ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

منتظرت بودم عزیزم 2 (قسمت آخر )

آرمین : این چه وضعشه .. سر در نمیارم .. من به بابا گفتم که بهت نگه که من دارم میام .. گفتم بهش نگه که یه دو روز مرخصی گرفتم .
الهام دوزاریش افتاد . بهترین کار این بود که در این شرایط یه جوری مسئله رو راس و ریسش کنه تا بعدا یه جهتی به این دروغاش بده ..
 الهام : عزیزم من منتظر شوهر جونم بودم .  حالا خوشت نمیاد ؟ دوست نداری ؟ من دلم براش تنگ شده بود .یعنی برای تو شوهر گلم .  آخه یک زنم . نیاز دارم ..
 آرمین : هنوز هیچی نشده ؟ بذار عرق تنمون خشک شه . چهار کلام حرف بزنیم . نمی دونی توی زندون دلم چقدر گرفته . همش به تو و الهه فکر می کنم . دلم می خواد مدت محکومیت من زود تر تموم شه بیام بیرون پیش شما باشم و از زندگی لذت ببرم .
 الهه : منم برای بر گشت تو ثانیه شماری می کنم . دختر,  بابا می خواد . زن شوهر می خواد . اگه بدونی چقدر غصه می خورم . کارم هر شب اشک و آه و ناله کردنه  ..
 هفته قبل الهام به ملاقات آرمین رفته  بود . ولی مرد هنوز سر در نمی آورد که حالا در خونه این چه طرز استقبال کردنه ؟! الهام دو نگرانی داشت . یکی این که ایمان سرشو بندازه پایین و بیاد داخل خونه که این یکی دست به نقد تر بود و یکی دیگه این که پدر شوهره به شوهرش بگه که در مورد مرخصی دو روزه آرمین چیزی به اون نگفته .. اگه اینو بهش بگه شوهرش مشکوک میشه به این که زنش انتظار چه کسی رو می کشیده ؟ !
 الهام اعصابش به هم ریخته بود .. دستپاچه شده بود . هر کاری می خواست بکنه خونسریشو حفظ کنه نمی تونست . شوهرشو بغل زد و اونو بوسید .. یکی یکی دگمه ها ی پیر هنشو باز کرد .. و اونو لختش کرد . با خودش گفت کاش می تونستم اونو ببرمش به حمام .. ولی اون جوری هم خطر ناک بود .. اون باید هر طوری شده با ایمان تماس می گرفت که نیاد .. ولی چه جوری ؟!
آرمین : بالاخره لختم کردی
 -خب دیگه دو روز موندن همین درد سرا رو هم داره ... منو ببوس ..می خوام با تو باشم ..
 -از چیزی نگرانی ؟
-نه واسه چی ؟ من الان یه دنیا عشق و حال و شادی هستم ..
 الهام به ناگهان چشمش افتاد به دو سه قطره از منی دوست پسرش ایمان که روی ملافه ریخته شده بود . فوری کف دستشو رسوند به اون و پخشش کرد ..
 آرمین : تو که می دونستی من میام واسه چی دختر مونو تحویل خاله اش دادی ..
-چقدر حرف می زنی تو حالا کارت رو بکن .. تموم که شد زنگ می زنم بیارنش ..
 آرمین دونه به دونه انگشتاشو توی کس زنش فرو می کرد ... زن کاملا حشری شده بود .. ترس سبب شده بود که به دوست پسرش و خلاف فکر نکنه . اون نمی تونست و نمی خواست زندگی خودشو از دست بده . آرمین پشت بدن و شونه های همسرشو غرق بوسه کرد.
-زود باش .. زود باش .. آرمین من هوس دارم .
از اون طرف ایمان متوجه شده بود که شوهر معشوقه اش اومده خونه .. چون در همون لحظه درب آپار تمانشو  باز کرده بود و اونو دیده بود که داره  با کلید درو باز می کنه و وارد خونه شون میشه .
-عزیزم کون تپل تر شدی . انگار من که  نیستم آب زیر پوستت رفته ...
الهام خوشش میومد از این که آرمین داره باهاش سکس می کنه ولی  به این فکر می کرد که   دوست پسرش ایمان داره  با اون سکس می کنه ... غیبت ایمان طولانی شد و یه حسی  به الهام می گفت که ایمان متوجه شذه که شوهرش بر گشته . آرمین حریصانه زنشو می کرد .  اون اصلا خوشش نمیومد در فضای زندان یه جایی پیدا شه که با زنش  سکس کنه ..
 آرمین : اووووووهههههه عزیزم تو چرا این قدر حریصی .. تو که اول نمی خواستی ..
الهام : زن شیطونه .. وقتی که تحریک کنه کاریش نمیشه کرد .. باید بخوریش ..
ایمان کس زنشو شیرین تر و خواستنی تر از هر وقت دیگه ای حس می کرد ... خیسی های کس یه حالت کره ای و روغنی ایجاد کرده بودند .
ایمان : عزیزم .. عزیزم ..
-نه ..نگو بی تحمل شدی . می خوای آبتو خالی کن بعد دوباره بکن .. ببین شونه های لختمو ..کون لختمو .. کس نازمو .. تن پوست پیازمو ... اینا همه برای کیه ؟ برای شوهر خوشگلمه دیگه ..
در همین لحظه آرمین یه چیزی دید که  آرزوی اونو کرد که در همون لحظه زمین دهن باز کنه اونو ببلعه . یه چیزی از سوراخ کون زنش ریخت بیرون . از اون جایی که با پنجه هاش دو طرف کون همسرشو باز کرده بود یه قسمت از آب کیر ایمان که ته کون الهام مونده بود به سمت عقب بر گشت . این اشتباهه ..نه .. نهههههه .. من که توی کون زنم فرو نکردم و تازه آبم ریخته باشم . این مال کیه .. نهههههه .. نههههههه .. دوست داشت خودشو به دیوار بکوبونه .. بکشه ..نابود کنه ... هر چه می خواست به خودش بقبولونه که این منی نیست ولی نمی تونست . دختر کوچولوش ,  سیصد چهار صد میلیونی رو که به دست زنش سپرده بود ..اینا چی میشه .. من دارو ندارمو بدم به دست این زن و اون وقت اون این جور منو دور بزنه ؟!
 -عزیزم اگه دوست داری آبتو خالی کن توی کسم دیگه ...
آرمین دوست داشت با دستای خودش گردن زنشو تا اون جایی فشار بده که خفه اش کنه . من بیام و هر کاری واسش انجام بدم بهش اعتماد کنم و اون جوابمو این جوری بده ؟! این زن واسش شده بود یه انگل .. ولی چطور می تونست بقیه زندانو تحمل کنه ..
 -آرمین چت شده .... می خوای انزال شی آبتو بریز توی کسم . بعدا ادامه بده ارضام کن ..
آرمین به زحمت جلو اشکاشو گرفت .. شاید این نفرین اونایی باشه که مالشونو خوردم ... ولی باید به زنم درس بدم .. فعلا به روش نیارم .
 یک بار دیگه دستاشو گذاشت روی کون زنش و اونا رو به دو سمت بازش کرد . سعی داشت نگاهش به سوراخ کون زنش نیفته .. کیرشو چند بار وارد کس الهام  کرد و بیرون کشید تا ببینه چیزی اون جا می بینه یا نه . سر انجام خودشو مجبور کرد به این فکر کنه که داره یه جنده رو می کنه و این زن کثیفو قبلا نمی شناخته . هر چند اون مادر بچه شه .مجبور بود فبلم بازی کنه تا زنش مشکوک نشه ..
-جااااااااان عشقم آبم داره میاد ..
 الهام سر مست از این لحظات .. سر مست از پول مفتی که بهش رسیده و دوست پسری که داشت ... کونشو دور کیر شوهرش می گردوند  تا این که آرمین پس از چند حرکت کیر درون کس و اونم از پشت آبشو ریخت اون داخل . از جاش پا شد و یه نگاهی به سوراخ سنبه های خونه انداخت . با این که به صلاحش بود که به روی زنش نیاره  الهام : عزیزم چی شده فکرت ناراحته ..
آرمین : هیچی .. من الان داخل زندان با یه عده ای آشنا شدم که با چهار صد میلیون پولم می تونم در ظرف کمتر از دو ماه دو میلیارد کاسبی کنم .
 -خلاف یا غیر خلاف ؟
-تو کاریت نباشه عزیزم دنیا رو به پات می ریزم ..
-پس من پولو میدم بهت هر کاری که می تونی انجام بده .
 آرمین : یه مقدارشو هم نگه داشته باش تا اموراتت بگذره .. ولی دو میلیارد پول تا دو ماه دیگه میاد به سمتت کجا می خوای حفظش کنی .. ببین چقدر دوستت دارم هر کاری واست انجام میدم ..
الهام : عزیزم نمیای یه دوش بگیریم ؟
 -تو برو من خیلی خسته ام . شاید اومدم .. تو برو ....
 الهام رفت تا دوش بگیره .. قبلش هم یه تلفن هم واسه دوست پسرش زد و گفت تا شنبه رو نمی تونه در اختیارش باشه ..
 آرمین به سمت پنجره رفت .. بازش کرد .. به غروب غم انگیز خورشید نگاه می کرد ..از این غروبا زیاد در زندان دیده بود .. فکر می کرد که اگه غروب غمو در کنار عشق و شریک زندگیش ببینه تمام لحظه های تلخ در زندان بودنو می تونه فراموش کنه ولی حالا دوست داشت که با همه دل گرفتگی هاش زود تر بر گرده به زندان .. صورتشو میون دستاش گرفته بود . خورشید هنوز نرفته بود ولی دنیای اون به شبی تیره و تار تبدیل شده بود .. هق هق گریه امونش نمی داد .. دیگه پول و سر مایه واسش ارزشی نداشت .. فقط دوست نداشت که زنش بیش از این به ریشش بخنده ... پایان ... نویسنده ... ایرانی 

منتظرت بودم عزیزم 1

الهام غرق هوس بود .. هی از این سمت به اون سمت می غلتید .. دلش می خواست که دوست پسرش بکنه توی کسش ولی اون کرده بود توی کونش . ایمان عاشق کون الهام بود و بیشتر وقتا اونو از کون می کرد ..
-ایمان ! توکی می خوای بکنی تو کسم .. الهه کوچولو رو دادم خونه خواهرم تا بتونم راحت باهات حال کنم .
 -عیبی نداره الهه هم باشه مگه اون چند سالشه .. یه دختر دو ساله که این چیزا سرش نمیشه .
 -اتفاقا خیلی هم حالیشه .. ولی باشه . الهه هم باشه من با هات حال می کنم .
 الهام  بیست و پنج سالش بود . تقریبا هم سن و سال دوست پسرش ایمان بود که در همسایگی اونا زندگی می کرد . یه دختر کوچولو داشت به نام الهه که دوسالش بود . شوهرش  به علت اختلاس و کلاهبرداری افتاده بود زندان . از اون جایی که شوهرش آدم زرنگی بود  پولا رو به صورت نقد و  طلا و چک های تضمینی در آورده و در اختیار همسرش قرار داده بود و این خونه ای رو هم که درش زندگی می کردند به صورت اجاره بود .. دو سال حبس برای شوهرش بریده بودند  . هنوز دو ماه نگذشته بود که اسیر نگاههای پسر خوش تیپ و خوش اندام   همسایه واحد روبروییش شده بود . یه جوون دانشجویی که تنها زندگی می کرد . الهام خودشم باورش نمی شد که چه طور شده به این آسونی تسلیم هوی و هوس شده . شاید پول حرام و خلاف باعث شده بود که براش مهم نباشه این گونه تا بو شکنی . هر چند شوهرشو دوست داشت و به اون احترام می ذاشت .. با این که پدر و مادرش و پدر شوهر و مادر شوهرش بیشتر وقتا اونو با خودشون می بردن که تنها نباشه ولی تر جیح می داد که بیاد خونه و مراقب پولهایی که مخفی کرده باشه . که البته بعدا اونارو در جای امنی مخفی کرد . از این می ترسید که به نحوی قانون پیگیر قضیه شه و مصادره اموال و وجه نقد بکنه . حالا اون به روزای خوب زندگی فکر می کرد که با این پولای مفت زندگی راحتی رو بگذرونه .. شاید تا چند وقت دیگه این پسر در زندگیش نباشه و بره پی کارش . چون یکی دو تا از دوستاش که اونا هم با وجود متاهل بودن دوست پسر داشتن  همیشه توصیه می کردن که اگه با پسری دوست شدی به اون دل نبند و یکی دیگه رو در نظر داشته باش و همزمان با دوستی با نفر بعدی ,  اون قبلی رو ولش کن .. الهام به ایمان علاقه مند شده بود . پسر محجوبی نشون می داد . سعی می کرد تا اون جایی که می تونه کاری کنه که اون از سکسش لذت ببره . ولی یه عیبش این بود که وقتی  نگاهش به باسن بر جسته الهام میفتاد در هر شرایطی وسوسه می شد و اولین کاری که می کرد این بود که اونو از کون می کرد.. با این حال  بیشتر شبایی که الهام خونه بود ایمان میومد و شبو پیشش می  خوابید . به هم عادت کرده بودند .  ایمان یه دستشو دور کمر الهام حلقه کرده و در حالی که به سوراخ کون و کیری که داخلش فرو کرده نگاه می کرد گفت
-هر دفعه از دفعه قبل خواستنی تره ..
 -پس کی می خوای بکنی توی کسم ..
 -ببین  الهام جون الان دیگه نمی تونم تحمل کنم .. نمی تونم .. دست خودم نیست . تو هم که یه جوری می چسبونی که کیرم اون داخل کاملا آب میشه .. نههه  نهههههه ..
 و  ایمان پنجه هاشو گذاشت روی کون الهه و در حالی که محکم  به کونش چنگ انداخته بود آبشو توی کون الهام خالی کرد ..
 ایمان : من میرم خونه چند دقیقه دیگه بر می گردم . یه چیزی روی گاز روشنه .. می ترسم بسوزه ...
 -باشه برو زود بیا .. کلید همراهت باشه ..دلم می خواد همین جوری سکس توی رختخواب بمونم تا تو بر گردی .
 -باشه وقتی بر گشتم جبران می کنم .....
-باید کسمو تا اون حدی که من بهت گفتم بخوری ... بعد دیگه حق نداری کونمو بکنی تا بهت دستور بدم ..
 زن خیلی حشری بود . با این که از حرکت کیر ایمان توی کونش لذت می برد  ولی برای ار گاسم نیاز داشت که ایمان با کسش ور بره ... می دونست که ایمان بیشتر از حالت به دمر افتاده اون حشری میشه . خودشو به همون صورت برهنه و دمرو انداخت رو تخت تا پسر بر گرده ..
 -زود بیا ...
غرق لذت و هوس و انتظار بود .. بیا پسره دیوونه . کسم کیرت رو می خواد ... تصور لحظاتی رو داشت که کیر ایمان با حرکات انفجاری و گاه نرم و گاه تند خود اونو سر حالش کنه ..  یه دستشو گذاشت رو سینه اش و دست دیگه شو گذاشت روی کسش ...
پنج دقیقه نشد که الهام صدای درو شنید .. کسشو بیشتر به تشک می مالوند و با عطش بیشتری انتظار دوست پسرشو می کشید ... حالا وجود اونو در چند قدمی خود احساس می کرد ..
 -عزیزم بیا .. چقدر زود اومدی ... بیا دیگه بیشتر از این منتظرم نذار ....
یه لحظه سرشو بر گردوند .. یه جیغی کشید که فوری خودشو جمع کرد ..  ترس برش داشته بود .. شوهرش آرمین بود .... نه نه .. اون چی دیده ؟!من چی گفتم ؟!! ایمان کجاست .. نمی دونست چی به چیه ؟
آرمین : این چه وضعشه .. مثل این که منو دیدی خوشحال نشدی ..
زن نمی دونست چی باید بگه !.... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

خانواده خوش خیال 96

سیامک و سامان دو تایی شون فیروزه رو اسیر خودشون کرده بودند و امونش نمی دادن .. فیروزه یه نگاهش به عرفان بود که چه عکس العملی نشون میده . سحر هم که دست از سر کیر عرفان بر نمی داشت و از بس  با کیر عرفان به سبک جق زدن ور رفته بود عرفان حس می کرد که دیگه کیرش  به دست سحر عادت کرده و همش دوست داره که در این حالت حال کنه . .. یه نیم نگاهی هم به قلب کون مامانش داشت که چه جوری دو تا کیر وارد چاک کون فیروزه میشه و اون داخل حرکت می کنه . اون واسه مامانش ارزش زیادی قائل بود . راستش از این که زنای متاهل و دارای کس و کار رو بکنه احساس تاسف که نمی کرد هیچ ,  راضی هم بود ولی دلشو نداشت که کسی با مامان اون طرف شه .. نه ..نه .. عرفان این قدر خود خواه نباش . تو داری با زن  سامان و  عروس سیامک خان حال می کنی . خب اونا هم دارن اشتراکی مادرت رو می کنن . چه ایرادی داره ! تازه کلی زن دیگه از خونواده خوش خیال هستن که تو هنوز با اونا طرف نشدی . امیر کمی استرس داشت . انگار یه عده فقط اومده بودن که به اونا زل بزنن .
امیر : سپیده جون اینا چرا این جوری می کنن . انگاری که ندید بدیدن .
 سپیده : ندید بدید که نیستن . خواهش می کنم این جور در مورد اونا حرف نزن و قضاوت نکن . اگه این بلا بر سر خواهر و مادرت میومد  تو چه عکس العمل نشون می دادی ؟
 امیر : راستش خونواده من یه خونواده با ایمان هستند . نمیگم اون جوری خشک هستن ولی مامان و خواهرم حجابشونو حفظ می کن . می دونم چی میگی سپیده .
سپیده : ببین امیر تو به نگاههای اونا کاری نداشته باش . من و تو به اندازه کافی آب بندی شدیم . حالا این تو هستی که باید اونا رو آب بندی کنی . به اندازه کافی به من حال بدی .. یعنی نشون بدی که داری حال میدی و منم باید نشون بدم که دارم حال می کنم . پس اگه می تونی حس بگیر و بریم توی خط طبیعی و مصنوعی .. ولی تا می تونی باید کارایی رو که در اوج هوس نشون میدی این جا هم نشون بدی و با آب و تاب بیشتر و زیاد تر کردن پیاز داغش .
 امیر : وااااااایییییییی سپیده نگاه کن که سر فیروزه بیچاره دارن چه بلایی میارن ! سپیده : چه بلایی ! انگاری که تو هم تمام حواست به سمت اونه . ولش کن بی خیال این حرفا شو ..
امیر خیلی دلش می خواست خودشو برسونه به اون سه نفر  . به اندازه کافی با سپیده حال کرده بود . یک بار دیگه هوس فیروزه رو داشت ولی مجبور بود که به حرفای سپیده گوش کنه . هر چند کون و کپل سپیده هم  بدک نبود .
امیر : عزیزم قمبل کن  و زانوهاتو بذار زمین . می خوام با کونت ور برم و پر و پاچه اتو از پایین به بالا و در سمتهای مختلف حرکت بدم ...
 سپیده : چشم عزیزم ..  
امیر دو تا دستاشو مثل یه اهرم گذاشت زیر هر کدوم از برش های کون سپیده و اونو با یه تکون های لرزشی و ژله ای طوری به لرزه در آورده یود که برای لحظاتی مردای بیکار به کون سپیده نگاه کرده و با کیراشون بازی می کردن ..
 امیر : سپییده جون خیلی خاطر خواه  داری . خیلی ها طالب کون و کپل تو هستن . سپیده در حالی  که  سرشو به سمت امیر بر گردونده بود خیلی آروم زیر گوشش زمزمه می کرد عالیه . عالیه همین جوری ادامه بده . بذار بقیه حساب کار دستشون بیاد . این جوری خیلی ها طالبت میشن ..
عرفان هم یه لحظه سرشو به سمت سپیده بر گردوند ...
 سحر : ببینم خوشت میاد ؟ تو که قبلا با هاش آشنا شدی . اگه پسر خوبی باشی و این قدر به مامانت گیر ندی می تونی همه اینا رو داشته باشی . می تونی با هر زن و دختری که در این خونه هستن حال کنی .. یکی میدی هفت هشت تا می گیری تازه صاحب اختیار همون یکی هم نیستی . این جا کسی مالک کسی نیست . جامعه آزاد و دمکراسیه .  
سپیده : امیر جون حالا تو حریصانه پنجه هاتو بنداز روی کونم .. لا کونمو بازش کن طوری که کسم قشنگ توی دید باشه.. کیرت رو هم بفرست بره به اون جایی که باید بره .
اون سمت مردای خونواده که در کنار بعضی  زنای  بیکار به صحنه های این سه مورد نگاه می کردند بیشتر از دست امیر عصبی بودند و زنا هم حسرت اینو می خوردند که کاش به جای سپیده زیر کیر امیر می بودند .
سهیل :  بابا بزرگ سپهر ! ببین چقدر این پسره پرروست هنوز نیومده فکر می کنه همه کاره شده ..
سپهر : امیر رو میگی دیگه .. آخه عرفان هم تازه وارده .
 سهیل : ولی شخصیت عرفان فرق می کنه اون خیلی محجوب و خجالتیه . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

خارنو , گل دیگران 125

ویدا به طرز خاصی به جفت کیر ها نگاه می کرد . نگاه ماندانا دست کمی از نگاه اون نداشت . اما بااین حال حس می کرد که تا حالا رو صبر کردن و از این به بعد هم باید صبوری کنن .
ویدا : فکر نمی کنی به اندازه کافی اونا درس گرفته باشن ؟
  ماندانا :  خوبه .. کافیه .. ویدا جونم . اگه بگم هوس من بیشتر از توست و دوست دارم زود تر از این وضع خلاص شیم شاید با ورت نشه . ولی چاره چیه که دوست دارم اون دو جوون با شور و حال بیشتری ما رو بکنن . ماندانا تمام این حرفا رو در گوشی به ویدا می زد .
بهروز : اصلا چه معنی داره که وقتی دو تایی مون این جا هستیم شما در گوشی با هم حرف می زنین . نمی دونم چی بگم .
ماندانا : آقایون ..  به شما دو تا گفتیم که می تونین تشریف بیارید و ما رو ببینین که چه جوری با هم حال می کنیم . دیگه نگفتیم که کیرتون رو بکشین بیرون تا ما شاهد جق زدن شما باشیم .
 مهیار : ما که دارییم این فیلمها رو از تلویزیون می بینیم در یه همچین حالتی هستیم .
ویدا : یعنی واقعا  تن و بدن لخت ما خانوما تا این حد در شما آقایون اثر داره ؟  دارم به خودم امید وار میشم .. بهروز : اوووووفففففف تا کی باید تو این خماری بمونیم .
مهیار : یعنی دیدن  بهروز کوچولو و مهیار کوچولو در شما هیچ تاثیری نداشته .
 ماندانا : خیلی باید ببخشیدا اینو اسب و خر هم داره . یعنی ما اونا رو  هم که دیدیم باید بریم سمت اونا و بغلشون بزنیم ؟ این که نمیشه ..  
ماندانا بازم دهنشو گذاشت زیر گوش ویدا ..
- ببین دختر این دو تا قیافه شیش در هشتی که دیدم هر لحظه امکان داره بیفتن روی ما و هوس,  او نا رو طوری از خود بی خود کنه که تمام تنمونو کبود کنن . اون وقت دیگه حریف اونا نمیشیم ..
ویدا : پس یه جوری ردیفش کن که اونا بازم تیپ های بازنده باشن . بذار بفهمن که قدرت و دنیا در دست زنانه .. ماندانا : باشه ویدا جون هر کاری که تو بگی انجامش میدیم .. منم همین طور دوست دارم یه کاری بکنم که نه سیخ بسوزه و نه کباب وهمین جور دنیا در دست ما خانوما باشه . آقایون ! من و ویدا جون این جا فر ماندهی می کنیم .به خاطر این که پسرای خوبی هستین و صداقت خودتونو نشون  دادین من از شما می خوام که یواش یواش بیایین به سمت ما . اما من و ویدا جون کار گردان کارای شما خواهیم بود .. یعنی در واقع کار گردان خود شما ..
 بهروز : آخرش چی میشه ..
 ماندانا : اگه پسرای خوبی باشین واسه شما جوایز خوبی هم در نظر داریم و جایزه بزرگ هم اینه که می تونین یه سکس جانانه هم با ما داشته باشین . فقط باید پسرای حرف گوش کنی باشین .
 بهروز : زود باش اولین کاری رو که باید انجام بدیم چیه . من دیگه دارم از حال میرم .
 مهیار : من یکی که از حال رفتم . دیگه تحمل اونو ندارم . دیگه نمی تونم صبر کنم . خواهش می کنم . کمکم کن .  ماندانا : پسرا شما الان میاین کنار ما ..   هر کدوم شما یکی از من یا ویدا رو انتخاب می کنه و از کف پا تا فرق سرو  خوب لیس می زنه . فقط دو جا رو نمی تونه لیس بزنه . همون دو سوراخ معروف رو ..
بهروز : این چه بازیه که راه انداختین . ما در همون مرحله اول نمی تونیم این کارو انجام بدیم یا  کلا نباید کس و کونو لیس یزنیم ؟ شما که خودت گفتی که اگه دستورات رو گوش کنین یه جایزه خوب داریم و آخرکار می تونیم سکس داشته باشیم .
 ویدا : صبر کنین بذارین  مانی جون حر فاشو بزنه . انگاری شش ماهه به دنیا اومدین . چرا این قدر عجله می کنین . کاری نکنین که اون عصبی بشه . تازه این قدر رو هم که دارین در اثر خواهش منه . اگه منو هم عصبی کنین  میگم بهتون ارفاق نشه .. شروع کنین به لیسیدن از کف پا ..
مهیار : بهروز من میرم به سمت ماندانا تو برو ویدا رو بچسب . بعدا با هم عوض می کنیم ..
بهروز مهیار رو به سمتی کشید و خیلی آروم گفت مهیار جون یه سوالی برام پیش اومده ..  به ما گفته شده که در مرجله اول نمی تونی  دو تا سوراخ رو بخوری . سینه  و کون که اشکالی نداره . منظورم قسمتای گوشتی کون و کپله ..
 مهیار : رفیق ! کس خل نشی ها . به اونا زبون نده . حرفشو هم نزن . تو اگه به اونا یاد آوری کنی که چی به چیه اونا میگن که کون و سینه رو هم نخوریم . حرف توی دهنشون نذار . شاید حواسشون نبود  که از این بگن . شایدم نمی دونن که این دو ناحیه برای ما مردا چه اهمیتی داره . حواست باشه که همون اول نری و به کون و کپل و سینه نچسبی . اول خوب قسمتای تنو از پایین لیس می زنی . به هر نقطه که رسیدی رو همون زوم می کنی و طوری هم می خوری که اونا از هوس ندونن چیکار کنن . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

نگاه عشق و هوس 64

سعید : سارا ! راستشو بگو . تو پشیمونی از این که  من و تو با همیم ؟ یعنی به اندازه ای از صمیمیت رسیدیم که نمی تونیم از هم دل بکنیم ؟ می دونم برات درد سر درست کردم . شاید تو حسرت اون روزایی رو می خوری که خیلی راحت داشتی زندگیتو می کردی .
سارا : تو که دو دقیقه پیش یه حرف دیگه ای می زدی . دوست داری بازم ازم بشنوی که با تمام وجودم و نیازم  دوستت دارم ؟ حاضرم بمیرم و از دستت ندم . هر کاری که دوست داری برات انجام بدم ؟  دوست داری اینا رو ازم بشنوی ؟ همه اینایی هست که حالا بهت گفتم .
سعید : منو ببخش سارا جون . من نمی خوام فکر کنی که به خاطر من ضرر کردی . آبروت رفته . و شاید مسائلی پیش بیاد که نشه جمعش کرد ..
سارا : نمی دو نم نمی دونم چی میشه . فقط همینو می دونم که اگه به گذشته بر گردم همون کاری رو انجام میدم که انجامش دادم و منو به این جا رسونده . پشیمون نیستم . آدم در زندگی یه انتخابی می کنه . شاید هیشکی از این انتخاب خودش راضی نباشه . شاید هیشکی دوست نداشته باشه اون جایی رو که درش قرار داره . و من اون جایی رو که من و تو در کنار هم هستیم دوست دارم . حالا به هر قیمتی که شده . شاید اگه سهیلی وجود نمی داشت امروز خیلی راحت می تونستم عصیان کنم . ولی با همه اینا بازم اگه مجبور شم و راه دیگه ای برام نمونه این  کارو انجام میدم . اگه بدونم چاره دیگه ای برام نمونده . زندگی خیلی با ارزشه و ارزششو وقتی بیشتر نشون میده که آدم در کنار او نی که دوستش داره و عاشقشه باشه . باورم نمیشه که  می خوای بری .. سعید : منم همین طور .. فقط وسایلمو  اول بذارم دم در واحدمون .. بعد این که کسی هم نباید متوجه شه که من از این در خارج شدم .
 سارا : من مراقبم . ..
سعید به سمت در رفت .. سارا صداش زد ...  تلاقی نگاه مظلومانه اونا هماغوشی دیگه ای رو به دنبال داشت . سارا خودشو در آغوش سعید انداخته بود . سرشو گذاشته بود رو سینه اش .. برای دقایقی سکوت و نوازش همراه و همدمشون بود .. سکوتی که هزاران راز آشکار به همراه داشت . سکوتی که همراه با فریاد بود . با حرفای دل دو عاشق . هیشکدومشون حس حرف زدن نداشتند .. راستش می دونستن حرف دل همو . نگاه همو می خوندن . وقتی که در آغوش هم بودن با صدای نفسهای سکوت و سکوت نفسها حرف می زدند .. یک بار دیگه فشار لبها و بوسه ای داغ دیگه نشون داد که چقدر همو دوست داشته به هم فکر می کنن . حالا سارا با نگاهش به سعید می گفت که دوستت دارم و سعید هم نگاهشو با نگاهی عاشقونه جواب می داد . پسر رفت به خونه شون .. و دروغ ها رو تحویل خونواده داد . اما همش در فکر سارا بود .. زن مثل کسی که عزیزی رو از دست داده باشه از پنجره بیرونو نگاه می کرد . اون باید واقعیتها رو می پذیرفت . همه چی مثل یک رویا بود . اما دوست نداشت که عشق مثل یک رویایی باشه  دست نایافتنی . اون به این رویا رسیده بود . نمی خواست که از نو و از صفر شروع کنه . من نمی تونم .. نمی تونم .. حس می کنم یه عزیزی رو از دست دادم ..من نمی تونم . تقریبا یه هفته در کنار هم بودیم ..  به هر گوشه که نگاه می کرد سعیدو می دید . وقتی رو تخت دراز کشید  هر لحظه منتظر بود که دستی دور گردنش دور کمرش حلقه شه .. گاه سعید واسش می شد کیسه خواب .  سر و بدنشو طوری رو بدن سعید قرار می داد که راحت و در نهایت آرامش می تونست بخوابه . سعید کجایی . بغلم بزن ..من تو رو می خوام . اشک از چشای سارا جاری شده بود . هنوز ده دقیقه نمی شد که اون پسر رفته بود و سارا بی قراری رو شروع کرده بود . این انتظارو داشت که برای ساعاتی بعد بهتر شه . در همین لحظه موبایلش زنگ خورد ... عشقش بود .. اشکاشو پاک کرد .. طوری که انگاری سعید داره اونو می بینه .. پسر هم حالش گرفته بود . اونم روحیه درست و حسابی نداشت . سارا سعی داشت که سعید متوجه نشه که اون ناراحته و گریه کرده .
سعید : عزیزم چته نمی تونی حرف بزنی ؟
 سارا : چرا .. یه جوریم .
 سعید : صدات گرفته عشقم ..
سارا : مگه تو از دوری من خوشحالی ؟!
سعید : فکر می کنی زنگ زدم که بهت بگم از این که از تو دورم خوشحالم ؟ از این که نمی بینمت احساس آرامش می کنم ؟ دلت میاد این جور با هام حرف می زنی ؟ آره سارا ؟ تو که بد جنس نبودی .
-منو ببخش ..عزیز دلم دست خودم نیست سعید .. به من بگو دوستم داری . می خوام بشنوم .می خوام اون چه رو که می دونم آهنگشو در وجودم احساس کنم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی