ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 181

دقایقی بعد من و عروس خانوم و چند تا از جوونا شروع کردیم به رقصیدن . شاید این جوری  می تونستم کمی کمتر فکر کنم  تا این شب سخت بگذره . سر و کله دوماد هم پیداش شد . یه پسر خوش تیپ و مودبی بود با کت و شلواری براق و طوسی .. و یه پیرهنی سفید و کراواتی به رنگ کت وشلوارش که بهش میومد . داشتم فکر می کردم که آیا می تونسته از ترکیب مناسب تری استفاده کنه یا نه ؟  چند پسر جوون دیگه هم خودشونو از سالن مردا جدا کرده و اومدن به این سمت .. یواش یواش گروه نوازندگان هم خودشونو به جایی رسونده بودن که از قبل آماده کرده بودند . چقدر رفتار مردا و پسرای جوون فامیل باهام فرق کرده بود . مثل گرگ باران دیده هایی بودم که همه شونو می شناختم .  هر کدوم از اونا به نحوی می خواست خودشو بهم بچسبونه . از دور یه نگاهی به مادرم داشتم که چه طور داره با حرص نگام می کنه . ولی من دیگه خیالم نبود . بعد یواش یواش مردای دیگه هم اومدن . وقتی که پدرمو دیدم بی اختیار زانوهام سست شد نتونستم ادامه بدم . حس کردم که دارم زمین می خورم . درست موقعی هم رسیده بود که یکی از پسر خاله های عروس که خیلی هم خوش قیافه و جنتلمن نشون می داد دستمو گرفته بود و دوست داشت با هام برقصه و منم بدم نمیومد که در مورد اون کمی تخفیف بیام .. دست رامتینو ول کرده و عذر خواهی کردم و گفتم یه کاری پیش اومده ولی رفتم و سمت مادرم نشستم . خیلی سریع روسری رو از کیفم در آورده گذاشتم سرم . می خواستم مانتومو هم بپوشم ولی فرصت نشد .. پدرم با عصبانیت اومد سمت میز ما .. اون لحظه فقط من و مادر دور میز بودیم ..
 -زن ! این کیه این جا کنارت نشسته . این جا چیکار می کنه ؟
 -عزیزم خودت رو ناراحت نکن . هرچی باشه دخترته .. دختر عموی عروسه ..
-ببین همه می دونن اون مایه ننگ ماست . می دونن که اون چه کاری انجام داده .
 -مرد صداتو بیار پایین .. الان این جا همه می فهمن .. می فهمن که ما با هم دعوا داریم . آبرومون میره .
-ببین تو لوسش کردی .. بالاتر از سیاهی که دیگه رنگی نیست . بذار هرچی می خواد بشه بشه . عروسی برادر زاده مه . من که نباید این قدر زجر بکشم .
زری از اون دور  متوجه ما بود و لبخند می زد . حرصم گرفته بود . اون داشت به من می خندید .. پدر و مادرم داشتن بر سر من دعوا میفتادن . هر چند مادرم هم کلی یا هام پیچیده بود ولی حالا در مقابل کارای پدرم کمی دلش واسم سوخته بود با این حال بهم توپ و تشر هم می رفت که واسه چی اومدم .. اما جواب پدرمو هم این جوری داد . -مرد تو خودت هم مقصری .. خیلی بیشتر از این که من هواشوداشته باشم تو لوسش کردی ... اصلا به پسرت توجهی نداشتی . می گفتی که اون یک دختر نمونه هست . آفتاب  که اونو می بینه خدا رو شکر می کنه .. می گفتی که نظیرش در دنیا وجود نداره .. لوسش کردی .. هر کاری کردی خودت کردی ..
 تا رفت صداشون بره بالاتر مانتومو تنم کردم . وقتی که از کنار زری رد می شدم کیوان هم چند متری اون طرف ایستاده بود .. زری یه نگاهی بهم انداخت و گفت چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی .. خودشو به کیوان رسوند و پیش من عین ندید بدید ها لبشو گذاشت رو صورت شوهرش و گفت   کیوان من هرچی باشه من قدرشومی دونم .. حس کردم که سرم داره گیج میره .. نمی تونستم دیگه اون جا وایسم . گفتم بهتره بذارم ماشینم همین جا بمونه و فردا ببرمش .. چون نمی تونستم رانندگی کنم ..  برادرم فرشید رو دیدم که داشت با چند تا پسر دیگه حرف می زد -داداش .. داداش ...
با خونسردی یه نگاهی بهم کرد و اومد سمت من .. بغلش کردم  وقتی می خواستم لباسشو ببوسم یه حرکتی به صورتش داد که لبام رفت رو صورتش ولی اون منو نبوسید .
-چیه فرشید .. 
-من خجالت می کشم . پیش دوستام.. پیش فامیلام خجالت می کشم. باورم نمیشه ..
 -آخه واسه چی ؟
 -واسه همونی که تو خودت بهتر از همه می دونی . من چه گناهی کردم فرزانه که باید به آتیش تو بسوزم . الان یه سری از دوستام فامیل شوهرای زهره در اومدن .. نمی دونم اونا از کجا فهمیدن که توشوهر نداری و چیکار کردی که به این روز افتادی .. چقدر خبرا همه جا زود می پیچه .. حالا کلی خاطر خواه داری ..
 دست فرشیدو گرفته و اونو کشوندم به یه قسمت خلوت و قسمت بیرونی تالار و گفتم تو خجالت نمی کشی با خواهری که ازت بزرگته و کلی هم تا حالا همه جوره هواتو داشته این جور حرف می زنی ؟
سرشو انداخت پایین و گفت خواهری که نذاره ما سر بلندی کنیم واسه من مرده .. همه میگن خیلی کثیف و بی مرامی . می خوان یه جوری تورت کنن . من خجالت می کشم ..
 -تو نباید این جور با هام حرف بزنی ..
-تو ما رو سر افکنده کردی ..
 تمام نیرومودر دست راستم جمع کرده و با کف دست سیلی محکمی بر گونه چپ داداش فرشیدم نواخته که خودمم ناراحت شدم ولی ولش کرده به سمت خروجی رفتم.. داشتم دیوونه می شدم . آدما رو یه جوری می دیدم . حس می کردم که مردا همه شون بهم نظر بد دارن . منو به خاطر بدنم می خوان . کسی به شخصیت من توجهی نداره . هیشکی منو به خاطر خودم نمی خواد . من فرشیدو زدم . داداش خودمو زدم . اون به من حرف بد زد . ولی حرفاش درست بود .. آدم که نباید حرفای درستو هر وقت که دلش خواست و به هر کی که خواست بزنه ...در حالی که همه جا رو تیره و تار می دیدم به یکی که کنارم بود گفتم آقا ببخشید  این طرفا تاکسی تلفنی نداره ؟
 -باشه من شما رو می رسونم ..
صداش آشنا بود .. ولی نمی تونستم چهره شو خوب ببینم .. همه جا رو با دون دونای سیاه می دیدم .. خوب که دقت کردم فهمیدم که اون کیوان  شوهر دختر عمو زریه ..
 -حالت خوب نیست فرزانه جون .. من تو رو می رسونم ..
-نه .. ماشین بگیر واسم .. تو خودت این جا کار داری ..
-کدوم کار مهم تر از کمک به تو .. تو دختر عموی زنم هسنتی .. مثل دختر عموی خودم می مونی . نامردیه اگه بخوام این جور تنهات بذارم ..
 می دونستم اون بی دلیل این قدر با محبت نمیشه ولی اون لحظه طوری حالم بد بود که حتی مرگ هم واسم مهم نبود . رفتم پشت پژوش نشستم و تقریبا دراز کشیدم .. آدرسمو بهش دادم و اونم راه افتاد.... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

شیطون بلا 63

اون دفعه هم یه بار واسش زنگ زده بودم  ازش گله کرده بودم که اونم بهم گفت دست پیشو می گیری که پس نیفتی ؟ اصلا متوجه منظورش نشده بودم . فکر کنم یه مثالو واسه من اشتباه زده . شایدم می خواست بگه که من نسبت به اون خیلی بی توجه هستم .. زنگ زدم براش .. یا رو دیگه معاون مدیر کل بود . درجا گوشی رو برداشت .
  -آقای رئیس تنها هستند ؟ می تونی صحبت کنی ؟ به ما افتخار صحبت میدی ؟
 -او شراره تویی ؟
 -پ ن پ می خواستی کی باشه ؟ نکنه منتظر یکی دیگه بودی و من نمی دونستم .
-تو که می دونی من اهل این بر نامه ها نیستم .
-آره اون شب توی تهرون تو آپار تمان من همه چی رو  فهمیدم . یکی نباید خبر ما رو بگیری که شراره این جا چیکار می کنه و چیکار نمی کنه ؟
 -باور کن از بس سرم شلوغه و این جا سر کشی و اون جا سر کشی و این بر نامه و اون بر نامه دیگه موندم چیکار کنم . تازه الان یه شایعاتی هم شده که وقتی مدیر عامل باز نشسته شد من جاش بشینم .
-کی این اتفاق میفته ؟ توی همین ماه می خواد باز نشسته شه . ولی رقیب زیاد دارم .
 -پس من دیگه برات زنگ نزنم ؟
-چی شده حالا با هامون قهر کردی ..
-من این چیزا حالیم نیست . اگه منو دوست داری باید یه سر بیای به آپار تمانم .
 -کجا ؟ مگه توالان تهرونی ؟
-نه کیش هستم ..
-آخه چه جوری بیام اون جا .
-خسیس پول بلیط هواپیماتو من میدم .. یه کاریش بکن دیگه . دوست داری من این جا شوهر کنم ؟
-می کشمت ..
-توکه نمی تونی بیای این جا تا منو بکشی ..
خوب اونو پیچونده بودم ..
 -ببینم چیکار می تونم بکنم . ولی حال خانومم خوب نیست . خیلی حالش بده .. این روزا فکرمو مشغول کرده.
 -باشه هر جور راحت تری ...
ولی می دونستم اون هر طوری شده خودشو می رسونه این طرفا . مثلا به بهانه باز دید از بانک یه بر نامه ای می چینه و خودشو می رسونه این جا . من باید حال چنگیز و سامانو می گرفتم یه کاری می کردم که دمشون قیچی شه . اونا نباید صاف در می رفتن ..
-میای عباس آقا ؟
-خیلی دلم می خواد ولی نمی دونم بتونم بیام یا نه . دختر و پسرم تنهان . زنم خیلی مریضه . ببینم به ماموریت های دیگه هم میری همین حرفو می زنی ؟
 -شراره من خیلی بیشتر از تونیازم به اینه که دیدارمون تازه شه .
-دیدارمون تازه شه یا یه چیز دیگه ای رو هم تازه کنیم ؟
 -خیلی وسوسه ام می کنی .
 -دوست داری براقش کنم یا موهاشو بلند کنم .
 -نه این جوری حرف نزن .. بهت قول نمیدم .
-حالا واسه ما کلاس میذاری ؟ اگه بدونی این جا چقدر طرفدار دارم . و لی تو که خودت منو می شناسی .. من اخلاق ندارم عشقموعوض کنم مگر این که خودش منو نخواد ..
عباسو در تنگنا قرار داده بودم می دونست که به این سادگیها نمی تونه حریف من شه . اون رفت و من  تنها موندم . صفیه اومد پیشم .
-ببینم دختر مهمون داشتی ؟
-نه
-دروغ نگو بوی مرد میاد .
-یکی از فامیلام با خانومش از تهرون اومده بود پیش من ..
 -این دروغت رو راحت تر میشه باور کرد . نکنه اون فامیلی که گفتی فقط یه مرد بوده باشه .
 نذاشتم که  صفیه به حرفش ادامه بده . نقطه ضعف اونو می دونستم . لباشو بوسیدم . 
-صفیه جمعه غروبه . آمادگی اونو داری که با من باشی ؟
-اگه بگی تا صبح هم توی بغل تو می خوابم .
-پس شوهرت چی ؟
 -اون مثل موم تو دستای منه . برای با تو بودن دروغ گفتن خیلی آسونه .
لبامو رو لبای صفیه گذاشته بودم و اونو آروم می بوسیدم .
-این گوشواره بهت خیلی میاد خیلی دلم می خواد اون و گوشتو با هم بذارم توی دهنم .  لباسشو از تنش در آوردم .
 -خوب می دونی نقطه ضعف من کجاست .
-اتفاقا اون نقطه مثبت توست ..
من تا حدودی سیر بودم .درسته چنگیز اون جور که باید و شاید نتونسته بود منو ارضام کنه و در بیشتر دقایق سکس فقط کمرمو سنگین کرده بود و انتظار و اشتهای من در سکس خلی بیشتر از این ها بود ولی از هیچی رو که بهتر بود برای همین می تونستم خیلی راحت تر به صفیه حال بدم .
-خیلی بد جنس شدی شراره . اصلا حواست نیست . هم به کارت بی توجه شدی و هم به من . من که فکر می کنم پای مردی در میون باشه .
-نه من این طور فکر نمی کنم . تازه هم اگه پای مردی در میون باشه من صفیه خوشگله خودمو هیچوقت تنها نمی ذارم .
 نقطه حساسشومی دونستم کجاست . یه کمی توجه و یه خورده لذت بردن از بدن اون . وقتی که این حسو داشته باشه که  اون تنها آدمیه که به من حال میده می تونه خودشو در حال پرواز رو ابرا حس کنه .. اصلا صلاح ندونستم که جریان سامان و چنگیزو واسش تعریف کنم . آدم هر رازشو به هر کسی اونم در هر موقعیتی که بیان نمی کنه . اون وقت بیا و تاسف بخور که ای کاش نمی گفتم . اگه طرف من دهن لقی کنه چی میشه . هیشکی به اندازه خود آدم واسه آدم دل نمی سوزونه و نمی دونه
که باید چیکار کنه .. من و صفیه پاهامونوتوی پاهای هم گذاشتیم . اونو سخت به خودم فشار دادم . همراه  با بوسه سینه ها مو رو سینه هاش حرکت می دادم . 
-اوووووههههههه شری عزیزم .
-جونم .. جونم ... همینو عشق است .
-قربون کس سفیدت بشم من ..
یه لحظه رفتم دستشویی و بر گشتم .. صفیه انگاری داشت پلیس بازی در می آورد ..
 -شراره راستشو بهم نمیگی ؟
-چی رو ؟
-این که دوست پسرت کیه ..
-عزیزم . دختره حسود .. مگه تو شبا میری که زیر بدن شوهرت من بهت میگم چرا میری ؟ ممکنه من بعدا یه دوست پسرم بگیرم . شاید اون دلش نخواد من رازشو فاش کنم .
-اینه رسم رفاقت ؟
-ما رو کشتی دختر .. یعنی من حق ندارم با یکی دوست شم ؟
-الان چی ؟
-هیشکی ..
 یه نگاهی به موبایلم انداخت و حس کردم یه چیزی رو دیده یا خونده .. لعنت بر تو چنگیز .. آخرش ما رو رسوا کردی . نمی دونستم صفیه به چی شک کرده .. یعنی اون با گوشی من ور رفته ؟ بی اجازه ؟ یه حسی بهم می گفت بهتره پیامهای وارده رو بخونم .. آخرین پیامی که داشتم و از طرف عباس واسم فرستاده شده بود این بود که برای فر داشب اون جاست و اگه بتونه یه جوری از دست همراهاش خلاص شه میاد پیش من .. اون چرا واسم زنگ نزده .. این پیام خونده شده بود ..
-چیه شراره توی فکری ..
 -یکی اشتباها واسم پیام داده که فر داشب منو می بینه .. بهتره یه زنگ واسش بزنم که اشتباه تماس گرفته ... می خواستم به صفیه بتوپم ولی می دونستم باید ده برابرش به خودم فشار بیارم تا از دلش در بیارم .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی

یک سر و هزار سودا 9

چه قد کشیده ای داشت . فقط همین طور از پشت داشتم نگاش می کردم .. نمی دونستم چه جوری باهاش جور شم ... بد جوری دلمو برده بود .  درسته که از بچگی سوسول بودم و مامانی ولی خیلی هم اهل فن بودم و از هر کاری چند تا چشمه شو می دونستم .
-خانوم ببحشید اتفاقی افتاده ؟ ..
 سرشو آورد بالا چقدر خوشگل بود . شباهت زیادی به مامان و آبجی شهرزادم داشت . اونم همین جور خیره نگام می کرد ..
-ببخشید اتفاقی افتاده خانوم ؟
 -نه .. نه ... چیزی نیست من نمی دونم این ماشین چرا همین جلو در خاموش کرده ..
 یه  ریوی شیک و سفید رنگ  بود که به تیپش هم خیلی میومد . در خونه رو که باز کرد دو تا سگ گردن کلفت از خونه اش اومدن بیرون و  به طرز وحشتناکی نگام کرده در حال غر زدن بودن . ترس برم داشته  بود . پس همینا بودن که هر وقت از جلو خونه شون رد می شدم صدای واق واقشون طوری نشون می داد که انگاری کنارت وایسادن و هر لحظه می خوان بپرن روت .. هیکل به این نانازی اصلا بهش نمیومد دو تا سگ گردن کلفت وحشی داشته باشه که اصلا نمی دونستم از چه نژادی هستن . 
-ببینم  آقا ترسیدین ؟ جیم و آلیس بچه های خوبی هستن ..
  -آره معلومه ...
 مشغول ور رفتن با جلو بندی ماشین بودم که این سگای دور و برم تمرکز منو بهم می زدند ..
-هی جیم ..آلیس برین خونه من الان میام ...
عجب پر و پاچه ای داشت .. اوووووففففففف .. معمولا تازگیها یه دامن کوتاه هم رو همچین شلوارایی میندازن . حالا از اون جایی که اون داخل ماشین نشسته بود با این تیپ و استیل خودشو رسونده بود این جا .. ماشینو واسش راه انداختم و خیلی هم ازم تشکر کرد .. می خواستم برم که ازم دعوت کرد برم بالا ... تعجب کردم .  اون دخترایی که اهل حال بوده و خیلی هم گردن افتاده به این سرعت از آدم دعوت نمی کنن . من اونو به یاد داداش کوچیک ترش  انداخته بودم که داشت در فرانسه تحصیل می کرد و چند سالی می شد که اونو ندیده .. ازش نپرسیدم که چیکار می کنی و چیکاره ای و از این حرفا . فقط خیلی دلم می خواست دوباره اونو ببینم . خونه اش خیلی بزرگ و شیک بود ... نمی دونستم چه جوری و از چه دری باهاش حرف بزنم که بیشتر اون جا بمونم .. دو سه تا گوشی  موبایل بود توی جیبم و به کمرم آویزون بود . چند تایی تماس داشتم . یکیشون ملوک بود ..
-کجایی پسر .. الان باید یک ساعت پیش میومدی خونه . بیا دیگه . من منتظرم . همین تازه برقش انداختم .
-میام .. الان مبام ملوک جون ...
گفتم بهتره برم به سیلی نقد بچسبم که از حلوای نسیه خیلی بهتره .. با ملوک که خداحافظی کردم  از یه سیم کارت دیگه باهام تماس گرفتن . واسه این که قاطی نکنم از چند موبایل و چند سیم کارت استفاده کرده و هر کی هم که واسم زنگ می زد اسمشو می دیدم .ولی اگه می خواستم برم به جایی باید تک موبایله و تک سیم کارته می رفتم یا اجازه دخالت به کسی رو نمی دادم . بعضی از این دخترا که اصلا جرات نداشتن بدون اجازه من نفس بکشن .. مژده خیلی ناز بود ..از رو کارت گواهینامه اش متوجه شدم که اون سی و شش سالشه یعنی ده سال ازم بزرگتره ..حتما شوهر داره ... فضولی من گل کرده بود . دو دل بودم که ازش بپرسم یا نه ..وای فیروزه ول کنم نبود .. برام پیام داد که امشبو تا چند ساعت دیگه چون همه بر و بچه های خونه شون  رفتن  مهمونی و اون تنهاست حتما برم پیشش .. آخه منم کار و زندگی دارم . همکلاسمه و خیلی هم به دردم می خوره . یه چند ترم از مرحله قبلی رو هم با هم گذرونده بودیم . از چشم چرونی های من خبر داره ولی اگه بدونه من با خیلی های دیگه راه دارم پدرمو در میاره .. مژده همش از این می گفت که اونو به یاد برادرش میندازم ولی یکی از این نمی گفت که بیا به جای داداشت تو رو ببوسم .اون شوهر نداشت . اینو از لا به لای حرفاش فهمیده بودم . حالا چی شد ه بود ازش جدا شده یا این که مرده بود یا اصلا از دواج نکرده بود رو نمی دونستم ..
 -آخ که این پسرا چقدر شیطونن . این دوست دخترات ولت نمی کنن ..
یه نگاهی بهش انداختم و گفتم نه یکی مامانم بود و یکی خواهرم و یکی دیگه هم یکی از همکلاسام .. مجبور شدم  به طور ضمنی به دانشجو بودن خودم اشاره کنم ولی زیاد بازش نکردم .. آخه معلوم نبود یکی از کتابای من توی دستش چیکار می کرد . به نظرم میومد هیچی دستم نبود . قاطی کرده پاک آلزایمر گرفته بودم . نمی خواستم بهش بگم در چه مرحله ای هستم . آدم که همه ریزه کاریهای زندگیشو به دیگران نمیگه ..
 -با این همه مشغله و خاطر خواه که داری چه جوری به این درسای سنگینت می رسی ..
-همینو بگو .. هم استعدادم خوبه هم این که حسابی هوامو دارن ..
-کی دخترا یا پسرا ؟ ..
 چیزی نگفتم .. فقط خنده ام گرفته بود ..
- البته کارمندای دانشگاه هم خیلی مهربونن .
 -خانوماشو میگی ؟ ..
دیگه جیکم در نیومد .. چی می گفتم این که اگه راهی داشته باشه اونا به یه نحوی سوالای امتحانی پایان ترمو بهم می رسونن ؟ من این سوالا رو در اختیار کسی نمی ذاشتم فقط خودم ازش استفاده می کردم .. البته خیلی موردی بود .. ولی بار ها و بار ها دوست دخترم در این قسمت به دردم خورده بود . ولی حالا فقط به مژده فکر می کردم که چطور می تونم تورش کنم .. ظاهرا اون حرفامو باور نکرده بود . نمی دونم چرا بعد از این که فهمیده بود من دانشجوهستم و اونم در رشته پزشکی بیشتر دوست داشت با هام گرم بگیره و از اوضاع احوال من با خبر شه . منم بادی در غبغب انداخته و تمام شاهکار های خودمو جز همونی که بعضی وقتا سوالا رو از دوست دختر کار مند اونجام می گرفتم واسش تعریف کردم ..
-مژده خانوم یه وقتی فکر نکنین من تنبل هستما .. این درسا بیشترش کلیشه ایه .. نصف بیشتر کتابای پزشکی به درد  پزشکا نمی خوره ..
-بله حق با شماست .. شما خیلی با مزه این . این وقتی رو که واسه تقلب و دختر بازی صرف می کنین اگه  واسه درس خوندن می ذاشتین حالا یه نابغه بودین ..
باهاش خدا حافظی کرده و موقع رفتن مثلا رفتم بهش دست بدم .. دستشو تو دستم نگه داشته و یه لحظه توچشاش نگاه کردم . صورت گرد وتپلی داشت . بینی قلمی . ابروهای یه کمی کلفتش بهش میومد و اونو جذاب تر نشونش می داد . موهای مشکی و رنگ مشکی ابروش خالص  و مال خودش بود .. به نظر رنگ شده نمیومد . شماره موبایلمو دادم بهش و گفتم هر گونه کار فنی در حد سطحی ومعمولی اگه داشتی در خد متم . اگرم خودم از دستم بر نیاد آشنا زیاد دارم .. از اون جا اومدم بیرون .. ملوک منو کشته بود . هنوزم بعد از سالها زیر کیر من خوابیدن هر وقت که با هاش می خوابیدم عین روز اولش واسم هیجان نشون می داد .. یه ناخنکی به ملوک زده و خیلی زود ار گاسمش کرده رفتم خونه ..  این زنه مژده بد جوری فکرمو مشغول کرده بود . هر بار می رفتم توبه کنم این چش لعنتی نمی ذاشت . واسه همینه که میگن به نا محرم نگاه نکنین . حجابتونو حفظ کنین .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

خار تو , گل دیگران 40

ویدا حس می کرد به همون نقطه ای رسیده که شب قبل در آغاز حرکت هوس آلود ناصر بهش رسیده بود .. مرد با حرکاتش به اون اجازه فکر کردن نمی داد . وقتی لبای ویدا از رو لب ناصر جدا شد خواست یه چیزی بگه که بازم ناصر  در جا لباشو با یه بوسه دیگه بست .. دستشو گذاشت رو باسن ویدا ..  زن حس کرد که بازی سوم رو باخته .. شایدم یک برنده واقعی باشه که طلسم و تابو رو شکسته .. با این حال دوست داشت همچنان به ناصر نشون بده که زنی نیست که اون فکر می کنه خیلی راحت تسلیم میشه .. اما مرد به این چیزا اهمیتی نمی داد . فقط دوست داشت از جسم اون زن لذت ببره . و به خودش ثابت کنه که اون می تونه . و تیرش هیچ وقت به خطا نمیره .  ناصر حرکت منی رو درون کیرش حس می کرد . به زحمت جلوی ریزش آبش گرفت تا ویدا اونو خیلی سست حس نکنه .. ولی  اون زن برای لحظاتی به این فکر افتاده  بود که چطور می تونه خودشو قانع کنه  که در آغوش دیگری قرار بگیره . اونی که این عملو خیلی زشت می دونست و اونایی رو که این کارو انجام می دادن سرزنش و نصیحت می کرد .
-عزیزم عشق من . می دونم تو فکرت چی می گذره . می دونم احساس گناه می کنی .. ولی نیازی نیست که خودت رو در این احساس غرق کنی . تو حالا خودت رو وارد یه دنیای دیگه ای کن . دنیایی دور از وابستگی ها .. دنیایی که از تو یه تصویری به عنوان یک زن مستقل ارائه میده . می تونی  بین احساس خودت در این لحظه با احساست در لحظه ای که در کنار شوهرتی یک تفاوت و یک حد فاصلی قائل شی ...
 دستای ناصر آروم آروم زیر و دامن پیرهن ویدا رو به سمت بالا حرکتش داد .. جایی هم ایستاده بودن که از یک آینه نیمه قد می شد به خوبی  باسن ویدا رو دید . .. ناصر همچنان حرف می زد و می خواست که ویدا رو قانعش کنه که دچار عذاب روحی نشه ولی اون دیگه به این چیزا فکر نمی کرد . فقط حواسش به اتگشتایی بود که از بر جستگی های باسنش به عمق نفوذ  می کردن . نوک انگشتای ناصرو حسش می کرد که داره به سمت کس میره .. چشاشو آروم بسته بود و تسلیم شده بود . ناصر هم فهمیده بود که  ویدا دیگه تقریبا رام شده ..
 -آههههههههه همون جوری  که خواستم پوشیدی . مثل دیشب بازم شورت پات نیست و اثری از سوتین هم نمی بینم . ویدا در حالی که صداش از هوس می لرزید گفت فکر نکنی واسه تو این کارو کردم . من خودم عادت دارم که راحت باشم یه چیزسنگین و اضافه اون زیر اذیتم می کنه احساس راحتی نمی کنم .
 مرد بر جستگی کیرشو از داخل شلوار به شکم ویدا ماالوند و گفت اگه چیز اضافه این باشه چی ..
-نهههههههه ..نهههههههه.
 -چرا که نه .. تو حالا مال منی .. عزیزم و. من تسلیم توام و تو تسلیم منی . الان دقیقه ها و ثانیه هایی که این جا هستند متعلق به من و توست . به هیچی دیگه جز خودمون فکر نکن
.. ناصر کمی حس  کرد که نیرویی چند برابر پیدا کرده به همون حالت دستاشو دور کمر ویداقفل کرده اونو به سمت تخت برد . ویدا چشاشو بست و فقط دستای غریبه رو احساس می کرد که داره لباسشو از تنش در میاره .  شدت ضربان قلبش حرکت خون داغو در رگهای پر هوسش زیاد تر کرده بود . وقتی لبای ناصر رو سینه  سفت و درشتش قرار گرفت  تنها تصویری  که تصورشو می کرد صحنه ای بود که اون مرد داره سینه شو می مکه ..
-وقتی قشنگ ترین زن روی زمین هوس انگیز ترین اونا هم بشه دیگه اون مرد هیچی از این دنیا نمی خواد .
-نه ..نه... نه ...
-چی رو نه دختر! چی رو نه !.
ویدا تن لخت ناصرو رو تن خودش احساس می کرد .. به یاد اولین مرد عشقی زندگیش .. یعنی رامین یا شوهرش   .. هرچند رابطه لمس دو بدن با هم و از اون جا به آرامش رسیدن اوج کارو نشون میده .  واسه لحظاتی به این فکر کرد که عشق اون نسبت به رامین تا چه حدی می تونه باشه . آیا می تونه دوستش داشته باشه ؟ عاشقش باشه ؟ این دوست داشتن از روئ عادت و تعهد نیست ؟ نه . ویدا ساکت مونده بود .  اون ستیز اولیه  رو با درون خودش نداشت . رامین مدتها بود که داغ یک سکس مهیج و سوزنده رو به دلش گذاشته بود . ویدا  این هیجانو از  وجود ناصر می خواست . می دونست که  اون پسرایی که مجردن بهتر می تونن به یک زن لذت بدن و ازش لذت ببرن . وقتی که ناصر پاهای ویدا رو به دو  طرف باز کرد و دهن بازشو با یه هیجان و استیل خاصی روی کس اون قرار داد ویدا حس کرد که حالا دیگه باید باور  کنه که زندگیش وارد فاز جدیدی شده . اون حالا می تونه یک زن دو چهره باشه . نه ...نه .... حالا جاش نیست که به این فکر کنی آیا از هر دو چهره ات می تونی لذت ببری یا نه ؟ آینه فقط یک چهره رو نشون میده .  شاید هیشکی تونه به خودش بگه که من یک چهره دارم . ناصر قبل از این که کس ویدا رو میکش بزنه یا روش زبون بکشه نوک زبونشو دورلبه ها و قسمت بالا و پایین کس ویدا می گردوند ..
 -می دونستم مال خودمی ..
-آره .. من حالا تو دستای توام . تو شکار چی منی ..به  من بگو .. اصلا در این دنیای بزرگ چیزی به نام گناه وجود نداره . من واسه تو حلالم . 
-آره عزیزم گناه کثیف ترین چیزیه که  در این دنیا هست  و ما باید دفنش کنیم .
-ناصر داری چه بلایی بر سرم میاری .. به من بگو .. من همه چی مو انگاری کم کردم . اسممو هویتمو .. حتی بیشتر این لحظاتو فراموش کردم که اسم شوهرم چیه و اصلا شوهر دارم فقط به یه چیز و یه اسم فکر می کنم . همونی که دلم می خواد منو رو دستای خودش بگیره .. سر تا پامو غرق بوسه کنه.. بهم بگه و نشون بده راه درست همینه که من امروز رفتم و می خوام ادامه اش بدم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

لبخند سیاه 180

-مامان می تونی ساکت بمونی و بذاری هر کی به هر صورتی که دوست داره از این مهمونی لذت ببره ؟ من یه اشتباهی کردم . خودمم قبول دارم . دیگه نباید این قدر با آبروی آدم بازی کنی . نا سلامتی من دختر شما هستم . همه مادرا کاری می کنن که آبروی دخترشون محفوظ بمونه . تو داری یه جوری بر خورد می کنی که انگاری من بچه سر راهی هستم .
 -بچه سر راهی شاید رفتار و کردارش خیلی بهتر از تو باشه .. تازه مگه اونا چه گناهی دارن؟ 
 -باور کن من می خواستم برم . زری نذاشت ..
 -زری ؟ همونی که قبل از این که تو بیای متلک هاش منو کشته  بود ؟مدام داشت می پرسید که چی شده چی نشده . همش می خواست بدونه که راسته  تو با یه مرد رو هم ریختی یا نه ؟ حتی می گفت تعجب کرده که تو چطور دوست پسر خودت رو نیاوردی .
-مامان  من داشتم می رفتم . حرفمو باور کن . حالا نمیشه . حالا اگه برم بهم میگن کم آوردم . من خودمو بکشم تو و بابا راحت میشین ؟ ببینم به داداش فرشید چیزی گفتی ؟  حس می کنم داداش ازم دلخوره . نمی دونم چرا .. یه لحظه فکر کردم منو دیده .. بعد به تماس من جواب نداد ..
-انتظار داشتی بهش چی می گفتم ؟ اون باید از یه غریبه بشنوه که خواهرش با یه لات آسمان جل عوضی رو هم ریخته ؟ وقتی ازم پرسید من بهش دروغ می گفتم ؟
-پس اون همه چی رو می دونه ؟ خدا مرگم بده . من چه جوری می تونم تو روی داداشم نگاه کنم . زری خودش به کی میگه . اگه راست میگه و عرضه داره بره جلوی شوهرش کیوانو بگیره . که دیگه روی هرچی مرد هیزو زن بازو سفیدش کرده ..
 -هرچی باشه اون یک مرده ..
-زری خیلی به زندگیم حسادت می کرد . همیشه آرزوش این بود که شوهرش مثل فرزاد باشه . با وفا و با محبت و مرد زندگی ولی به آرزوش نرسید . شاید هم خیلی خوشحال شده باشه که شرایط زندگی من به این صورت در اومده . ولی همیشه وقتی از شوهرش حرف می زد ازاون طوری یاد می کرد که انگار بهترین مرد دنیاست . از یه طرف با حسرت بهم می گفت کاش شوهرم مثل فرزاد بود . مثلا می خواست آبرو داری کنه. 
من و مامان طوری پچ پچ می کردیم که کسی نشنوه . ولی دیگه نمی شد بیشتر از این و به این صورت حرف زد .از جام پا شدم .. دوست داشتم از اون فضا در رم . خواستم مانتومو تنم کنم ..
 زری : کجا می خوای بری ..
 -دستشویی ..
 -با مانتو ؟
-سرویس بهداشتی بیرونه
-خب باشه .. مگه از مردا خجالت می کشی ؟ ..
 اون این حرفو به یه لحن خاصی گفته بود که نشون می داد داره متلک میندازه .. تصمیم به موندن گرفتم .. با همون لباس مجلسی از فضای تالار خارج شدم تا برم دستشویی . اتفاقا وقتی اومدم بیرون کیوان شوهر زری رو دیدم . دستشو به سمت من دراز کرد . قبلا در یکی از این مجالس یه بار از این کارا کرده بود که تحویلش نگرفته ودستشو رد کردم . این چه معنا داشت که یک مرد دست یک زن رو لمس کنه. نه به این خاطر که ایراد شرعی داشته باشه بلکه واسه این که این فرهنگ دست دادن  از قدیم واسه مردا بوده و خیلی بی معنیه که زن و مرد غریبه ای دست همولمس کنن به بهانه دوستی و دست دادن یا فر هنگ بالا .  یه زمانی همچین ایده ای داشتم و هنوزم زیبایی اونو حس می کنم .. دو نکته واسم مهم بود این که کیوان پس از سالها یک بار دیگه به خودش اجازه داده بود که دستشو به طرف من دراز کنه و باهام دست بده .. این بار دستشو رد نکردم . دستمو میون دستش گرفت و اونو نگه داشت . اصلا ازش خوشم نمیومد . اون وقتی هم که زن نداشت در حق دخترا خیلی نامردی می کرد .
-فرزانه خانوم . خیلی خوشحالم از این که شما رو می بینم . جدا ناراحت شدم که فرزاد در حق شما نا مردی کرد و اون جوری پشت سر شما حرف در آورد . ولی بدونین که فامیل همیشه پشت شماست و هیچوقت شما رو تنها نمی ذاره .
 از این حرکتش بدم اومده بود . من دیگه حالا مردا رو به خوبی می شناختم و از خصلت اونا خبر داشتم . روسری مو هم گذاشته بودم توی کیفم و بود پیش مامان . اون یه نگاهی به پیرهن تقریبا سکسی من انداخت و گفت واقعا خانوم به این زیبایی و نجابت حیف شد . .. دستمو ول کردم و با یه تشکر ازش جدا شدم . وقتی که فرزاد بود اون اصلا از این جرات ها نمی کرد . همیشه در خیلی جا ها گفته شده .. زن فلانه .. زن رئیسه .. فلان مرد زن ذلیله .. حرف حرف زنه .. خانوما مقدمن .. ولی زن در واقع بدون مرد هیچه .. مرد هویت یک زنه .. درسته که صاحب اصلی ما خداست ولی یک زن بدون مرد انگاری که بی صاحابه .. زن اگه فرمانروای مردش هم باشه انگار وقتی اون نباشه هیچی نیست . هیچی نداره .. خدایا من چقدر بد بختم . چند تا مرد دیگه  رو هم دیدم که یه جوری نگام می کردن . دو سه تا شون که رابطه فامیلی صمیمی تری با هام داشتند یه لبخندی هم تحویلم دادند .. مثل این که بوی طعمه ای به نام مطلقه به مشامشون رسیده بود . خیلی از زنای متارکه کرده هم به خاطر خشم و عصیان ناشی از شرایط پیش اومده کاری  می کنن که دیگه حسرت روزای تنهایی رونخورن .. و خودشون بهونه به دست بقیه میدن .. چقدر این شب طولانی می گذشت . بازم جای شکرش باقی بود که از تیررس پدرم دور بودم .. در مسیر برگشت جوونایی رو می دیدم که با نگاهشون داشتن منو می خوردن . یعنی من هنوز همون زیبایی گذشته مو حفظ کردم ؟ به نسبت دوران نوجوانی کمی چاق تر به نظر می رسیدم ولی صورتم پر تر شده بود . شاید این روزا از بس عذاب می کشیدم و ناراحت بودم فرصت زیادی برای نگاه کردن خودم نداشتم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی