ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 230

دیگه وقتش رسیده بود که خودمو نشون بدم . یکی دو تا از مردای ایرانی که افتاده بودند روی چینی ها از این می نالیدند که چرا کوس زنای چینی گشاده ..
جاسم : این یکی مثل این که زن رئیس جمهور چین باشه که همراه هیئت هسته ای اومده اینجا . بچسب به هسته اش .. که انرژی هسته ای حق مسلم ماست .. برو کمرشو بگیر رو هوا داشته باشش و از همون طرف بکن توی کونش و من میذارم توی کس .. کریم : داداش این پس میفته ..
-به کیرم که پس افتاد . اگه جنبه شو نداره بی خود کرده همراه هیئت اومده . حتما می خواسته حال کنه که اومده . یعنی میگی شوهرش خبر نداره ؟
-شوهرش از اون کار چاق کن هاست زن جنده شو می فرسته این طرف و اون طرف کاسبی کنه و محبوب مردم بمونه .
-وای غش کرد . غش کرد .
جاسم : بیا بریم از این طرف . یه گوشه ای  که کسی ما رو نبینه اونو بندازیم زمین .. دو تایی اون زن نگون بخت غش کرده از کیر کلفت رو بردن یه گوشه ای که جمعیتی اون جا نباشه ... این جا بود که من با خودم گفتم این هموطنان هسته ای یه خواری از شما بگام که آبروی شما بره ..
فوری خودمو نشون دادم و دستمو گذاشتم روشونه چند تا چینی و اون سه تا رو نشونشون دادم . اولش نمی دونستن من چی دارم میگم و می خواستن بیان و با من حال کنن ولی بعد متوجهشون کردم که هموطنشون در خطر قرار داره .. چند تا چینی پشت سر اون دوتا خلافکار ایرونی راه افتادندو درست زمانی رسیدند که زن جنده رئیس جمهور چین رو گذاشتند زمین . چینی ها که تعدادشون زیاد تر بود با ایرونی ها دست به یقه شدند . منم گفتم بهترین موقعیه که بخوام هم حال کنم و هم یه ضد حال اساسی بزنم . یه چند تا بطری پر مشروبو خالیش کرده واونو گرفتم دستم . من و بطری ها نامرئی شده و رفتم سر درگیری . یه ضربه به  سر این چینی ها کافی بود که این چینی ها عین ظرف چینی بشکنن . حسابی شلوغ شده بود .  همه فهمیده بودن جریان چیه. رئیس هیئت ایرونی ها که فهمیده بود موضوع  چیه سر اون دو تا ایرونی فریاد زد وگفت  آقایون شما دیگه آبروی ما رو نبرین . ما به اندازه کافی در بین مردم امریکا وساز مان ملل بی آبروهستیم . بیست سی سال پیش سفیر ما در ساز مان ملل اومد ازیکی از این فروشگاهها یک بارونی دزدید آبروی ملت ایران رفت حالا شمازدین این زنو ناکار کردین ما جواب رئیس جمهور چینو چی بدیم ؟ تازه این جا که چاله میدون نیست . شما چه جوری زدین این همه چینی رو نا کار کردین .. برین زود باشین زناتونوهر جایی که هست پیدا کنین تا شاید یه جوری از دل اینا در بیارن .
 میثم : برادر یه جوری  مشکلو حلش کنین . آخه خانوما مون کس گشادن کیر این چینی ها بهشون حال نمیده .
-اونا الان کجان .
-زیر کیر چند تا عرب  یعنی همون ناظر ان هسته ای هستند . من چه جوری به زنم بگم که از زیر کیر کلفت عرب پا شن و بیان زیر کیر چینی ها ؟
-مگه غیر از اینه همه شون دارن به ما کیر می زنن ؟
خلاصه چینی  ها کیرشونو روی کس زن رهبرشون کشیده و نرم نرم اونوبه هوش آوردند ولی دیگه اجازه سکس بهش ندادند . بقیه سر شکسته ها و سر خونین ها همه شون یکی یکی چش باز کردند . آخ که چقدر حال کردم و خندیدم . از بس کیر اون جا فراوون بود . چند تا کیر بیکار هم دیدم . یه مرد فرانسوی خوش پوست و خوش بدن رو دیدم . ازلهجه اش متوجه ملیتش شدم . تا یکی از همین خواهرای ایرونی دید که یه کیر خالی پیدا شده فوری رفت طرف اون ولی من در یه لحظه پیشدستی کرده خودمو  بهش چسبوندم  .  هنوز خودمو نشون نداده بودم . تا اون خارجیه بفهمه چی شده همچین لگدی از پشت به اون زن ایرونی زدم که نقش زمینش کردم . جنده عوضی تو قاپیدن کیر هم می خواست از بقیه جلو بزنه . همه چی رو واسه خودشون می خوان . تا حالا به اندازه کافی کیر خوردین خانومای انقلابی و با حجاب دولتی ایران ! جنده های وطن که آبروی هر جنده ای رو بردین . الان در خارج خانومه میاد فیلم پورنو بازی می کنه وقتی میره خیابون واسه خودش احترام داره شخصیت داره . اونا هم دین دارن مذهب دارن . اینا حتی نمی دونن چه جوری جنده باشن . عرضه جندگی رو هم ندارن .  .  خودمو که نشون دادم متوجه تعجب اون مرد شدم تا بره یه چیزایی به زبون خودش بگه که حالیم نمی شد فوری بغلش کرده همون جا رو زمین خوابوندمش . به اون زن حزب الهی مون هم گفتم کونی  برو کونتو بده .. یه جوری منونگاه کرد که فهمیدم داره فکر می کنه که منو کجا دیده  ..
 -تو از کجا پیدات شد .
-آبجی ما سیتی زن امریکات هستیم . فکر نکن فقط خودت بلدی کوس و کونتو خوب بذاری حراج ؟
 داشت شاخ در می آورد از این بی پروایی من . خورد و دم نکشید .ادامه دادم  .
-شما که یک عمره که با امریکا دوستین . پس دیگه از این غلط کاری ها نکن که مرگ بر امریکا . ...... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

شیدای شی میل 78

از اون جایی که می دونستم این زن و شوهر خیلی کارا از دستشون بر میاد و باید هواشونوبا کیر زدن به اونا داشته باشم ودر واقع با این جور کیر زدن به اونا اون جور کیر زدم ..  تلاشمو می کردم تا اونا از من راضی باشن . واسه همین حواسمو خوب جفت کردم و این آرامش هوسمو زیاد تر کرد . آخه من باید زود تر از این مخمصه خلاص شده می رفتم به دانشگاهم می رسیدم . لاله و خونواده و بقیه همه , دلواپس بودند . ولی کون خیلی با حالی داشت این بسیجی پاسدار ..  تعجب کردم این کونش چقدر گوده . کیرم تا عمق بیشتری رفت توی کونش . ولی اون همین جور حرص می زد . اصلا قانع نمی شد . همین جور کونشو به عقب می مالوند تا کیرم به عمق بیشتری در کونش نفوذ کنه . خیلی هم راحت حرکت می کرد . جاااااااان این جور کون کردن ها به من خیلی مزه می داد . این دیگه چه کونی بود؟! چاقالو, تپل , سفت . ولی کون مردونه جبار دیگه مثل کون خانوما نبود که بیشترشون یه لرزش ژله ای دارند  . سمیه : تعجب می کنی که کیرت راحت داره توی کونش میره ؟ آخه تو ایران خودمون شاید چهل پنجاه نفر بیشتر نکرده باشنش .. ولی برادران عرب  توی لبنان و فلسطین حسابی از خجالتمون در اومدن .
 جبار : ولی خود سعودی ها و وهابی ها از همه کیرشون با حال تر بود .
 -ببینم  اونا نمی گفتند که لواط خیلی بده و از این حرفا ؟
-نه اونا میگن ما چون از دین بر گشته ایم گاییدن ما حتی مردا ثواب داره مخصوصا اگه دولتی و پیرو خط امام و ولایت باشیم . به بر کت همون کیر ها بود که امروز این قدر راحت دارم از کون دادن کیف می کنم .در ضمن دو سه تا کیر امریکایی هم خوردم .
 -حالا با کیر من حال نمی کنی؟
 - اگه بگم این بهترین و با حال ترین کیریه که رفته توی کونم شاید باورت نشه . می دونی چرا .. عربها که من پاسدار بسیجی رومی گاییدن بیشتر با درد همراه بود .. یکی دوبار مقعدم طوری درد گرفت که تا سه ما ه کون ندادم . از بد ترین روزای عمر من بود .
سمیه : حالا این قدر حرف نزن حالتو بکن ..  
دستمو به کیر جبار رسونده باهاش بازی می کردم تا یه حال دو سره بهش داده باشم و اونم فراموش نکنه که من هم یه کونی دارم . آخه این بسیجی ها همش هم بخوان کون بدن فراموش می کنن که مردن .. ولی باشه به کیرم . بذار فراموش کنن .
-آخخخخخخخخ محکم تر محکم تر .. واااااایییییی سمیه .. عزیزم .. این باید تا صبح منو بگاد .. زندانیا رو تو باید کنترل کنی ..
 -من حریفشون نمیشم .
 -تو .. تو مورو از ماست می کشی بیرون .. ببینم نکنه بازم می خوای حال کنی و با کیر این شی میل گاییده شی .
-این قدر خود خواه نباش مرد . بهشتو که واسه خودت می خوای . حداقل دنیا رو با هم قسمت کنیم .
-تو خودت به کی میگی ..
رو کردم  به هر دو تاشون و گفتم حالا این قدر با هم دعوا نیفتین . با این چیزی که به خوردم دادین کیرم به این زودی ها بخواب نیست .
چه حالی می داد  وقتی که جفت دستمو رو سینه های جبار می ذاشتم و خودمو از عقب به طرف جلو حرکت می دادم . سردردم کمی بهتر شده بودعجب قرصی بهم داده بودند .سمیه : جبار زنگ بزنم که جمال هم از شمال بیاد این جا و یه حالی بکنه ؟
-اون تا ده روز دیگه کار داره . دستش بنده .
-عیبی نداره . شیدا جونو همین جا پیش خودمون نگهش می داریم .
دلم هری ریخت پایین . همین که نمی دونستم جمال کیه .. هم این که من قرار بود یک هفته دیگه مرخص شم معلوم نبود اونا برای من چه نقشه ای چیدن . داشتم به گریه می افتادم .
-ببینید من درسای دانشگاهم داره شروع میشه . تا یک هفته دیگه مهمون شما هستم . سمیه دلش سوخت و فوری زنگ زد برای جمال ..
-الو جمال جون .. اگه تونستی سه سوته خودت رو برسون تهرون . نیای سرت کلاه رفته . فدات شم پسرم .. اگه می تونی به عمو جلالت هم بگو بیاد .. چی ؟ چی شده ؟ بابا حالش بد شده ؟ خدا نکنه اون مرده باشه . الان هم من بهش احتیاج دارم هم انقلاب و هم ولایت .. مادر فدات شه بیا که یه سوژه گیر آوردیم که  می تونی باهاش حال کنی . ..ای کلک . حتما باید جریانو می گفتم که میومدی ؟ زود باش می دونم خیلی وقته حال نکردی . بیا تا سر حال شی و مادر خنده هاتو ببینه ..
 معلوم نبود من این یک هفته رواومده بودم زندان یا بیگاری . یه جایی خونده بودم که یه مرد یا گی مفعولی ازیه مرد دیگه یا گی فاعلی خواهش کرده بود که بکنه توی کونش . اون مرد بهش گفتم عاشق کون کردنه ولی چون به وقت کردنش کیراون مفعولیه  از جلو تلو تلو می خوره چندشش میشه . اون کونی کاری کرد که کیرش استتار شه و کونشو بده ولی من داشتم لذت می بردم از این که می دیدم کیر جبار داره تکون می خوره و منم دارم کونشو می کنم . .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی 

خار تو , گل دیگران 28

رامین با این که  احساس نیاز و هوس می کرد وکیرش شق شده بود ولی بازم اون جوری که خودش می خواست و ویدا انتظارشو داشت نتونست  به زنش برسه . اون دوست داشت زود تر بخوابه  تا بتونه  پرونده هایی رو که همراش به خونه آورده بر رسی کنه . دوست داشت که همه ازش به عنوان یک کار مند نمونه یاد کنن .ولی اینو فراموش کرده یا کمتر توجه می کرد به این که باید به عنوان یک شوهر نمونه هم واسه ویدا باشه . اون فقط این انتظارو داشت که زنش به عنوان یک کار مند اونودرک کنه . کار مندی که برای رسیدن به درجات بالاتر داره تلاش می کنه . ویدا دندوناشو ازخشم به هم می فشرد . این امید واری رو داشت که با اومدن رامین و عشقبازی با اون بتونه اون حال و هوای پریشونی رو که از چت با هوشنگ بهش دست داده بود فراموش کنه . ولی حالا رامین طوری رفتار می کرد که اونو در خماری بیشتری قرار بده ..
 -ولت نمی کنم رامین .
خودشو انداخت رو کیر شوهرش . هم پاهای رامین و هم پاهای خودشوباز کرد . وقتی کیر رامینو در انتهای کسش می دید تازه یه حس آرامش خاصی بهش دست داده بود . این ویدا بود که با حرکاتی سریع می خواست خودشو زود تر ار ضا کنه .   مجبور شد  فکرشو ببره به حرفایی که بین اون و هوشنگ رد و بدل شده اون صحنه ها رو تصور کنه . حس کرد داره بیشتر خوشش میاد . ولی ریزش سر بالایی منی شوهرشو حس می کرد  که دیواره ها و انتهای کسشوداغ کرده بود . با این حال فشار آوردن به رامینوادامه می داد . با این که کیرشوهرش شل شده بود ولی ولش نمی کرد . لذت ویدا , شیب و روند یکنواختی پیدا کرده بود .  
-رامین نذار بخوابه .خودتم نخواب!
 -هنوز ارضا نشدی ؟ 
-مگه ما زنا مث شماییم که در جا آبمون بیاد و تمومش کنیم ؟
 -آهههههههه یه خورده بجنب . تحرک داشته باش . منو ببوس . لبامو . سینه هاموبخور . چرا این جوری شدی .
 ویدا خیلی خوشش اومده بود ولی حس کرد که دیگه ادامه سکس براش فایده ای نداره . جز این که اعصابشو بیشتر خط خطی کنه .
-ببین تو باید یه بر نامه ریزی بکنی برای کارات . اصلا من نمی خوام تو پست بگیری . من همون آدم ساده رو دوست دارم . اصلا تو بشی مدیر کل . وقتی که زنت راضی نباشه بازم برات ارزشی داره ؟ خودت رو هلاک می کنی وقتی که رسیدی خونه جواب سلام آدمو به زور میدی ..
ولی رامین خیلی راحت خوابش برده بود .
-حداقل پاشو غذاتو بخور ..
-باشه وقتی بیدار شدم . الان حوصله شو ندارم . .....
پنجشنبه هم از راه رسید. ویدا با چند دست لباس رفت  به خونه سمانه  .. رامش قبل از اون رسیده بود . سمانه در یه خونه ویلایی دو طبقه زندگی می کرد . ویدا دوست نداشت بپرسه که اون این همه سر مایه رو از کجا به دست آورده ولی سمانه گفت که شوهرش با یکی از دست اندرکاران اصلی گمرک آشناست و کلی جنس وارد می کنه و خودش  نمایندگی فروش لوازم خونگی رو داره ولی تا دلت بخواد از هر جنسی می خره و می فروشه جز آدمیزاد . ولی رامش یه زندگی معمولی داشت . اون و شوهرش دو تایی شون دبیر بودن . ظاهرا زنای خونه دار  امکانات مالی بهتروبیشتری داشتن .
 -خب دخترا . امروز باید نشون بدیم که از جوونای امروز امروزی تریم . باید نشون بدیم که دود از کنده بلند میشه . نشون بدیم که ما ازامروزی ها خیلی خوشگل تر و سر حال تریم . دیگه باید  بتر کونیم .
 رامش : فقط یاید حواسمون باشه که خودمون نترکیم . .
 ویدا : سمانه این چه قیافه ایه که درست کردی .
 -از صبح تا حالا مشغول بودم که وقتی شما رسیدین وقت کمتری گرفته شه و بیشتر به شما برسم .
 ویدا : این تیپی که زدی بد نشده ولی چقدر پودر و پنکک مصرف کردی . انگار پوست صورتت مصنوعی شده .
-فکر می کنی .الان پسرا این جوری بیشتر دوست دارن ؟
 -ابروتو چرا این قدر شمشیریش کردی . حالت چشات خوشگله . مژه هات خوبه ولی .. خوبه .
-چی می خواستی بگی ویدا بگو دیگه ..
رامش : من بگم ویدا چی می خواست بگه ؟ می خواست بگه یه نموره ای مصنوعی به نظر میای .
 -اتفاقا پسرا به دنبال چیزای استثنایی هستن .
 ویدا : ولی به نظرم یه میکاپ مختصر که بتونه یه جلوه ای به زیبایی طبیعی آدم بده از همه اینا بالاتره . مگه می خوای خودت رو ساندویچ کنی بدی پسرا بخورن ؟ یا این که می خوای واسه خودت خواستگار جمع کنی ؟
سمانه : دختر این قدر امل بازی در نیار . اون وقتا هم که بچه محصل بودی  سرت تولاک درسات بود و به خودت اهمیتی نمی دادی . آخرشم چی نصیبت شد ؟ یه کار مند بانک .. بابات و داداشت چی هستن ؟ دکتر ..
-بس کن سمانه . رامین هم به اندازه کافی واسه خودش داره .
 رامش : منم راضیم . حالا این که نشد هر چی می خوام واسم تهیه شه .
 -همه ما همینیم . ولی تا اون جایی که می تونیم باید از زندگیمون لذت ییریم . مردا رو هر چقدر بیشتر بدوشن بیشتر شیر میدن . به آه و ناله و نداریم نداریم اینا نباید زیاد گوش داد .
 رامش : چرا به مردا توهین می کنی ..
 سمانه : این نظر شخصی منه . تو هین هم نیست . خصلت اینا همینه .
-اگه خصلت مردا همینه پس چرا داری واسه اونا خودت رو به کشتن میدی ؟
 ویدا : سمانه ! مگه تو نگفتی رامشو آوردی توی خط ؟
-آره . ولی فکر کنم امروز از دنده چپ پا شده . ببینم با شوهرت دعوات شده رامش ؟ ویداجون! فکر کنم  رامش یه چیزی ازشوی خودش خواسته واسش نخریده .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی 

حالا عمه ات رو نمی شناسی ؟

ده روزی می شد که پدرمو از دست داده بودم . دیگه شده بودیم یه خونواده سه نفره . من و خواهر و مادرم . خواهرم  تینا  بیست و سه سالش بود و منم بیست و پنج سال داشتم . درست مثل بابا تیمور که دو سال از عمه تارا بزرگ تر بود منم از خواهرم بزرگتر بودم. . عمه تینا حالا باید چهل و پنج سالش شده باشه .  اون حالا توی انگلیس زندگی می کرد . از وقتی که پدرم بابت جدایی عمه از همسرش  باهاش در گیر شده بود اون خونه زندگیشو فروخت و رفت انگلیس . فقط یه آپارتمانشوکه در ساختمون روبرویی ما و در طبقه سومش بود داد اجاره .  بابا همش عادت داشت در زندگی خصوصیش دخالت کنه . همین کارو هم در مورد خواهرم انجام می داد که آخرش سبب شد اون و همسرش از هم جدا شن . تارا جون خیلی راحت و آزاد بود . مثل غربی ها رفتار می کرد . اون وقتا این جور نبود که زن مثل حالا تا این حد آزادی داشته باشه . شایدم از اون جایی که عمه , شوهر خوش تیپی نداشت و به فکر تفریح بود تا حدودی هم پدرم حق داشت ولی هر چه بود اون شوهر داشت . شوهرشم خیلی پولدار بود . عمه بچه دار نشد ..  اون وقتا در همین آپار تمانی که حالا داده بوداجاره زندگی می کرد . خیلی می رفتم خونه شون . همش در حال اس ام اس بازی بود . یا داشت با تلفن حرف می زد . همشم از من می خواست که ماساژش بدم و و اونم کیف می کرد و در همون حال با تلفن حرف می زد . حالا که خوب فکر می کنم اونا باید دوست پسر یا دوست پسراش بوده باشن  ولی من ندیده بودم که اون با هیچ غریبه ای  باشه . وقتی که خیلی بچه بودم می دیدم لاپاشو باز می کنه و کف دستشو می کشه روی اون . گاهی شکاف کسشو می دیدم که چه جوری با اون ور میره . راستش اکثرا پنهان می شدم و این صحنه رو می دیدم . نمی دونم چرا خوشم میومد با این که خیلی از بچه ها از تماشای  شکل کس بدشون میاد .  یادم میاد یه بار ده سالم بود و شوهر عمه ام هم پروستاتشو عمل کرده  بستری بود . اون شب من بودم خونه عمه ام . دیدم لباس خوابش رفته بالا کون گنده و سفیدش بدون شورت روبروم قرار گرفته . دستمو گرفت و گذاشت لاپاش . انگار داشت می رقصید . حرکات عجیب وغریبی می کرد . چسبندگی لاپاش داشت حالمو بهم می زد . دو سال بعد این من بودم که دلم می خواست اون دوباره این کارو انجام بده اون وقت می دونستم چیکار کنم. ..یه بار خودم دستمو گذاشتم رو کونش و اونا رو به دو طرف بازشون می کردم . حتی یه بار بوسیدمش و با نگاه کردن به اون آبمو رودستم خالی کردم . ولی دیگه بیشتر نتونستم پیش برم .  حالا نه پدرمو کنار خودم داشتم ونه عمه امو . من شده بودم همه کاره سوپری بابا . من و مامان پوری و آبجی تینا به هم زل زده و جیکمون در نمیومد . واقعا جای بابا خالی بود ..صدای زنگ در رشته افکارمونو پاره کرد .. درو باز کردم . آخ که من چقدر نقطه ضعف دارم در برابر زنای خوشگل . فوری کیرم بلند میشه . یه چیزی حدود سی سال نشون می داد . هرچی فکر می کردم اونوقبلا کجا دیدم چیزی یادم نمیومد . روسری رو هم از سرش انداخته بود . موهاش به رنگ شرابی تیره .و تقریبا یه حالت مصری داشت . خیلی بهش میومد . هیکلش هم حرف نداشت . دهنم آب افتاد .
 -ببخشید خانوم امری داشتین ؟
 -حالا دیگه منو نمی شناسی ؟
-آخ تارا جون .. عمه جون .. فدات شم . آخه این قیافه ات  با عکسات خیلی فرق کرده .پونزده سال جوون تر نشون میدی .
-یعنی دلت گواهی نمی داد که من باشم ؟
 می خواستم بگم فقط کیرم تو رو گرفته .. آخه دل کجا بود ! بغلش کردم و اونو به خودم فشردم . سینه های درشتش حسابی  به  قسمت سینه هام فشار می آورد . ول کنش نبو دم .
 -چقدر خوشگل و خوشبو شدی تا را جون ..
-تو هم دیگه واسه خودت مردی شدی . خیلی خوش تیپی . فکر زن گرفتنی  ها ..
-پس چیکار کنم .
 یه گوشه چشمی نازک کرد و گفت من اومدم که بمونم . خودم ردیفت می کنم . ولی خیلی خوشگل تر از اون وقتا شدی تورج . بزنم به تخته .. یهو گریه رو سر داد ..
 -دلم نمی خواست اون بمیره .. تینا جون و مامان پوری خودشونو به عمه جونم رسوندن و دیگه همراه با اون گریه رو سر دادن .  منم واسه این که از قافله عقب نمونم با اونا همراهی کردم . آخه گریه ام نمی گرفت وقتی عمه به اون خوشگلی رو پس از ده سال می دیدم . فقط حیفم اومد که این اشکهای عمه جون باعث قاطی شدن آرایش دور چشاش شده  . قرار بود عمه جون  تا یک ماه رو خونه مون بمونه که مستاجرش خونه اشو تحویلش بده . آخ چه عالی ! دیگه هر شب سر کشی می کردم به این سایتها وخوندن داستانهای سکس با محارم . هر جا هم که سکس با عمه رو داشت چند بار  می خوندمش . یکی دو بار تارا جون اومد سر وقتم . عمدا می خواستم بهش نشون بدم که دارم چیکار می کنم . یک بار که اومد بالا سرم الکی خودمو به تته پته انداختم و گفتم نه خوب نیست عمه جون .. بده .. برای پسراست ولی اون نشست و همه شو خوند .. یه جوری نگام کرد که همه چی می شد ازش در آورد . عشق و هوس و سر زنش و سر کوفت و تشویق و انتقاد ..
 -عمه جون به مامان چیزی نگی ها ..
 جوابمو نداد . چند روز بعد که مامان وخواهر وخاله پورانم که اونم شوهرش مرده بود یه چند روزی رو رفتند مشهد من و عمه جونم شدیم خونه دار . مامان به عمه سفارش می کرد که هوای منو داشته باشه . مراقب باشه که دختر نیارم خونه .. آخه من چند بار از این کارا کرده بودم .. وقتی که تنها شدیم  عمه این بار شد مادر ترزا . ..
 -عمه جون توکه به من گفتی زن نگیر گفتم چشم . حالا میگی با دخترا حال نکن ؟
 -آخه هزار جور مرض دارن ..
 -دخترای ایرونی سالمن .. من میرم دنبال سالماش ..
 دلم می خواست با این حرفام حالشو بگیرم .. شب که شد اون رفت اتاق تینا   و منم اتاق خودم موندم  خیلی دلم می خواست کنار اون می خوابیدم . رفتم پیشش .
 -عمه جون وقتی مامان بود میومدی پیش من حالا با هام قهر کردی ؟
-خب تورج جان گفتم شاید دختری آورده باشی خونه و نخوای که من مزاحمت شم ..
 -چه کیفی داشت اون وقتا کنار عمه جونم می خوابیدم .
-حالا باید ازت ترسید .
-مگه من لولو خور خوره هستم . هر کی رو بخورم عمه جونمو نمی خورم . دیگه دوستم نداری ؟
یه جوری نگام کرد که تنم لرزید . داشت با اون نگاش به من می گفت که تمام افکارمومی خونه. اون خیلی زرنگ بود .
-تارا جون فری بنگاهی بد جوری رفته توی نخت . من خوشم نمیاد .
-ببینم به من میگن یه زن مجرد . تازه توالان اجازه نداری حتی اختیار دار خواهرت باشی ..
 -ولی اون فری رو میگم خیلی زن بازه ..
 - به من چه .. من که باهاش نیستم . ببینم توشوهرمی ؟ دوست پسرمی ؟ ..
منم گستاخی کرده گفتم مگه تو زنمی ؟ دوست دخترمی ؟
 اینو که گفتم دیگه تحویلم نگرفت . فهمیدم حرف زشتی زدم . لعنت بر من که اصلا نمی دونم چه جوری با آدم بزرگا تا کنم .  رفتم اتاق خودم تا خودموبا خوندن داستانهای بی نتیجه مشغول کنم . این عمه هم حالا می تونست واقعا یک مزاحم باشه از خودش که خیری ندیده بودم . دقایقی بعد دیدم که صدام می کنه . وای تارا جون رفته بود به اتاق خواب مامان وبابام و خودشو رو تختشون ولو کرده بود .
 -تورج جون راست میگی . من نباید واسه توتعیین تکلیف کنم .
-نه تارا جون من اشتباه کردم . منو ببخش .
دیگه نذاشتم تکون بخوره خودمو انداختم بغلش  .دیدم میز عسلی تقریبا بزرگو آورده گذاشته کنار تخت و لپ تابمو روش کرده . البته خودم اجازه شوبهش داده بودم . عمدا دوست داشتم با کارام آشنا شه . خوشم میومد وقتی بایت سکس نصیحتم می کرد و خودشم می دونست که توجهی نمی کنم . من می دونستم که اون چی می خونه و اونم می دونست که من چیکار می کنم . پشت به من داشت داستانو می خوند . اتفاقا یه داستان سکس محارمی بود . پسر با مادر ..
 -عمه جون اینا چیه داری می خونی از خجالت دارم آب میشم .
 -چی دوست داری برات بخونم  . قصه سکس عمه با برادر زاده.؟ تو خجالت نمی کشی ؟ اصلا باورم نمیشه تو پسر اون پدر باشی . ...
 گفتم که بهتره امشب سنگامو باهاش وا بکنم. دیگه وقت تصفیه حسابه . منم بهش گفتم که منم اصلا باور نمی کنم که تو خواهر اون برادر باشی ..
-نذار من حرف بد بهت بزنم . نذار به روت بیارم باهام چیکار کردی ..
 -بگو بچه می ترسونی ؟
-نمی خوام روت بازشه
-روم به اندازه کافی بازه .
 حرکات عمه تارا نشون می داد که کسش به خارش افتاده و کیر می خواد . دیگه براش محارم و غیر مخارم نداره . منتظر یه بهونه ایه که این تابو یه جوری شکسته شه .
-بگو می خوای چی بگی عمه جون .. من سیر نخوردم دهنم بو بده .
 -دستاتو گذاشته بودی رو باسنم و با وسط پام بازی می کردی . ..
 فهمیدم اون روزی رو میگه که تازه تکلیف شده بودم و فکر کنم جق هم زده بودم اما من در جا پاتک زده  یه بر گردون زدم به دو سال قبلش و ده سالگی ام ..
-تارا جون ! همونی رو میگی که دستمو گذاشتی لای پات و فشارش دادی ؟ اون وقتا بچه بودم حالیم نبود . دو سال بعدش خواستم شرمنده نباشم و جبران کنم .
-حریف زبون تو یکی نمیشم .
-ولی یه جات هست که حریف زبون من میشه .
-آههههنههههه نکن .. پررو نشو .. بی ادب نباش ..
-تا را جون هیشکی نیست . فقط منم و تو .
 -نههههههه
-ولت کنم ؟
 -بازم نهههههه نشون بده که چه جوری می تونم حریف زبونت شم .
روشوبر گردوندم و لباس خوابشو ازسرش در آوردم و به سمتی پرت کردم .  قبل از این که شورتشوبکشم پایین اول دستمو گذاشتم رو همون قسمتی  که کسش قرار داشت و حسابی چنگش گرفتم تا سست سست شد و خودش مدام فریاد می زد که درش بیار درش بیار .
-اطاعت  عمه جون .
 دهنمو گذاشتم رو کسش تا معجزه زبونمونشونش بدم .
-تا را جون کونت خیلی با حال تر شده . کست هم انگاری تنگتر از اون وقتی به نظر میاد که من دستموگذاشته بودم لاپات .
-آخه دستات هم بزرگ تر شده ..
-ولی تارا جون حس می کنم کس غنچه ای داری .. دلت واسه من تنگ نشده بود ؟
 -بابات چشم دیدن منونداشت . می گفت تو آبروی خونوادگی ما رو می بری . ولی من بخشیدمش . به نظر تو من زن بدی هستم ؟
-اگه غیر تورج با کس دیگه ای باشی آره ..
 زبونمو کشیدم روی کسش . و بعد با جفت لبام لبه های کسشو می گردوندم .
  -نهههههه نهههههههه تورج. تو که قصد بدی نداری . تو که نمی خوای کاری بکنی . -من قصد کاری رو ندارم ولی اینی که تازه با لب و زبونم مزه شو چشیدم ازم می خواد که یه کاری انجام بدم.
 کف دستمو کشیدم رو کس عمه جون و حالا صورتمو گرفتم روبرو صورتش ..
-کار بد انجام ندم ؟ تو نمی خوای ؟
 -منو کشتی . با اون قصه هات منو کشتی ..
-چرا پونزده سال پیشو نمیگی .. اون وقتا که قصه ای نبود .
-نهههههه نههههههه تورج . خواهش می کنم .
-خواهش می کنی که چی ؟ زود تر کارمو بکنم ؟
-اصلا به بابات نرفتی .
-چه بهتر .تو که با بابام مخالف بودی . حالا مخالف مخالف بابام یعنی موافق تو . شورتمو در آوردم . سوتین اونو هم بازش کردم . می دونستم داره ناز می کنه . کیرمو به سمت کس تارا گرفتم . و لبامو به لباش نزدیک کردم . همزمان با حرکت لبام و بدنم به سمت بالا وقتی که لبام رو لباش قرار می گرفت کیرمم رفت توی کسش . یه داغی دلپذیری رو حس می کردم که با تمام حرارتهای این چنینی دیگه تفاوت داشت . شاید واسه این بود که این یه لذت داغ فامیلی خالص و بی ریا بود . عمه تا را با تمام وجودش تسلیم من شده بود . پوست سفیدش سرخ شده بود .
-تارا تنگش کردی ؟
-بی ادب .. یعنی من تا حالا باید گشاد می شدم ؟ فکر کردی من رفتم اروپا و با هر کی که از راه می رسید رو هم ریختم ؟ دروغ نمیگم . یکی دوبار از دواج کردم و زودم از همسرم جدا شدم .
-منو ببخش .
 -چی فکر کردی دیوونه . من از اونایی که فکر کردی نیستم . نمی دونم چرا از بچگی هات دوستت داشتم ولی حالا که این حرفو به من زدی ازت دلخور شدم .
سخت بغلش کردم و نذاشتم ادامه بده . این بار با هیجان بیشتری کیرمو به ته کسش می کوبوندم . فکر کنم راست می گفت . داغ داغ بود . با هیجان , انگاری که سالهاست طعم کیرو نچشیده .  دستشو گذاشته بودر صورتم و اونو پس می زد . نمی تونست تحمل کنه . بکش بیرون .. بکش بیرون .. کیرمو کشیدم بیرون تا راه واسه ریزش آب کسش به بیرون اونم با فشار باز شه . .. خیلی زود ارگاسم شده بود . ولی همچنان کیر می خواست و من ول کنش نبودم .  این بار هوس کردم که اونو از کون بکنم. انگشت کوچیکه مو کردم توی سوراخ کون تارا جون . دادش رفت آسمون . تحمل انگشت کوچیکمو نداشت .ولی باید به من کون می داد . حالا که قالب کونش توی دید من قرار گرفته بود حتی تحملشو نداشتم که واسه لحظاتی وقت تلف کنم و برم کرم بیارم ولی مجبور شدم این کارو انجام بدم .
-چون دوستت دارم می ذارم کونمو بکنی . ولی یواش تر . یواش تر . آخخخخخخخخ دردم میاد . یواش تر ..
مدارا کردن با کون عمه داشت حوصله مو سر می برد . یه فشاری بهش آوردم که از درد نیمه بیهوش شد . واسه لحظاتی از حال رفته بود ولی کیرم چهار سانتی رو توی کون تارا جا خوش کرده بود و همون برام بس بود . دیگه محکم شده بود . کیرمو به همون صورت حرکت می دادم . البته کیر توی سوراخ حرکت نمی کرد وپوست و دور حلقه کون در یه کشیدگی خاص حرکات رو به جلو و عقب داشت . دستمو هم گذاشته بودم رو سینه های تارا .. آب کیرم همین جور داشت توی کون تارا خالی می شد  . کیرمو که از توی کونش بیرون کشیده .. فرو کردم توی دهنش . وقتی که اون با لذت کیرمو ساک می زد و آب باقیمونده شو می خورد حس کردم کیرم دوباره داره شق می کنه . بازم افتادم پشتش . از نگاه کردن به کون و قالب کمر و شونه ها و رون پاش و اصلا بهتره بگم از نگاه کردن به همه جاش سیر نمی شدم .
-بازم کون ؟
 -نه این دفعه از پشت می ذارم توی کست .
 -اگه بدونی چقدر تشنه شه و آب برادر زاده شو می خواد .
 این بار کیرمو تا عمق بیشتری فرو می کردم توی سوراخ تارا جون و از لرزش ژله ای کون کیف می کردم . یعنی داشتم کسشو می گاییدم . بازم آبم اومد ولی این دفعه کم تر . خیلی آروم شده بودم . کار هر شب و ساعاتی از روز ما شده بود همین . ..دیگه مامان اینا باید بر می گشتن .  شش روز از رفتنشون می گذشت . قرار بود که صبح فردا برگردن . دیگه کار به اون جا رسیده بود که کاملا لخت در آغوش هم می خوابیدیم . صبح که از خواب پا شدیم دیدیم که دو تایی مون لخت و زیر ملافه قرار داریم . سر و صداهایی شنیده می شد . خدای من اونا بر گشته بودن  .نکنه بر جستگی های تن ما رواز زیر ملافه دیده فهمیده باشن که لختیم . اصلا کی این این پارچه رو رو تنمون انداخته ؟ می خواستم از تارا بپرسم روم نمی شد . با ترس و لرز یه چیزایی تنمون کردیم و انگار نه انگار اتفاقی افتاده سعی کردیم خودمونو بزنیم به خواب .. اما سردی مادر و نگاههای عجیب و غریب خواهرنشون می داد که شاید اونا تن لختمونودیده باشن . ولی ما که کاری نمی کردیم . همون روزوقتی که رفته بودم مغازه عمه این خبر خوشو بهم داد که مستاجرش زود تر اون جا رو تخلیه کرده .. دیگه استرسی برای با هم بودن نداریم . ولی همش به این فکر می کردم که نکنه تینا جون و پوری جون فکرای بدی کرده باشن هرچند هرکی خربزه می خوره باید پای لرزش هم بشینه ولی آخه خربزه داریم تا خربزه ..... پایان ... نویسنده ..... ایرانی 

لبخند سیاه 168

وقتی بر گشتم خونه در آپارتمان روبرو نیمه باز بود . نمی دونستم دو تا چشم داره منو می پاد یا چهار تا چشم ؟ برای خودم متاسف بودم که کارم به این جا کشیده شده . منی که یه روز بابام عاشقم بود و به من افتخار می کرد حالا مادر میگه طوری شده که انگار هر لحظه منتظره خبر مرگ منو بشنوه . مادر میگه به زور ازش خواهش کردم و به دست و پاش افتادم که نفرینت نکنه . منی که از دست پسرا و متلک ها و حرفای عاشقونه شون فراری بودم فقط به دلخوشی اون بود که خودمو سریع می رسوندم به خونه . پدرم صورتمو می بوسید بغلم می زد . ولی وقتی که پیشونی منومی بوسید خیلی خوشم میومد . یه احساس تقدس می کردم . احساس آرامش و این که دختر خوبشم . حالا کار به جایی رسیده بود که منو نمی خواست ببینه هیچ ,  راضی بود به این که بمیرم و تلخی و درد این ننگو کمتر حس کنه . واسه پدرم پیغام دادم که من خودم بیشتر از تو راضی ام که این لکه ننگ زود تر از روی زمین محو شه . خاک شه . ولی یه پسر دارم که شاید یه روزی منو اون جوری که بقیه درک می کنن درک نکنه . شاید یه اثری از عشق و محبت درش مونده باشه . آدم تا زنده هست قابل بخششه . وقتی که خدا اونو می بخشه می تونه امید وار باشه . ولی من نمی دونستم بعد از تقاضای بخشش به کجا پناه ببرم . شاید هنوز خدامو درک نمی کردم . افکار شیطانی و حسد میومد به سراغم . دلم می خواست فرزاد شوهر سابقمو اسیر خودم کنم . دلم می خواست به گیتا نشون بدم که فرزاد هنوز دوستم داره و اونم مثل مردا ی دیگه کسی نیست که بشه بهش اعتماد کرد . فکرم فقط متوجه همین بود . همین . حالا جاوید و فرزان به خیال خام خود می خواستن یک شبه منو تورم کنن .در فانتزی خودشون  سکس با منو تصور می کردند . من یک مرد می خواستم . حالا اونا رو خیلی کوچیک حس می کردم . نمی دونم چرا . یه زمانی  اون وقتا که می رفتم مدرسه اگه یه پسری رو می دیدم که دو سال بزرگ تر از من بود اونو خیلی بزرگ احساس می کردم . فکر می کردم در برابر اون بچه ام ولی حالا اونا برام خیلی خرد نشون می دادن . هیکلشون از هیکل من گنده تر بود . ولی هوس اینوداشتم که سرمو بذارم رو سینه فرزاد . خودمو بسپرم به اون . به مردی که همه چیز منه . حس می کنم هر لحظه که می گذره بیشتر بهش متصل میشم . بیشتر این حسودارم که به دست و پاش بیفتم . منو بزنه .. داغونم کنه . تمام استخونامو خرد کنه ولی از پیشم نره . به من نگه هرزه . اگه فقط یه بار دیگه بهم فرصت بده .. بهش نشون میدم که براش چی میشم . نه اون نباید با گیتا از دواج کنه . ولی چه کاری ازم بر میاد . ریموت کنترلو در دست گرفته و کانالای ماهواره رو مرتب عوضش می کردم . هیچی ارضام نمی کرد و تسکینم نمی داد . حتی تماشای فیلمای سکسی . منو به یاد مهران و خیانت و نامردی اون مینداخت . منوبه یاد فرزادی مینداخت که دیگه محل سگ هم بهم نمی ذاره ... اون شب بازم پسرا اومدن پشت در بین خودشون  از سکس با من حرف می زدن . از این که دوست دارن منو داشته باشن . در آغوش من باشن و منو در آغوش بکشن . از کیر و کس و سینه می گفتن . طوری که انگار می دونن من اون طرف  در ایستاده و حرفاشونو گوش می کنم . از این می گفتن که من طالب کیرم .. ولی به من که می رسیدن عین موش مرده ها می شدن . یکی دوروز بعد یه تلفن از مادرم داشتم . اون که عادت نداشت  پیام رسان خبرای بد باشه نمی دونم چی شد که بهم خبر داد که امشب مراسم ازدواج فرزاد و گیتاست  و بعدش اونا میرن به خونه بخت .. با این که می دونستم  اون روز خیلی خیلی نزدیکه ولی انتظارشو نداشتم که حالا شاهدش باشم . هنوز غرق در ناباوری بودم . همه چی رو به بازی و شوخی گرفته بودم . شاید فکر می کردم ازدواجشون به هم بخوره . حتی اگه منو نگیره چند صباحی رو با گیتا بمونه و ازش زده شه . زهی خیال باطل ! آخه فرزانه ای زن دیوونه ! مگه تو فرزاد رو نمی شناسی ؟ اون که اهل نامردی نیست . وقتی گفته می خواد با بیتا از دواج کنه یعنی از دواج می کنه . داشتم می سوختم .
 -مامان خونه شو عوض کرد ؟
-نه همون جاست ..
 -تختشوچی ؟
-فرزانه تو مگه دیوونه شدی ؟ خب اون زن گرفته .. چه فرقی می کنه تختشو عوض کرده یا نه ؟
-آخه روی همون تخت با من بود . با من که از همه دنیا واسش مهم تر بودم . چرا این طور شد ؟
-فرزانه خودت خواستی .. حالا این قدر قاطی نکن . هر کی که خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه . اون از دستت رفته . مرغ از قفس پرید . تو حالا داری غصه اینو می خوری که در همون خونه و روی همون تختی که با تو زفاف داشته داره با همسر جدیدش خوشی می کنه ؟ به من بگو ببینم رو همون تخت نبود که تو بهش خیانت کردی ؟ استخوناشو خرد کردی ؟ شخصیتشو ؟ آبروشو .. هستی و فکر و عقیده شو بردی زیر سوال ؟
از این سمت به اون سمت می رفتم . حس زنی رو داشتم که شوهرش بهش خیانت کرده . دستمو می ذاشتم رو سرم انگار که به فکر چاره باشم . حتی وقتی از ساختمون رفتم بیرون فرزان و جاوید رو دیدم و اونا که آشفتگی منودیدن ازم پرسیدن  که چی شده ؟
-نامرد داره عروسی می کنه . به من خیانت کرده وداره اونو می گیره .
-مگه ازدواج نکرده بود ؟
-نه تا حالا به طور نا مشروع با هم بودن ...
یادم نمیومد قبلا چی به خورد اونا داده بودم . ولی برام فرقی نمی کرد . حالا برام این مهم بود که فرزاد روبرای همیشه از دست دادم . باورش برام سخت بود . هر چند می دونستم که احمقانه انتظار باز گشتشو دارم . می خواستم این دلخوشی روداشته باشم که زن دیگه ای جای منو نمی گیره .  شب از نیمه  گذشته بود . از سر شب همین جور به خونه ای که هشت نه سال درش زندگی کرده عشق و خیانتو درش تجربه کرده بودم زنگ می زدم . اونا هنوز همبستری رو شروع نکرده بودن . یه حسی اینو بهم می گفت .. ولی می دونستم که رسما زن و شوهر شدن . من باید حرفامو می زدم . احساساتموبه فرزاد می گفتم . باید می فهمید که من چی می کشم . باید بهش می گفتم که هنوزم دوستش دارم . نه .. اون چرا ازدواج کرده ؟ چرا یکی دیگه رو جای من گذاشته ؟ آخه چرا این قدر زود ؟! .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی