ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 154

داشتم آتیش می گرفتم . دیگه هیچی برام نمونده بود . هنوز فکر می کردم که شاید یه وجهه ای داشته باشم . یه ارزشی داشته باشم و به من اهمیت داده شه . هنوز فکر می کردم که ممکنه یه کورسوی امیدی باشه . . کسی باشه که منو به خاطر خودم بخواد . اونی رو که منو به خاطر خودم می خواست از خودم رونده بودم و اومده بودم سمت اونی که منو نه به خاطر جسمم می خواست و نه به خاطر روحم . اون منو برای پول و مالم می خواست و حالا که دیده بود اون قدر ها که به دردش بخورم مال و منالی ندارم منو مثل یه تفاله انداخته بود دور . به من می گفت یه آدامس جویده شده .. در حالی که من همیشه برای فرزاد شیرین و تازه بودم و اون بود که شیرینی منو به ناگهان میکش زد و کاملا تصاحبم کرد و بعد که من فرزانه رو  کاملا وابسته و دلخسته خودش کرد منو انداخت دور .  روی حرص و لجی که داشتم  در برابر ورود کیر ایرج  به کسم مقاومت می کردم .می خواستم سردی و بی میلی خودمو نشون بدم . نشون بدم که تن فروش و روسپی نیستم . اما اونا علنا داشتن کاری می کردن که این طور به نظر بیاد . هر چند براشون فرقی نمی کرد . حالا مهران منو لحظه ای می خواست . شاید در اون لحظه کسی به تورش نخورده بود . کیرشق شده ایرج  محکم به قسمت زیر نافم چسبیده من همچنان مقاومت می کردم . اون کیرشو محکم به شکمم فشار می داد . دردم گرفته بود . نفسم در نمیومد .
 -نهههههههه بی رحم پست فطرت ..
 مهران : جنده ! کونتو بده ..کستو بده . مگه  بهت کم حال دادم . بخور کیر ایرجو .. خیلی با حاله . ازش تشکر کن که خونه شو در اختیار ما گذاشته که بتونیم خوش باشیم .
باورم نمی شد که خودمو مفت باخته باشم اونم به کسی که این جور پست و بی شرم و بی غیرته .. . ایرج  دستاشو رو سینه هام قرار داد  فشارشون می گرفت . نفسم در نمیومد . درد بیچاره ام کرده بود . شل شدم . مقاومتم در هم شکسته و اونم یواش یواش در حالی که لبخند پیروزی گوشه لباش نقش بسته بود سر کیرشو به وسط کسم فشار داد و خیلی راحت اون کیر کلفتو فرستاد که  به راهش ادامه بده . لبامو از ناراحتی گاز می گرفتم . چند بار که کیرشو توی کسم حرکتش داد و با انگشتاش دور و برشو لمس کرد حس کردم که خیلی خوشم اومده و میاد ولی غرورم بهم اجازه نمی داد که چیزی بگم ..
-کثافت فکر نکن این جوری به خواسته ات رسیدی و پیروز شدی ..
 ایرج : چرا این قدر خودت رو خسته می کنی . تو که داری حالتو می کنی و لذتتو می بری . پس برای چی این قدر ناراحتی ؟! اووووووففففف من که دارم می بینم چقدر کیف می کنی .. هر چی میگی بگو .. مرد واسش مهمه که  کیرش چه جوری میره توی کس و بر می گرده .. واسش مهمه که زن چقدر خوشگل باشه و کونش چقدر گنده و زن زیر دست و پاش چقدر ناله کنه . و ناله هاشو دوست داره که چاشنی سکسو زیاد می کنه . زن ارزشش به اینه که زیر کیر مرد بخوابه و حال بده  . امروز تو و فردا یکی دیگه ولی مهران خوب تیکه ای رو انتخاب کردی . ارزششو داره که آدم دو سه  دفعه اونو بگاد ...
 راستی راستی ارزش من تا به این حد شده بود و خودم خبر نداشتم ؟ من این قدر پست شده بودم و خودم نمی دونستم ؟ من یک هرزه بودم و خودم نمی دونستم ؟ .. شاید حق با اونا بود و من یک جنده بودم . مگه جنده به کی میگن ؟ اون کسی که ازشکم مادر زاده میشه که جنده نیست .
ایرج : جاااااااااان چقدر آبداره سینه هات . نازتو بخورم . نازشو بخورم ..
خیلی خوشم اومده بود .. دستامو گذاشته بودم رو سرش می خواستم حرصمو رو سرش خالی کنم . می خواستم وقتی که موهای سرشو می کشم تارهای  موهاشو توی دستام ببینم . ولی از این خبرا نبود ..
-مهران اگه اجازه میدی من یه چند روزی داشته باشمش . یه چیزی توی تنش هست که داره بهم میگه تا یکی دو هفته ای رو می تونه واسم تازه بمونه .
 -داداش صاحب اختیاری .. من که دیگه طلاقش دادم مال تو .. جرش بده گشادش کن ..
مهران لعنتی داشت از کیسه خلیفه می بخشید . چشامو گذاشتم رو هم  .. ایرج یه بار دیگه نوک سینه هامو گاشته بود توی دهنش . دستشو هم روی کسم قرار داده و کیرشو محکم می زد به ته کسم و خیلی آروم کیر داغشو توی کس خیس و تشنه و حشری من حرکتش می داد . اصلا فکرشو نمی کردم که یه روزی زیر دو تا کیر قرار بگیرم .. بخوام از این صحنه فرار کنم . آرزوی مرگ داشته باشم .. و یه لذتی بیاد جای این حس نفرت رو بگیره . حس می کردم که خیلی پست شدم . نفرت از یک طرف و لذت از طرف دیگه نیروهایی بودند که منو محاصره ام کرده واسه من توانی نذاشته بودند . لحظاتی بعد چهار تا دست رو روی کونم حس می کردم که با چه هیجانی در حال لذت بردن از منن . مهران اومد زیر گوش من و گفت دیدی بهت گفتم که خیلی لذت می بری و ایرج خان پسر با حالیه .. منم خیلی آروم زیر گوشش گفتم بهش  بدهکاری ؟ .. ایرج هم که دید ما این جوری داریم حرفای زیر گوشی می زنیم اومد زیر گوش من و گفت می خوام یه ده روزی تو رو زن خودم کنم حاضری ؟ تا رفتم جواب بدم مهران  با فشار کیرشو کشید به سمت عقب و با فشاری بیشتر و ضربه ای محکم اونو به طرف جلو فرستاد .. از درد پنجه هامو انداختم رو سینه های ایرج و فریاد کشیدم .. ایرج هم به همون سرعت کسمو هدف قرار گرفته درد و لذت و نفرت و هوس نیروهایی بودند که در درون من با هم جنگ داشتند . نه اشکی و نه لبخندی .. یه حس بی تفاوتی اومده بود به سراغم . حس می کردم که دیگه شخصیت خودمو گم کردم . همون بی شخصیتی خودمو .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

خار تو , گل دیگران 14

در یکی از این چت ها کلام رد و بدل شده ای رو دید که با این که اون طرف  زن این چت نبود ولی خیلی خجالت کشید . چون واسه یه لحظه خودشو جای اون گذاشته بود . پسر خطاب به اون زن : دلم می خواد با کیرم بلندت کنم .
  زن : من حاضرم به شرطی که کونشو داشته باشی   کیرت رو جلو شوهرم در آری و بذاری توی کسم ..
 -کاری می کنم که آقات خودش کیرمو بگیره و اونو به سمت کس و کون تو بفرسته .
 -اگه این کارو بکنه که همیشه کیر لیس تو میشم ..
 -حالا خانومی بکش پایین ..
 -چیه پیش پرداخت می خوای ؟
 -واسه من میشه پیش دریافت خانومی
 -بیا اینو علی الحساب بگیر ..
-من اون کون تپل و کس نازت رو بخورم .
-موهای کسم بلنده .. باید همه شو بخوری ......
خلاصه  ویدا مدتی خودشو با گفتگوهای چتی اون دو نفر مشغول کرد.. .. وقتی هم که وارد فیسبوک شد هوشنگ رو هم اون جا دید .. هما واسه این که داداشه هواشو داشته باشه اطلاعات دست اولی رو از ماندانا گرفته بود .. ماندانا هم یه بده بستونهایی با هما داشت . خلاصه  این سه تا به نوعی دستشون  در یک کاسه بود.. حالا هوشنگ  با اعتماد به نفس خاصی سر صحبتو با ویدا باز می کرد . هر چند اون استاد مخ زنی بود ولی در این مورد متوجه بود که بازنی سر سخت روبروست . با این حال باید از یه جایی سر صحبتو باز می کرد و خودشو خیلی با فرهنگ و با کلاس نشون می داد ..
 -ویدا خانوم .. شما استثنایی هستید .
-بازم که داری هندونه زیر بغلم می ذاری.
 -راستش من اگه بخوام ازدواج کنم دوست دارم یه همسری مث شما داشته باشم .
 -خب اینو که قبلا هم گفته بودی .
-الان هم میگم به نظرت صورت مسپئله و باطنش هر دو خراب میشه ؟
 -نمی دونم چی داری میگی .
-توخوبم حس می کنی که من چی دارم میگم . خیلی با هوشی .
-نکنه می خوای زن بگیری.
- این تصورت رو از همین حالا می گفتی ... راستی  من می خوام خیلی صمیمانه تر باهات بر خورد کنم . زیاد رسمی بودن هم فایده ای نداره .
 ویدا حس کرد که نکنه هوشنگ می خواد باهاش از اون صحبتای سکسی کرده یا بهش اظهار عشق بکنه . .. با این حال دوست نداشت پیش قدم شه و یا در مقابل اون کم بیاره .
 -می تونم سوالی بکنم ؟
 -بفر ما ..
-در مورد خانوماست .
-اگه مودبانه باشه و از کلمات زشتی استفاده نشده باشه بفر ما .
 -می خواستم بگم این روزا زنا هم به شوهراشون خیلی خیانت می کنند ؟
 -تا اون زن کی باشه و اون مرد انگیزه اش چی باشه 
-زن به نظرت واسه این کار  انگیزه نداره ؟
-ببین هوشنگ خان درسته که خیانت در بین خیلی ها و این روزا میون خیلی از  خانوما مد شده . اما باید ریشه یابی کرد . آیا خیانت واقعا به یک زن لذت میده ؟ ..
ویدا صورتش سرخ شده بود . اصلا فکرشو نمی کرد وارد این بحث ها شه اما با توپی پر داشت با هوشنگ صحبت می کرد .
 -به نظر شما بزرگترین عامل این کار خانوما چی می تونه باشه ؟ اونا خیلی تنوع طلب و بی وفا هستن ؟
 به ویدا بر خورده بود از این که شخصی   خانوما رو به این صورت   خیانت کار می دونست .
-هوشنگ خان بی توجهی مرد به زندگی و بی علاقگی مرد و نرسیدن به مسائل خانواده و زندگی زناشویی شکافهای عمیقی رو بین زن و شوهر ها به وجود میاره.. 
-یعنی اگه تمام مردای دنیا با وفا باشن زن خیانتکاری در این عرصه وجود نخواهد داشت ؟ من که این طور فکر نمی کنم .
 -هوشنگ ! مردا خیلی خود خواهن.
 -نیست که زنا نیستن ؟
 -ولی اونا به این سادگی خیانت کار نمیشن . 
-خیلی از زنا به دنبال اخاذی  هستند.
 -طوری حرف می زنی که به من بر خورده .
-تو یک مورد استثنایی هستی.
 -تعجب می کنم که شما مردا کارای زشتتونو نمی بینین و همش به دنبال ایراد گرفتن از ما خانوما هستید .
 -من فقط خواستم دلیلشو بپرسم .
-منم که جواب بدی ندادم به دل می گیری .
 -یعنی تو مورد خاصی رو ندیدی که یک زن متاهل از بودن با مردی غیر از شوهرش لذت ببره ؟
 -اگه فکر می کنی من یا یکی از دوستان یه همچین شرایطی داریم در اشتباهی.
 -ویدا ! ..من دارم یک اصل جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی روبرر سی می کنم . اصلا ولش .
- شما مردا همش به دنبال اینین که یه جنس بی درد سر رو تورش کنین ؟
 -ویدا منم این جوریم ؟
 -من که تو رو نمی شناسم . انتظار داری همین دو روزه تو رو مثل کف دستم بشناسم ؟ تازه من که خودم شوهر دارم و کاری به این کارا ندارم . ولی شاید هم در مواردی حق با تو باشه ..
 -از حرفام ناراحت شدی ؟
 -نه اصلا .. زنای بد هم زیادن هوشنگ .. اونایی که به شوهرشون پشت می کنن اما بی دلیل .. ولی تعدادشون زیاد نیست . این عده لذت رو در تفریح و بی خیالی و دوست مرد زیاد دونستن می دونن.
 -به نظر من کاملا درست میگن و زنا هم می تونن مث مردا از زندگیشون لذت ببرن ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

خانواده خوش خبال 35

فیروزه رفته بود تونخ پسرش ..  معلوم نیست این پسره چرا این قدر سرخ وسفید شده . هر وقت پدرش با من سکس می کرد یه همچه حالتی بهش دست می داد .ولی اون که اهل این حرفا نیست .تازه با کی می تونه سکس کنه . شهر شهر هرت که نیست .. ولی یه لحظه خودشو به یاد آورد . یعنی کار سپیده وسحر  با من چه تفاوتی داره با کار یه زن و مرد ازنظر این که هردو شون گذشت از مرز های خاصی رو به دنبال داره  . عرفان هم متوجه شده بود که مادرش یه جوری نگاش می کنه .. فوری خودشو از تیررس نگاهش دور کرد ..
 -عرفان این چند ماه رو خوب وقت داری که بیای زیر دست من فوت و فن آرایشگری رو بهت یاد بدم .. در ضمن ما در خونه همسایه هم زنا رو آرایش می کنیم هم مردا رو . البته باید گفت آرایش و پیرایش .. پیرایش وقتیه که مثلا موی سر اصلاح شه یا ابرو .. اما فرم و حالت دادن به اون میشه آرایش..
 -مامان حالا داری  به من درس ادبیات میدی ؟ اصلا مدرسه که بودم حوصله خوندن این درسو نداشتم .
-ولی تو باید طوری باشی که همیشه یه چیزی برای یاد دادن به  بر و بچه های همسایه داشته باشی . آخه اونا تازه ازفرنگ بر گشتن و ممکنه فارسی رو نتونن خوب تلفط کنن .
- مامان تا این حد که همیشه از اونا جلو تر باشیم شکی درش نیست .
 -اینم یادت باشه در هر درسی در هر کاری وقتی که تئوری اونو یاد می گیری تا  عملش نکنی و دست خودت رو با مغزت هماهنگ نکنی اون دانسته به دردت نمی خوره . یعنی به اون دیگه نمیگن علم عملی . علم عملی می تونه مفید باشه ..
ولی عرفان دیگه نمی دونست مامانش چی میگه اون فقط  داشت به لحظاتی فکر می کرد که در حال کردن سوسن و ستاره بود . دو تا زنی که حسابی اونو سرحالش کرده  و موتور کیرشو به راه انداخته بودند . با شناختی که ازبقیه اعضای خونه داشت می دونست بقیه هم اهل حال هستند  . هوس اونایی رو کرده بود  که در مراسم تولد هیجده سالگی دیده بود .  شب به هنگام خواب عرفان هی از این پهلو به اون پهلو می غلتید . به این فکر می کرد که چه جوری مادر و پسر و برادر و خواهر با هم سکس می کنند و همچنین بقیه فک و فامیلا با هم . برای لحظاتی این تصور رو کرد که اون و مادرش در حال سکس با هم باشند .. مو بر تنش راست شد . نهههههه نههههههه .. من و مامان فیروزه ؟ اصلا امکان نداره .اون منو می کشه  حتی اگه بفهمه با یکی از زنای همسایه رابطه دارم . روز بعد یه روز تعطیل و جمعه بود .  فیروزه  و عرفان دو تایی شون روز جمعه دیر از خواب پا می شدن . ولی عرفان هوس خونه همسایه به سرش افتاده بود خیلی دلش می خواست چش چرونی کنه .. از پنجره اتاقش یه قسمت از حیاط خلوت خونه  خوش خیال مشخص بود ولی محلی نبود که کسی   در اون جا رفت  آمد کنه یه تیکه بن بست بود  . مگر این که با کسی قول و قراری می داشت و طرف میومد سر وعده و همو می دیدن .  هوا گرم بود همون اول صبح گرماشو نشون داده بود .. عرفان صدای پریدن چند تن و بدنو توی آب می شنید . نمی دونست چند نفر توی آبن .. حداقل دو نفر نشون می دادن .. عرفان خیلی دلش می خواست بره پایین . اعضای خونواده خوش خیال دیگه اونو می شناختن ولی هنوز به صورت حرفه ای و این که یه روز برن و اون جا دستی به سر و صورت بقیه خانوما و آقایون بکشن و به اصطلاح آرایش و پیرایششون کنن اقدامی نکرده بودن . عرفان یه سنگی به طرف انتهای استخر و قسمت بیرونی اون پرت کرد .اول می خواست طوری پرت کنه که بیفته توی استخر .. استخر دیده نمی شد ولی می تونست حدس بزنه کجاست .. قسمتی از بیرون استخرو می تونست ببینه .. خودشو پنهون کرد .. خبری نشد .دوباره سنگ اندازی کرد .. بازم خودشون پنهون کرد و این بار از گوشه پنجره دید که یه دختری زنی اومده به نقطه ای که روبروی پنجره شونه .. بدنش خیس بود . شورت و سوتین  تنش بود .. تن پوش او کمتر شباهتی به مایو دو تیکه داشت . دست عرفان بی اختیار رفت روی کیرش . اون  ساناز خواهر سارا بود . از اون جایی که زیاد باهاش احساس صمیمیت نمی کرد روش نمی شد که خودشو نشون بده . اگه سارا رو می دید حتما خودشو نشون می داد .. از شانس خوش او سارا هم آفتابی شد . دو تا خواهر به هم یه چیزایی رو می گفتند که عرفان متوجه اش نمی شد . ظاهرا ساناز به طرف پنجره عرفان اشاره می کرد ... لحظه سختی بود برای عرفان.. اگه من خودمو آفتابی کنم ساناز حتما میگه چه پسر بی ادبی بوده که خودشو به من نشون نداده و به خواهرم نشون داده . من که می دونم اونا چه اهل حالی هستن .درسته که من فامیلشون نیستم ولی کیر من که می تونه فامیلشون بشه .دلو زد به دریا و تصمیم گرفت که بیاد جلو پنجره .... یه دستی واسه سارا تکون داد . سارا یه مکثی کرد و یه دستی واسه عرفان تکون داد ..  دست تکون دادن های اولیه که نوعی سلام کردن بود ولی بعدی هاشو عرفان طوری می دید که انگاری سارا داره بهش میگه تو هم بیا پیش ما .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

اتوبوس هوس 77 (قسمت آخر )

-فکر کنم حق  با تو باشه شیلا . از وقتی که آب کیر ایمان رفته زیر پوست مامان فکر  کنم که اون خیلی شاداب تر از گذشته شده و این منو خیلی خوشحالم می کنه و خوشحالی مامان رویا واسم از همه چی مهم تره .
 - خیلی خوشم میاد رستم که حالت اون دو تا رو می بینم .
-باید حواسمون باشه که گی جاسوس و این حرفا نیفتیم . حواسمون هم باید به پلیس راه باشه.
 -آرم دانشگاه رو هم داریم د یگه .
-امید وارم زایشگاه نشه ...
 من و رویا سر گرم کار خودمون بودیم  ..
-رویا می شنوی پسرت و شیلا چی با هم درددل می کنن ؟ -آره فدای رستم جونم بشم . خیلی هوای مامانشو داره . خوشحالم که اون از خوشحالی من احساس نشاط می کنه . چند تا زن از اون آخر اومدن سمت  رویا . یکیشون دستشو گذاشت زیر شکم  اون به نظرم اومد که سمانه باشه .
-نکن سمانه نکن ..  بذار من کارمو بکنم .
در همین لحظه چند تا زن دیگه هم اومدن و ریختن سرش ..
 -آهای خانوما  ولم کنین ولم کنین من دارم زیر  دست و پای شما  له و لورده میشم دیگه نمی تونم کاری انجام بدم . رویا که دید داره زیر دست و پای بقیه داغون میشه خودشو کشید کنار .
 -بچه ها حواستون باشه پرده رو کنار نزنین یه وقتی مشخص شیم .  
عاطفه گفت شیشه ها  دودیه ..
 یکی فریاد زد باشه به اینا اطمینانی نیست ..
من از دست زنا در رفتم و به هزار مکافات ازاین صندلی به اون صندلی خودمو رسوندم به آخر اتوبوس . همه در حال خندیدن بودند .. اکبر از اون دور فریاد زد:
 کجا در میری ایمان  ؟! از دست شیطان می تونی در بری ولی از دست زن نه .. نگاه کن . به این خانوما نگاه کن .. بهت قول میدم که فریده من از همه شون زود تر به مرادش می رسه ..
-اکبر دستم به دامنت . بذار من رانندگی کنم . اونا منو قیمه قیمه ام می کنن . آهای خانوما مگه این جا میدون بازی و مسابقه بیسباله ؟ ..
 ولی فریده اومد و همه رو قلع و قمع کرد . آخه خانوما قرار گذاشته بودند که هر کدومشون زورشون چربید  من شکار اونا باشم . ولی زور فریده حسابی به همه اونا می چربید .
 -اکبر تند تر برو . اینا منو کشتن .
-مطمئن باش همچین کاری نمی کنن .
 ولی این بار زنا هر کدوم به اندازه دو دقیقه میومدن رو کیرم و از جاشون پا می شدند .  طوری هیجان زده شده بودم که این اکبر بالاخره یه جایی نگه داشت و در حالی که دو سه تا از مردا داشتن نگهبانی می دادند در یکی از جنگلای اطراف آمل من و خانومای همسفر پیاده شده و پس از سر به سر هم گذاشتن اونا سرشونو به طرف من گرفتند و منم کیر به دست و در یه حالت جق زنی کاری کردم که آبم روی سر و صورت بیشتر اونا بشینه . هر چند در چند نقطه یه حالت جلو گیری و فشار بهم دست داده بود ولی بالاخره کارمو کردم . زنا اون قدر به وجد اومده هیجان زده شده بودند که همدیگه رو دو تا دو تا در آغوش گرفته و اگه  آب کیری رو می دیدند که رو صورت طرفشون نشسته باشه با زبون زدن اونو می آوردن رو لب طرف و دو تایی شون لباشونو می ذاشتن رو لب هم و یه بوسه داغ ازلبای هم بر می داشتند و این وسط من متوجه نمی شدم که منی من نوش جون کدومشون شده . ولی فکر می کنم با حل کردن اون دو تایی شون به طور مشاعی از اون استفاده کرده باشن . همه شون به خوب یبا این حرکات آشنا بودن .. حرکاتی  که در فیلمهای لز و پورنو زیاد میشه دید .رسیدیم به دقایق آخر سفر . هر کسی سر جای خودش نشسته بود  . همه با هم صمیمی شده بودند . انگار نه انگار اتفاقی افتاده بود .. آب از آب تکون نخورده بود . طوری که همه مون فکر می کردیم تازه در آغاز راهیم .روکردم به جمعیت و گفتم : 
 آقایون خانوما سفر چه طور بود ؟!
دسته جمعی فریاد زدند عالی ! عالی !
-بازم دوست دارین ؟
 -آری ..آری ..قرار گذاشتیم که اگه فرصتی برای دور هم بودن و مرخصی گرفتن نداشتیم می تونیم یا بتونیم  چند ساعتی رو داخل اتوبوس با هم حال کنیم .
سمانه و عاطفه که بیش از اندازه خوشحال بودن زیر گوش من گفتند ایمان جون حتما باید داخل  اتوبوس باشه  ؟ خارج از اون جا نمیشه ؟ دو تایی شون با هم یه عبارت رو بیان می کردن .
 -میشه خانوم خانوما به شرطی که ایمانتون رو تقویت کنین . قوی کنین ..
جالب این جا بود که اولین روز کاری ما در دانشگاه همه با هم طوری حرف زده سیاستمونو حفظ می کردیم که هیشکی فکرشو نمی کرد که ما تا آخرشو با هم رفته باشیم . یه روز که بر و بچه ها رو به مقصد رسونده بودم معین معاون آموزشی صدام زد و گفت بیا مرکز دانشگاه که باهات کار دارم و یه ماموریت نون و آبدار برام در نظر گرفته . ظاهرا دانشگاه تعطیل شده بود و همه رفته بودند . بعد از ظهر پنجشنبه هم بود و پرسنل  یه خورده زود تر رفته بودند خونه . معین  ازم خواست که  باهاش بیام به لواسان اون جا یه بر نامه هایی هست .کلید  ویلای یکی از دوستاشو گرفته و می خوان یه بزمی راه بندازن .. وقتی که وارد اتوبوس شدم و نصف بیشتر صندلی ها رو پر شده دیدم و جمعیت جز دو نفر معتمد همونایی بود که در سفر  شمال با هامون بودند شستم بو بر دار شد که یه بر نامه ای هست . اون شب دسته جمعی در لواسان سرد خوش گذروندیم .. اما گرمی وجودمون داغ داغمون کرد و این بار در کمتر ازیک روز به سوی تهرون بر گشتیم . روکردم به جمعیت و گفتم شما ها نمی دونین که من چقدر خوشحالم که خاطره نوشهر روتجدیدش کردیم .. بقیه با هم دم گرفتند ما هم همین طور. -و ما می تونیم از این روز های خوب بازم داشته باشیم . بیشتر و بیشتر .. معین رو کرد به من و گفت ایمان جان شما فرمانده واقعی ما هستید هم مردا و هم زنا دوستت دارن . به عنوان یک فرمانده به خصوص فرمانده قدرت جنسی به نظرت بهترین کار در حال حاضر چی می تونه باشه .. -زنا و مردا باید لخت شن می خواهیم دسته جمعی یه شعری بخونیم .. همین کارو هم انجام دادند .. -همه با هم دم می گیریم .. زنا در یک طرف صندلی و مردا در طرف مقابلشون وای می ایستن . رفتم زیر گوش تک تکشون نه با صدایی که کسی نشنوه مطالبی رو در مورد کر خونی واسشون گفتم ... -همه با هم دم می گیریم .. دسته جمعی مون به سوی شهر تهرون می رویم آخ برم راننده رو آن کلاج و دنده رو وقتی صحبت کلاج می شد  ما مردا کف پا مونو به عنوان کلاج روی کس طرفمون می کشیدیم .وقتی هم که از دنده حرفی به میون میومد دستا می رفت رو کیر و اونو در چند جهت می گردوند .. بالاخره اتوبوس کارشو کرده بود . ا.. اتوبوس هوس به سوی شهر آرزو ها و هوس می رفت در حالی که  کف پامونو مثل پدال روی کس زنا قرار داده بودیم  .. دیگه رفتم پشت رل نشستم .. این بار قدرت کوبندگی شعر دسته جمعی زیاد تر شده بود .. من راننده بودم بقیه در یک لحظه دستاشونو متوجه من می کردند و با هم این شعار رو سر می دادند . آخ برم راننده رو اون کلاج و دنده رو .. اون کلاج و دنده رو ....پایان ...نویسنده ....ایرانی 

اتوبوس هوس 76

دوروزی رو در کنار هم سرکردیم . روزایی که به همه مون بی اندازه خوش گذشت .  مردا که از همون اول با هم صمیمی بودند و حتی دو تاشون که زناشونو با خودشون آورده بودند ازاین که اونو تقدیم دیگران بکنند و زنشونو جلوی دیگران سرگرم فعالیت ببینن عین خیالشون نبود . وقتی هم که از اول اونا رو به همین نیت آورده بودن باید همین طورم می بود . ولی گذشت زمان زنا رو هم نسبت به هم مهربون و ایثار گرکرده بود  . طوری قربون صدقه  هم می رفتند که اصلا باورم نمی شد اینا اونایی بودند که سایه همو با تیر می زدند و حسادت می کردند . رویا و نلی با هم جیک شده بودند . مینا و ماریا هم همین طور .  مثلا اگه من می خواستم برم سراغ مینا .. اون رو به ماریا کرده و می گفت با اجازه ماریا جان .. ماریا می گفت اجازه ما دست شماست . همین وضع رو در مورد نلی و رویا می دیدم . اونا هم همین تعارف رو با هم داشتند انگار حس کرده بودند که با دوستی و در کنار هم بودن و درک همدیگه همه چی درست میشه .  دیگه وقت بر گشت به تهران بود . قصد داشتیم از همون راهی که اومدیم بر گردیم  . از این بهتر نمی شد  .چون از مناظر بین راهی خوشم میومد . خیلی دلم می خواست رانندگی کنم که از دست ور رفتن با این و اون خلاص باشم .احساس می کردم نیاز به استراحت دارم . ظاهرا بقیه هم اون جنب و جوش وقت رفتن رو نداشتن . دیگه این چند روز تعطیلات تموم شده بود و باید با انرژی کافی به سر کار بر می گشتند . نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای گفت که  بهتره بیکار نشینیم و یکی ازمردا بیاد وسط و این راهرو رو اشغال کنه و دراز کش شه و زنا هم یکی یکی بیان عشق و حال کنن . زنا  یک صدا و یک دم می گفتد ما ایمانو می خواهیم واون باید بیاد .
 -خانوما  من یکی حریف شما نمیشم ..
 چه شعرایی می خوندن در تایید این که من حریف همه اونا میشم و باید به اونا و تک تکشون حال بدم . هیچی دیگه پرده ها روی شیشه ها کشیده شد و پرده های حجاب کنار رفت .منم کفه اتوبوس اون وسط جایی که همه بتونن خوب شاهد و ناظر باشن دراز کشیدم .  دیگه خودکار شده بودم .  کاملا بر هنه اون وسط دراز کش شدم . حالا این زنا بودن که به هم تعارف می کردند . .. منم کاری به کارشون نداشتم . گفتم بذار هر کاری می کنن بکنن این جوری زود تر به مقصد نزدیک می شیم . رفتم در گوش اکبر آقا گفتم اون جا هایی که می تونه سرعتو زیاد ترش کنه همین کارو بکنه که زود تر به مقصد برسیم .
 -ایمان جون صحبت بی وفایی نکن این جوری خیلی حال میده . تازه من حریف زنا نمیشم تو باید به همه زنا برسی .
 -اکبر .. تو که داش مشتی و با مرام بودی .. کاری نکن که جامو با تو عوض کنم . آخه رانندگی زیاد هم خسته ات می کنه .
-من حاضرم الان یکسره تا کربلا هم رانندگی کنم  ولی وسط این راهرو درازنکشم .
 -چیه اکبر شاه .. اکبر شیر .. به همین زودی جا زدی ؟
 -دیگه نمی کشم . حریف هر کدوم از اینا شدن خودش یه دنیا کار می بره .
 رویا اولین نفری بود که اومد رو کیرم نشست . رستم و شیلا  رو یک جفت از صندلی های کنار ما نشسته بودند . مینا و ماریا و نلی هم دورمون کرده بودند . عاطفه و سمانه ای که ترسشون ریخته بود هم در نزدیکی ما بودند . محفل خیلی خودمونی و صمیمانه بود . رویا کاملا رو من سوار شده بود . چپ و راست من و اون شده بود صندلی های ماشین . دیگه نمی شد دررفت . رستمو می دیدم که به هیکل و صورت مادرش خیره شده .. با این که بقیه فقط می خواستن تماشاچی باشن و زنا هم یکی یکی بیان رو من قرار بگیرن ولی شیلا و رستمو می دیدم که هیجان زده شدند و رستم با این که دستی به بدن مادرش نمی کشید واحترام اونو نگه می داشت ولی از تماشای کیر من که در حال شکافتن کس مامانش بود به وجد اومده هیجان زده شده بود . شیلا هم دست کمی از اون نداشت . رستم شلوارو پایین کشیده کیرشو در آورده بود و شیلا  هم کس لختشو به رخ رستم کشید .. دست یکی رو وسط بدن اون یکی قرار گرفته همراه با تماشای سکس ما خودشون هم با هم حال می کردند .
 شیلا : رستم جون ! هیکل مامانت عجب خوش فرمی شده .. آب ایمان بهش ساخته .. رستم : شیلا جون اون که فقط کیر ایمانو نخورده .. شیلا : ولی من خودم شاهدم می بینم هر وقت داره با ایمان حال می کنه تمام پوست بدنش داره از هوس می ترکه . خوب جا باز می کنه . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی