشان جستجو کن . چشمهای مهربان هرگز دروغ نمی گویند .

عشق را نباید دید عشق را نباید گفت نباید فریاد زد .. عشق را باید {که }احساس نمود ...

بزرگترین دیوانگی آن است که خود را عاقل ترین بدانیم.

به فردا (آینده ) لبخند بزن تا دیگر به دیروز (گذشته ) اخم نکنی ..

اگر دست کسی را گرفته ای آن چنان کن که انگار دستت را گرفته است
 ....قلبت را به من بسپار ای کودک یتیم ! پذران و پسران می میرند . این است جبر زندگی ..اما فراموش نکن که مقام و منزلت و ارج و قرب پدر فراموش شدنی نیست ..

ترس ازمرگ ترسناک تر از خود مرگ است .

به کسی که به تو اخم می کند لبخند بزن تا او را بخندانی.

برای آن که کسی را دوستش بداری نیازی نیست که حتما او را ببینی . می توانی احساسش کنی . با تمام وجودت .. با تمام نیازت .. می توانی روز پدر را به خود تبریک بگویی . به در بگویی تا که دیواربشنود.

تا وقتی که زنده هستی پدر هم با توست . تو بوی او را می دهی .. همان بوی عشق جاودانی را
..خورشید بیشتر از آتش حسد می سوزاند ..باورش کنید تا بیش از این نسوزی
.هرگاه ازخواب بیدارمی شوم احساس می کنم که از برزخ برخاسته ام . خواب را مرگ می پندارم . ای کاش مرگ را هم خوابی آسان می دانستم . شاید که چنین باشد و من نمی دانم.

سیری که از خود خبر ندارد چگونه می تواند حال گرسنگان را بداند ؟!

بر تخت خاک بنشین تا همیشه سبز باشی .

فرق انسان و دنیادر آن است که دنیا .. دنیای بعد از مرگ ندارد.



ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی  

هایکو و کاریکلماتور به قلم ایرانی 3

گاه آسمان هم مثل بوقلمون می شود .بیچاره انسان که به پای پاهای زشتش افتاده است...

بیچاره آدمی که قیچی به دستش گرفته می بیند همه ریششان را تیغ کرده اند ..

شیشه های پر زندگیم شکسته .. نمی دانم با شیشه خالی عمرم چه کنم .
به خیالت سورزده ای ؟! برگ آخر بود . بازی تمام شدبازنده ! .بنشین و با خودت بازی کن .. شاید بتوانی بر خودت پیروز شوی ....

آواکادو می خوام آوا ! کادو نمی خواهم ...

کبریت خیس بود آتش طلاقش داد .....

اگر بت را نشکنی بت تو را می شکند ..

درحال بالا رفتن از دیوار حاشابودم که دیوارفروریخت .....

ازبس خود خوری کرده ام سیر شده ام ....

پنجره ها را بازکن . ..شب درمی زند ..خورشید آفتابی شده است .

شکوفه های گل برگیسوانت می گذارم تا تو سوگلی گلهای من.. چشم نخوری (زیباترینی )
شهبانی عشق را به تو شهبانوی شبهای شیدایی ام داده ام تا با سوز شمع شب افروز خود بسوزم . ....

بالا رفتن را نمی دانم فقط پایین آمدن را بلدم .
شکست را شکستم . پیروزی ازترس فرار کرد .
اشک من گریست . اشک گریه ام درآمد . اما من همچنان ازته دل می خندیدم ....خداوندا ! میهمان حبیب توست . بیماریها دسته جمعی به خانه من آمده اند . چگونه از آنها پذیرایی کنم وقتی که دستم تنگ است . اگر چون دزدان پررو بخواهند یقه ام را بگیرند بازهم میهمان توحساب می شوند ؟!


ناامیدانه به دنبال امید می گردم انگار از ناامیدی خود را نشان نمی دهد ...
هرروزدلم می شکند ولی ترمیم نمی شود نمی دانم چند دل دارم !
لحظه ها به تلخی می گذرند .فردا به امروز تلخ می رسد و امروز تلخ ..می رود تا گذشته های شیرین را بشوید
..امواج طوفانی شده اند و از زندگی گریخته اند . . بیا تا با هم زندگی را در آغوش بگیریم و از زندگی بگریزیم .

خطت را نخوانده ام ولی پیرو خط تو هستم .

من آن زنبوری هستم که برای نوشیدن عسل نیشها نوشیده ام .

دلم برای تو می شکند وقتی که می بینم از دلم چیزی نمانده تا تو هم شریک شکستنش باشی..(تا تو هم آن را بشکنی خودت را بشکن اما خرد نکن ..
خوابت را به خیالم سپرده ام تا بدانم کدام شیرین ترند ..
نیامده ام تا از رفتن بگویم . می روم تا از ماندن بخوانم .
خورشید می خندد . ستاره چشمک می زند . ماه لبخند می زند . مرا هم به بازی بگیرید ..
خواب قلقلکم می دهد ولی دربیداریست که می خندم
آب رفته به جوی برنمی گردد با آن که جوی خشکیده التماس می کند .
به نگاه توسوگند می خورم که اگر با با سوز نگاهت مرا بسوزانی سبزت خواهم کرد .

***************
اردیبهشت ..بذر و شالیزار. .. نشاء و کشت
اردیبهشت ..عطر بهار نارنج .. بوی بهشت
اردیبهشت ..لبخند عشق ..پاکی سرشت
اردیبهشت .. رقص طبیعت .. عروسی اردک زشت
اردیبهشت ..بال زنان و پرکشان .. به سوی سرنوشت

***************
مارها دیگر نیش ندارند شیرها سیرنمی شوند . گرگها دندانهایشان شکسته است ..
دلم برای جلاد می سوزد آخر طناب دارگران شده است .
گرسنگی بیداد می کند .. گربه سانان آشغال ها را هم خورده اند .. دیگرغذایی برای گرسنگان نمانده است .
گلوله های ارزان فوری نمی کشند . وقتی که مرگ شیرین می شود به کام فقرا نمی رود
 برق مرا گرفته است . فانوس زندگیم خاموش شده است
می پرسی برای چه باید مرد؟! تواصلا می دانی برای چه زنده هستی؟!
درجامعه ای که سگ موش می گیرد گربه برای دفاع از حقش با سگ می جنگد .

لامپ را خاموش کرده ام تا در روشنی دلم قصه های غصه هایم را بنویسم

به زیدی گفتم می خواهم نه خواب باشم نه بیدار .نه مست باشم نه هشیار ..زید گفت برو دیوانه شو یا بیکار ..

روز پدر بر مادران مبارک باد که زیر بال و پرخویش.. پدران پرورانده اند .

آب بر آتش ریختم ..آتش شعله ورتر شد .. گفتم چرا ؟!چنین شنیدم: که آتشی که در حسد می سوزد تا ابد خواهد سوخت (سوختن آتش درآتش حسد )زندگی قشنگه حتی اگه شب و روز بشینیم و زشتیهای اونو ببینیم .

پای راستت روی دیروز و پای چپت رو فردا قرار داره . پس کدوم پاتو گذاشتی رو امروز ؟!

ازبس گرسنه ام که هرچی هم غصه می خورم سیر نمیشم ..

از بس خمیازه می کشم باید خمیازه ام را بکشم ..

وقتی بیش از حد آدامس می جوم حس می کنم که آدامس مرا می جود ..

وقتی از کوه بالا می روم احساس می کنم که از کاه پایین می آیم .

از کاه کوه می سازند دیگر نمی دانند که بالا رفتن از کاه خیلی سخت تر است .

اگر کمی عقل توی کله ام می داشتم دیگر از دیوانگی نمی نالیدم ...وقتی که خواب بیدارمی شودمن می خوابم .

وقتی که من بیدارمی شوم خواب می خوابد .

نمی دانم من و خواب کی با هم بیدارمی شویم تا بتوانم با اوحرف بزنم .

چقدر خواب را دوست می دارم وقتی که بیدارست . حیف که من خوابیده ام !

خواب را خواب کنید پیش از آن که او شما را بخواباند .

بیدارشو! خواب خسته شده می خواهد که بخوابد .

خواب روی اعصاب من راه می رود من هم آدم حسابش نمی کنم تا روی اعصابش راه بروم .

خواب به من گفته که برای من و به خاطر من همیشه بیداربوده است .

وای به روزی که ویروس خواب آدمی را آلوده کند و از تنش بیرون نرود . بیچاره آدم خواب آلوده !....

بعضی ها از کم خوابی ..خواب زده می شوند و خود را به خواب می زنند
.....وقتی که قورباغه ابوعطا می خواند باران از زمین به آسمان می بارد.

دلم را به تو می سپارم زیاد مزاحمت نمی شوم .. فقط برای چند ساعت در روز ... به نوبت زحمت چند نفر دیگر راهم زیاد می کنم : یک عاشق عشق

کاش همان جوری که آدمها عاشق می شدند عاشق ها (عشاق )هم آدم می شدند .

بدی هایم راخاک کن تا خوبی هایم سر از خاک بیرون آورند
. وقتی سگ و گربه با هم ازدواج می کنند بچه شان موش می شود .

گلبرگ ها اشک شبنم را نمی خواهند .. اگر شبنم گریه کند گلبرگ ..خشک و شبنم .. خاک می گردد .

آب را گل آلود نکن ! ماهیها رفته اند .

یک پایم لب گوراست . مانده ام که مملکتم راکجا خاکش کنم ؟! : ازفرمایش های مقام معظم رهبری

در سینمای دنیا نشسته فیلم تکراری می بینی؟! خیلی هم بخواهی بنشینی و بمانی شب که شد بیرونت می کنند .
نه امروزی نه دیروزی نه فردایی ...نه دینی و نه دنیا و نه سودایی ...نه دانا مانده این جا و نه شیدایی .. تو نه گمگشته ای و نه تو(تونه ) پیدایی ...

********************
بیابان ها پرآب شده اند ..
ملایان خوابیده درخواب شده اند
دریاها بی آب شده اند .
دزدان هسته ای بی تاب شده اند .
آب ها شراب و شراب ها آب شده اند .
سیخ های سوخته کباب شده اند .
صوابها خراب و خراب ها صواب شده اند .
دل نوشته های من و غمنامه های تو کتاب شده اند ..
سرکه های گندیده می ناب شده اند
چشمه های زلال مرداب شده اند
رویاهای شیرین من و تو سراب شده اند .
ثواب ها گناه و گناهان ثواب شده اند .
ستارگان آسمان شبتاب شده اند
ببین بازی زمانه را که نقش ها بر آب شده اند
*************
خرچنگ به خرچنگ انداخت (می اندازد ).
لاک پشت به انگشتانش لاک می زند .
خریزه یعنی خری که مثل بزکاغذمی خورد .
************
سمفونی خر ... کشور بی در و پیکر ...چهچه رهبر
آب در هاون کوبیدن ..شنیدن و نشنیدن .. دیدن و ندیدن
چون موش دویدن ..چون خرگوش جهیدن ..چون گربه پریدن
نالیدن .. گریستن ...شکستن ...رفتن ..نرسیدن
اعدام رحمت .. لعنت ملت ...شکوفه وحشت
خواری وخفت ...کاسه ذلت ...نکبت وحیرت .
***********
ازمردن خجالت می کشم .. قبر ها گران شده اند . حتی برای مردن هم پول ندارم
زمین خوردم تا آسمانی شوم .
لبانت را بازکن تا دندانهای تیزت را ببینند
تا به کی می خواهی درقوطی کبریت بمانی ..شمع خاموش همچنان می سوزاند
کورخوانده ای .. بینا خوانده ام .. می خندم تا گریه هایت را ببینم



ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی

شیدای شی میل 105

باید اول آبمو خالی می کردم توی کون این بیژن و بعد خد مت بهرام خان می رسیدم . باید بر اعصاب خودم مسلط می بودم . ولی خیلی خوشم میومد کیرم  راه کون بیژن رو باز می کرد و می رفت داخل و بر  می گشت . چسبندگی کون مردا و عضلات داخل کونشون هم یه سفتی خاصی داشت که  اونو از کون زنا متمایز می کرد . این سفتی و تو پر بودن رو در کپل و  و برشهای کون مردرو هم می شد به خوبی حس کرد ... بنفشه دست بر دار نبود . اون دوست دختر بیژن بود . عاشق هم بودند و احتمالا می خواستند که با هم عروسی کنن . برای همین مدام دوست داشت که از احساسات اون با خبر باشه . ول کن نبود  .
بنفشه : بیژن جون . چه احساسی داری . کون دادن بهت چه حسی میده ؟
 بیژن : به نظرم میاد این سوال رو قبلا کرده باشی . اگه به این صورت نبوده باشه حتما به یه شکل دیگه ای گفتی .
-من یادم نمیاد در این مورد جواب خاصی رو شنیده باشم .  ولی خوشحال میشم اگه احساس تو رو بدونم . بگی که حرکت کیر توی کونت چه حسی رو درت ایجاد می کنه و تا چه حدی بهت انرژی میده ... بهم مزه میده . می خوام بدونم من که یک زن هستم تا چه اندازه احساسات مشابهی با تو دارم . واین تا چه اندازه می تونه به تفاهم من و تو کمک کنه .
-بنفشه عزیزم .. دوستم داری ؟  از این که من از کیر شیدا لذت می برم دلخور نیستی که ؟
 -نه اتفاقا به نفع من هم تموم میشه . واسه این که وقتی تو هم مزه کون دادن رو بفهمی و هم درد اون رو حس کنی می تونی با من مدارا کنی . به فکر کون من باشی . بدونی که مثلا الان کیر در چه شرایطی باشه تا بتونه لذت بیشتری به کون طرفت بده . درسته که کیر شیدا جون یه کیر مردونه نیست  ولی همون حس و گرمی و داغی رو به وجود میاره ..
 بیژن که دیگه حشری شده بود و از کون دادن به من لذت می برد در حالی که ناله می کرد گفت جوووووووووووون من نمی دونم این حس خودمو چه جوری بیان کنم . فقط می دونم از بس خوشم میاد که دوست دارم کیر شیدا همین جور چسبیده به کونم باشه . داخل سوراخش .. هر وقت دوست داشته باشم اونو حرکتش بدم ..
-آخخخخخخخ بیژن عزیزم .. عشق من .. منم همین حسو دارم . وقتی که کیر میره توی کونم .. یا وارد یه قسمت دیگه ای از تنم میشه دلم می خواد  همین جور حرکت داشته باشه بره داخل و بر گرده ... و این حرکت ادامه داشته باشه .. تا ساعتها .. تا اون جایی که کونم بسوزه . ولی می دونم هر قدر هم بلرزه لذت کیر اون قدر زیاده که می تونه سوزش کونو از بین ببره .
دستام همچنان رو کون بیژن بود و ولش نمی کردم . جووووووووون داشتم داغ می کردم . یواش یواش آماده می شدم تا توی کون بیژن خالی کنم ...
بهرام : بچه ها شیدا کم آورده . اون که مرد نیست آب داشته باشه ..
 این حرفش برام گرون تموم شد .اون حرف درستی زده بود و این که من مرد نیستم ولی با بیان این مسئله قصد تحقیر منو داشت . در حالی که اون به عنوان یک شی میل باید احترام منو رعایت می کرد . لاله متوجه این ناراحتی من شده بود ..
لاله : بهرام خیلی پررو شدی . هر چی بهت نمیگم تو هم بد تر می کنی . مگه تو به خواسته خودت مرد شدی که شیدا جون خلقتش این جوری شده ؟ اون حالا یک زن کیر داره . چیکار میشه کرد .
بهرام : هر کی هست و هر چی هست نباید در برابر من ادعایی داشته باشه . این قدر هارت و پورت نکنه ..
سعی کردم خشمگین نشم . یکی از درس هایی که از ساکورا یاد گرفته بودم این بود که خشم بر قدرت غلبه می کنه . ممکنه خشم گاه قدرت آدمو ببره بالا ولی اون مقطعیه و طرف اگه با یه دفاع خوب در مقابل تو قرار بگیره در حرکت بعدی , تو کاری از پیش نمی بری و خیلی راحت عنان اختیارت رو از دست داده کنترل مبارزه رو میدی به حریفت و احتمالا شکست می خوری .. بهرام که قیافه خسته منو می دید گفت یادت باشه  بعد از این باید با من مبارزه هم بکنی . یه کار دیگه هم می کنیم .. الان وقت می ذاریم . اگه تا یه دقیقه دیگه توی کون بیژن خالی کردی که کردی اگه نکردی من یه قلاده میندازم گردنت و مثل یه سگ رو زمین می کشونمت ..
 -خیلی زرنگی . اگه من بردم چی ؟
بهرام : اوه ببخش منو . تو اگه برنده شدی من دهنمو می ذارم جلوی سوراخ کون بیژن و آب کیرت که داره بر می گرده عقب همه شو می خورم یا اصلا دوست داری خودت با دستای خودت آب کیرت رو از کون بیژن جمع کن و اونو بذار توی دهنم ..
-به یک شرط ..
 -چه شرطی !
-به این شرط که وقتی داری منی منو می خوری نشون بدی که داری لذت می بری .. بعد این که من همون کیر خیس خودمو توی دهنت فرو کنم و بعد از اون با هم مبارزه می کنیم .. همون مبارزه ای که قرار بود بعد از سکس با بیژن و گاییدن کون اون با هم انجام بدیم ..
 دسته جمعی ساعت گذاشته و داور مثلا زیاد شده بود . تمام فکرمو متمرکز کردم به این که از کون بیژن لذت ببرم و منی خودمو اون داخل خالی کنم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

مردان مجرد زنان متاهل 38

سمیر در حالی که به کونی که بار ها و بار ها گاییده بودش نگاه می کرد گفت آقای دکتر من تا حالا توی این خط ها نبودم و اصلا به سکس و این چیزا فکر نمی کردم . منصور خان : پسر امروز و مرد فردا که نباید چشم و گوش بسته باشه . باید به اندازه کافی تجربه داشته باشه . تو داری وارد اجتماع میشی . باید با قوانین اون و کارایی که در این اجتماع انجام میشه آشنایی کافی داشته باشی ..
سمیر چشاش گرد شده بود . با این که بار ها و بار ها گلوریا رو کرده بود ولی از این که پیش شوهرش دکتر منصور و با رضایت اون داره این کار رو می کنه خیلی لذت می برد و هر کاری می کرد که  حداقل به خاطر رعایت ادب تا به وقت فرو کردن کیر توی کس کیرشو شل نگه داشته باشه نمی شد . کیر با هاش لج کرده بود وشل نمی شد .
 منصور : درش بیار سمیر جان منتظر چی هستی . پاشو یه حرکتی بکن . جایی که قراره بری فقط یک زن و دو زن و ده تا زن نیست .
 سمیر هنوز در شوک رفتار دکتر قرار داشت .
-چشم آقای دکتر .
شورتشو در آورد .. کیرش در اثر بر خورد به شکم خودش یه صدایی کرد ..
منصور : گلوری جونم یه نگاهی به کیر آقا سمیر بنداز ببین قبولش داری ؟ چطوره ؟ دکتر بازیش گل کرده بود . می دونست که این کیر برای همسرش غریبه نیست . ولی دوست داشت بازی دوست پسر زنش و گلوریا رو ببینه .. گلوریا یه نگاهی به کیر سمیر انداخت . اونو خیلی شاداب تر و تر و تازه تر از همیشه حس می کرد . اون از این که  سمیر در اثر شوق و ذوق منصور مبنی بر تماشای سکس همسرش با یک بیگانه احساس شادی  می کنه  هوسش زیاد شده بود خبر نداشت این حسی بود که سمیررو دستخوش هیجان کرده بود و می دونست که گلوریا از این حس خبر نداره .. ولی اون بی اندازه کیف می کرد ...
منصور :  سمیر جان حالا من شورت خودمو می کشم پایین که دیگه هیچ خجالت و فاصله ای بین ما نباشه . در ضمن در اون مجلس اگه گلوریا داره با مردای دیگه ای هم حال می کنه هر چند دقیقه در میون هواشو داشته باش که سرش بلا نیاد .
 -اطاعت میشه . چشم !   من مثل ناموس خودم ازش حمایت می کنم .
 دکتر منصور خنده اش گرفت و پیش خودش گفت عمرا اگه بذاری که ناموست بره یه همچین جا هایی و کس و کونشو بده به دست مردای دیگه . شما مفت خورای سکسی رو من بزرگش کرده ام . سمیر یه نگاهی به کیر دکتر انداخت و یه نگاهی به کیرش . کیر خودش رو خیلی سر حال  تر و تا حدودی بلند تر و کلفت تر از کیر دکتر می دید .. و داشت با خودش فکر می کرد که بی خود نبود که گلوریا تشنه و مرده و هلاک شده کیرش بود و با لذت و حریصانه همه جا شو می لیسید و دوست داشت که سکسهای طولانی با اون داشته باشه .
دکتر: سمیر جون روی تخت طاقباز دراز بکش که گلوریا رو میگم بیاد روی  کیرت بشینه .. منم از این پشت می کنم توی کونش و هم یه نظارتی دارم بر این که تو کسشو چه جوری می کنی و التهاب زنم در موقع سکس کردن با تو به چه صورته . از چه ضرباتی بیشتر خوشش میاد . سکس تند و خشن رو بیشتر تر جیح میده یا نرم و اروتیک رو ؟ البته ما که در این جا سکس خشن پیاده نمی کنیم منظورم همون سکس تند و با ضربات پی در پی هست .
قلب گلوریا به شدت می تپید . اون سکس  دو مرد یک زن رو برای اولین بار در خونه خودش تجربه می کرد . می دونست این کار بهش لذت زیادی میده . هم این که شوهرش رضایت داره و هم این که این رضایت با اعزام و مجوز دادن اون و سمیر به محفل سکس پارتی همراهه .. و یک نکته دیگه این که دیگه اون این استرس رو نداره که در صورت بودن با سمیر یه وقتی شوهرش همه چی رو ببینه و بفهمه . در واقع شوهرش حکم یک عاقدی رو داشت که پیوند عقد دیگه ای رو بین اون و سمیر بسته .. .. گلوریا رو کیر سمیر نشست . منصور از پشت شاهد این صحنه بود . دستاشو گذاشته بود رو قاچای کون زنش و به دو طرف باز شون کرد تا کلفتی کیر سمیر رو ببینه که چه جوری از زمین به آسمون داره داخل کسش پرواز می کنه و بر می گرده .. گلوریا همون اول نمی دونست که با این همه خوشی چیکار کنه . واسه این که به همسرش نشون بده که به اونم توجه داره گفت
-آقا منصور .. شما هم مشغول شو دیگه ..
منصور : من اول به کیر خودم و کون تو کرم بمالم بعد می کنم توش .
محو صحنه فرورفتن کیر به کس گلوریا شده بود .
 منصور : گلوریا .. خیلی هوس داری . هر وقت این جوری خیس می کنی نشون میده که آب کست هم زود میاد ...
گلوریا دوست داشت بگه نیست که تا حالا خیلی آبمو آوردی ....ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی 

خارتو , گل دیگران 116

ماندانا لباشو چسبوند به لبای خواهر شوهرش . ویدا همون حسی رو داشت که در ویلای شمال بهش دست داده بود . حالا اون به خوبی حس می کرد که لذتی بیشتر و بالاتر از لذت شهوانی وجود نداره . لذتی که تمومی نداره . حتی اگه آتیشش بخوابه خیلی زود دوباره شعله ور میشه . فقط این لذتهای تکراری این ثمره رو داره که اعصاب آدمو تنظیم و آروم می کنه . جمشید  از این که می دید ماندانا  و ویدا مثل دو کبوتر عاشق در حال بوسیدن همن  لذت می برد . دوست داشت سینه های ویدا رو بمکه . می تونست با کمی جمع و جور کردن خودش این کار رو بکنه ولی وضعیت اون دو زن در حال بوسه به صورتی بود که به خوبی نمی تونست این کار رو انجام بده . جاوید   هم که از تماشای کیرش که سوراخ کون ویدا رو بازش کرده و و تا قبل از نصف کیر می رفت داخل .. لذت  می برد .. و از طرفی به انگشتاش نگاه می کرد که چه جوری میرن توی کون  و کس ماندانا و بر می گردن . ماندانا هم هوس اینو داشت که پسرا دو تا یی شون بیان سراغ اون ولی ایثار گری اون نسبت به ویدا گل کرده بود و نمی خواست کاری انجام بده که اون ناراحت شه یا بهش خوش نگذره . دوست داشت وقتی که ویدا به اندازه کافی لذت بردو دیگه  سیر سیر شد بیان سراغ اون . . ماندانا و ویدا لباشون از هم جدا شد .. تا جمشید لبای ویدا رو آزاد دید با لباش اون لبا رو شکار کرد . ویدا حس کرد که آتیش از نوع دیگه ای داره اونو می سوزونه ولی از همون نوع شهوته .. از همونی که لذتو براش به ار مغان میاره . جاوید در حال فشار دادن یکی از سینه هاش بود ... و حرکت کیر جمشید هم پی در پی کسشو خیس و خیس تر می کرد .  ماندانا دوست داشت از جاش پا شه و تحرک بیشتری نشون بده . ولی انگشتای جاوید رو که در جفت سوراخاش حس می کرد هم دوست داشت لذت ببره و هم این که نمی خواست توی ذوق اون بزنه و به اصطلاح این هدیه اونو رد کنه . بااین که کولر روشن بود ولی احساس گرما می کرد . دو تا پسرا حسابی داغش کرده بودند . پوست تنش داشت می سوخت ..
 ویدا : ماندانا .. عزیزم به تنم دست بزن ببین که چقدر آتیشم ... اوووووووخخخخخخخ .. سوختم سوختم . نمی دونم چرا باید این جوری باشم ... ووووووووووییییییی نههههههههه ... نههههههههههه ...
ویدا تمام حواسشو جفت کرده بود که زود تر ار ضا شه و ماندانا  بیاد جای اون قرار بگیره . حس می کرد که به زن داداشش خیلی بد هکاره .. حالا به اون علاقه خاصی پیدا کرده بود . علاقه ای همراه با احترام . دیگه به این فکر نمی کرد که با اومدن اون محبت داداشش نسبت به اون و خونواده اش کم شده .. راستش حالا فقط به خودش و این که چه جوری لذت ببره اهمیت می داد . دستاشو رو شونه های جمشید قرار داد و با آخرین توانی که داشت خودشو روی کیر جمشید حرکت داده و بالا و پایین می کرد . .. حالا دیگه لبای جمشید هم از لبان ویدا دور شده بود ..
 ویدا : اووووووویییییی داره می ریزه داره می ریزه . تند تر تند تر ...
جاوید هم انگشتاشو از کس و کون ماندانا بیرون کشید و با جفت دستاش سینه های ویدا رو لمس می کرد . ماندانا هم پس گردن ویدا رو غرق بوسه اش کرده شونه ها شو به آرومی می مالوند .
ویدا : وااااااااااییییییی ... سوختم سوختم .. ولم نکنین .. همه تون با هم همین خوبه .. جمشید تو کسمو محکم تر بکن . بنداز بالا کیرت رو . آتیشم بده .. بزن .. بزن .. کسمو ... ووووووووییییییی چه گرمه .. چه آتیش کیف داری داره ازم میاد بیرون .. آب و آتیش با هم داره خالی میشه .. با هم ... همین جور داره میاد بیرون . داره می ریزه و خالی میشه . اووووووووههههههه کسسسسسسسم .. کسسسسسسم .. جاوید تو هم داری به کون من حال میدی ..
 دست و پا و تمام بدن ویدا شل شده بود .. پلکاش رفته بود رو هم . رو زمین دراز شد .. دیگه به آخرش رسیده بود ... پسرا توی کون و کس ویدا آبی نریختن . و رفتن سراغ ماندانا ..
ماندانا : اوخ شما چقدر پر توان و پر تلاش هستین . چه کیر و کمری !
جمشید : ما این کیر و کمر رو برای هر کسی راه اندازی نمی کنیم . طرف رو می بینیم واقدام می کنیم .
 ماندانا : فدای اون اقدامتون بشم من . حالا به منم نشون بدین . ویدا جون حالت خوبه ؟ سر حالی ؟ بازم می خوای ؟ حالا این پسرا یه خورده منو سر حال کنن سراغ تو هم میان . آخخخخخخخخ که چه کیفی داره .. چه دنیایی شده .. هر جا که میریم حال و هوای بهشتو داره .  ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی